ما وارث خون سربداران هستيم
 

يکي دو هفته اي است که به علت بيماري مادرم به درمانگاه صدر در بزرگراه شهيد بابايي مي رويم. درمانگاه صدر زير نظر هوانيروز ارتش است. هر روز 2-3 ساعتي منتظر مي شويم تا نوبت مان شود. در اين چند روز بارها ديدم که سربازان ماشين فرماندهان شان را در حیاط درمانگاه مي شستند. فرقي هم نمي کردکه فرمانده، سرهنگ باشد يا سروان و يا درجه ديگري داشته باشد؛ همين که کادري باشد کافي است. اين را به شهادت سابقه سربازي خودم هم مي گويم.
ساعت 7 عصر - نزديک غروب- ديروز -سه شنبه 1 بهمن 92- با دو چشم خودم شاهد بودم که دو سرباز حدود يک ساعت ماشين پژو 405 خاکستري اي را مي شستند. در آن هواي نسبتا سرد همه جاي ماشين را پودر زدند و شستند عقب،‌ جلو، شيشه ها، داخل و حتي زير پايي ها را هم شستند. بعد هم با روزنامه خشک کردند. چنان برق انداختند که انگار همين الان از بنگاه درآمده است. همين طور که قدم مي زدم پرسيدم: اين ماشين کسيت؟
گفتند: مال فرمانده مان
- فرمانده هوانيروز؟
- نه، فرمانده درمانگاه
- فرمانده درمانگاه کيه؟
- جناب سروان ا...
- شما چرا مي شوييد؟
- خوب فرمانده مان است ديگر
- خوب باشد. ماشين فرمانده را که شما نبايد بشوييد؟
- چرا (چراي به معناي بله بود)، ما بايد تمييز کنيم چون فرمانده است.
- اين کار شخصي او است خودش بايد بشوييد؟ شستن ماشين فرمانده که وظيفه و در شان سرباز نيست؟
- خنديدند... بيشتر به پوزخند شبيه بود، پوزخند به سادگي من.
عين همين صحنه و گفتگو را چهارشنبه هفته پيش هم با دو سرباز ديگر داشتم. اين بار داشتند ماشين 206 سفيد جناب سرهنگ ج... مسئول بخش اداري درمانگاه را که بازنشسته هم بود مي شستند.
جالب ترين و شايد تلخ ترين بخش اين گفتگوها آنجا بود که اين کار چنان در نيروهاي نظامي ما تکرار شده است که عادي شده و حتي به نظر سرباز انجام کارهاي شخصي فرمانده هان و مسئولان، وظيفه آنها است. نياز به اثبات نيست انجام کارهاي شخصي فرمانده هان نظامي در همه جا هست و به يک کار هر روزه و بديهي سربازان تبديل شده است. حتي در خيلي جاها تنها کار روزانه سربازان انجام همين کارهاي شخصي مسئولان است. چنان که در همين گفتگو به راحتي گفتند: "خوب فرمانده مان است." در درمانگاه صدر شايد 10 سرباز باشند که کارشان فقط -تا جايي که ما هر روز مي بينيم- تي کشيدن، خالي کردن سطل آشغال ها،‌ رفت و روب، شستشو و کلا نظافت است.
بگذريم. به نظرم سربازي به این شکل يکي از ظلم هاي بزرگي است که در نظام ما وجود دارد. از همه چيزهايش که بگذريم اگر فقط تعداد ميليوني سربازان را ضرب در دو سال عمري که از آنها تلف مي شود بکنيم به بزرگي اين ظلم پي خواهيم برد. جالب اينجا است که ظلم به اين بزرگي هست اما هيچ صدايي از کسي در نمي آيد و یا کاری نمی کند. بزرگی و عمق این ظلم را فقط کسانی درک می کنند که در این سال ها سربازی رفته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 7:44  توسط نوري  | 

 

* دست خالي آمديم و دست خالي برگشتيم


قرار بود زودتر از اين ها راه بيافتيم اما تا اختتاميه تمام شد و جمع و جور کردند دير شد و بالاخره ساعت 10 از حيات مجتمع راه افتاديم. ساعت 1 بعد از ظهر به مسجد سليمان رسيديم و نماز و نهار را دوباره مهمان اولين شهر نفتي ايران بوديم.
مقصد ما بازديد از يادمان عمليات فتح المبين در منطقه شوش بود. ساعت 6 و نيم به يادمان رسيديم و تا قدمي زديم اذان شد. حسين يکتا رئيس قرارگاه خانم الاوصياء را هم دعوت کرده بودند که بعد از بازديد يک منبر هيجاني و احساسي و اشک آور برايم رفت. يکي دو تا خاطره گفت و بعد به بيت الغزل اين روزها يعني "بصيرت" و "جنگ نرم" گريز زد. فکر کنم او را براي همين آورده بودند و آن دو تا خاطره هم مقدمه بود.
بدتر از ما دو سه گروه راهيان نور بودند که آنها را هم روي زمين نشانده و بنده خدايي  همان حرف هاي روزمره تلويزيون را براي شان بلغور مي کرد. اينکه آمريکا جنايتکار است و دشمن ماست، و از اين قبيل حرف هاي کلي و تکراري.
برايم جالب بود که هيچ کس براي ما -احتمالا براي آنها هم- توضيح نداد که اصلا عمليات فتح المبين چيست؟ اين منطقه کجاست و چه شده؟ و ما چرا اينجا آمده ايم؟ حتي همان نقشه بزرگي را که روي تابلو نصب شده بود براي مان توضيح ندادند. براي آنها هم همين طور بود چون از وقتي از ماشين پياده شدند و تا وقتي سوار شدند ديديم که براي شان منبر رفته اند و همان حرف هاي را تکرار مي کنند. 
با خودم گفتم اين حرف را که هر روز مي شنويم و چه نيازي بود که اين همه راه بيايم اينجا و دوباره بشنويم. اين جا آمده ايم  که بفهميم عمليات فتح المبين چه بود؟
اما کسي اين را نگفت. يعني دست خالي آمديم و دست خالي برگشتيم.
اين مساله متاسفانه در خيلي از اردوهاي راهيان نور هم ديده ام.
                              *             *             *
* تازه فهميديم "ريزگرد" يعني چه؟


از مسجد سليمان که خارج شديم، هر چه به سمت شوش حرکت مي کرديم گرفتگي هوا بيشتر مي شد. ابتدا فکر مي کرديم اين گرفتگي از ابري بودن هوا است اما جلو تر که رفتيم فهميديم اينها گرد و غبار و يا به اصطلاح رسانه اي اين روزها "ريزگرد" است. در برگشت از يادمان فتح المبين هوا چنان شد که 50 متر جلوتر هيچي ديده نمي شد.
ما هر روز در رسانه ها اخبار ريزگردها را مي خوانديم و تصاويرش را در تلويزيون مي ديديم اما امروز "ريزگرد" را با چشم مان ديديم و کمي هم چشيديم. در برگشت توي قطار چند تا از بچه ها آب دماغ و اشک  شان قاطي شده بود  و چشم هايشان مي سوخت، تازه فهميديم که بيچاره مردم خوزستان و ديگر استان ها چه مي کشند. به نظرم براي اين که مسئولان دولتي و نمايندگان مجلس "ريزگرد" را بفهمند و به صورت جدي دنبال راه حل باشند يک روز، زياد هم نه، فقط يک روز آنها را از پايتخت به اهواز يا شهرهاي ديگر استان خوزستان ببرند و برگردانند. امتحانش مجاني است.
                                *           *            *
* حرف ما را به گوش مسئولان برسانيد


در "گلالک" که بوديم علي اسفندياري وقتي همه مشکلات روستاي شان را توضيح داد، در آخر جمله جالبي گفت که خلاصه درد دلش بود: "ما بلوط هاي خودمان را مي خوريم و مي سازيم اما صداي ما را به گوش مسئولان بالاتر برسانيد."
قول داديم که صداي مردم روستاهاي گلالک، گرداب و سرکلا را به گوش مسئولان بالاتر برسانيم که با اين گزارش رسانديم.  بعد از اين ديگر با آنهاست که به مسئوليت شان عمل کنند .
و ساعت 11 از ايستگاه انديمشک سوار قطار شديم و برگشتيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 8:16  توسط نوري  | 

 

* عزت روستايي کجا رفته؟


"ما هيچي نداريم، ما بيچاره ايم، وضع مان خوب نيست، به ما کمک کنيد." هر وقت به اردوهاي جهادي مي رويم اين جملات کوتاه را زياد مي شنويم. در اين سفر هم از صبح چندين بار اين جملات به گوش مان خورد. راستش وقتي اين جملات را مي شنوم غصه ام مي گيرد از اينکه چرا روستايي و روستاهاي ما اين جا رسيده اند؟ روستايي و روستاهاي ما که از قديم نماد عزت و استقلال و غرور بوده اند چه اتفاقي افتاده است که اين طور ذليل شده اند؟ نه خيلي دور بلکه تا همين يکي دو دهه پيش روستايي ما حتي اگر نان شب هم نداشت آنقدر عزت و غرور داشت که هيچ وقت نداري اش را اينطور اظهار نمي کرد. چه بلايي سر روستايي ما آمده که اين گونه عجز و لابه مي کند؟ و يا بهتر است بگوييم چه بلايي بر سر روستا و روستايي آورده ايم؟ فتامل
                             *‌           *            *
* يک روز پر کار

امروز خوشبختانه يک روز فشرده و پرکاري داشتيم، بر خلاف ديروز که همه اش توي راه بوديم و به تکان تکان خوردن در ماشين گذشت. هدف اصلي ما از حضور در اردوهاي جهادي رفتن به روستاها و ديدن مردم از نزديک است و گرنه خود همايش ها بهانه است. آخر خيلي نگران بوديم که امروز هم به هم انديشي بگذرد و دست خالي برگرديم که خوشبختانه اين گونه نشد و دشت خوبي داشتيم.                      
                            *              *           *
* * جمعه 11 اسفند 92، روز سوم

* حواشي اختتاميه
صبح هوا ابري و بهاري بود و نم نم باران مي آمد. از باران ديشب هم راه هاي خاکي گل شده بود. صبحانه را در همان سلف سرويس خورديم. صبحانه امروز خرما و پنير و گردو بود، يک صبحانه کاملا ايراني و بومي. اين را از اين جهت تاکيد مي کنم که همراه نهار و شام ديروز نوشابه دادند. پرسيدم دوغ نداريد؟ گفتند: به ما نوشابه سفارش دادند. تازه بدتر از همه اينکه ديشب شام مان سوسيس سرخ کرده بود.
گاهي در همايش هاي اين چنيني که با عناوين خاص "جهادي" و "اقتصاد مقاومتي" و "سلامت" برگزار مي شود ديدن اين موارد خيلي توي ذوق مي زند. يعني در خود همايش، کلي درباره اين چيزها سخنراني مي کنند اما در عمل بر خلاف آن عمل مي شود. شايد ريز باشد اما قابل توجه است.
مثل همه جلسات قرار بود اختتاميه زود و سر وقت شروع و تمام شود تا هر چه زودتر حرکت کنيم اما مراسم با يک ساعت تاخير شروع شد. انگار خرق عادت مي شود اگر ما منظم باشيم. تازه وسط اختتاميه برق قطع شد و تا آخر جلسه، سالن تاريک بود. نمي دانم وقتي برق منطقه قطع مي شود مردم منطقه چه مي کنند. اين هم از حواشي اختتاميه امروز.
                       *            *           *
*  تقسيم بندي "شهر" و "روستا" 100 قدمت دارد؟


در اختتاميه هم انديشي جهادي هم مانند همه اختتاميه ها چند نفر سخنراني کردند و يا گزارش دادند. فقط دکتر رفيعيان چند نکته به قابل تامل اشاره کرد. او دکتراي  شهري سازي از دانشگاه تهران داشت اما عضو هيات علمي دانشگاه يزد بود. اولين نکته اين بود که گفت:
نوع نگاه ما به توسعه روستايي مهم است. نگاه مردم روستاهاي ما به دولت هنوز نگاه پدرانه است. يعني فکر مي کنند دولت، "پدر" است و بايد همه چيز را آماده شده بياورد و آنها مصرف کنند. اين نگاه براي توسعه روستاها غلط است و بايد نگاه مسئولان و بويژه مردم عوض شود. الان در بحث توسعه روستايي مکانيسم هاي توسعه مشارکتي فعال شده است. اساسا روستا يعني چه؟ از کي لفظ "روستا" در فرهنگ و زبان ما به وجود آمد؟ اين  لفظ ، قدمت زيادي ندارد. لغت "روستا" 150 - 100 سال قدمت دارد، آيا اين لغت بايد تا اين اندازه مبناي تقسيم بندي ها و مبناي تصميم گيري ها شود.  شايد اصلا تقسيم بندي شهر و روستا شايد درست نباشد. شايد بايد مبناي روستايي و شهري را تغيير داد تا اين نگاه و  نظام بالا به پايين درست شود و مردم بفهمند که بايد خودشان کار کنند. مردم بايد به صورت واقعي در برنامه ها و مشارکت ها وارد شوند.
                     *              *                *
* در برنامه ريزي ها عجله نکنيد


مهم ترين هدف سومين هم انديشي آن چنان که دبير هم انديشي انديشه ورزان جهادي گفت: "تدوين نظام برنامه اي حركت هاي جهادي بر اساس نقشه ي راه حركت هاي جهادي" بود. آقاي رفيعيان درباره اين برنامه چند مطلب را به جهادي ها و مسئولان بسيج سازندگي تذکر داد:
- مهمترين اشکالي که به نشست سوم هم انديشي وارد مي دانم اين است که نظام برنامه اي هنوز جاي کار دارد و نبايد براي رسيدن به برنامه عجله داشته باشيد. بايد  روي نظام برنامه اي فکر کنيد تا پخته تر شود.
- بايد الزامات و مکانيسم هاي قانوني برنامه اي که تصويب مي کنيد مشخص شود. الان شما اينجا نشسته ايد خروجي بحث هاي شما در چه بستر قانوني يا نظام قانوني مي خواهد اجرا شود؟
- الزام گروههاي جهادي به چيزي که شما اينجا تصويب مي کنيد چيست؟ درست است همه ما از چند گروه جهادي آمده ايم ولي بقيه گروهها چه؟
- تامين منابع مالي بحث بسيار مهمي است اعتبارات اين برنامه چگونه بايد تامين شود؟ اگر شما همه اين برنامه ها را تدوين کرديد اما مديران مالي موافق نباشند همه برنامه را تعطيل مي کنند؟
- گروههاي جهادي نبايد به سمت نهادي شدن يا دولتي شدن پيش بروند. بايد کاري کنيم که گروههاي جهادي ما خودکفا شوند.
- ضمانت اجرايي برنامه هاي شما چيست؟ من متني را در زمينه مسائل شهري در کشور مطالعه مي کردم،‌ در آنجا آمده بود تنها 20 درصد از اين برنامه ها اجرايي مي شود.
- در تهيه برنامه ها بايد بستر و محيطي هم که برنامه مي خواهد در آنجا عملي شود  مطالعه گردد. چون محيط بستري است که بايد همه اين برنامه ها در آن جاري شود. اگر ما به بحثهاي مکاني يعني محيط اجراي برنامه توجه نداشته باشيم رفتارهاي صحيحي هم که انجام مي شود از بين مي رود.
                                   *            *             *
* خودتان جهادي هستيد؟


آقاي رفيعيان که از پشت تريبون پايين آمد يواشکي ازش پرسيدم: آقاي دکتر خودتان هم جهادي هستيد؟
بله، من از سال 83 با گروههاي جهادي دانشگاه تهران و بعد در ديگر گروههاي جهادي به مناطق محرم مي روم. الان هم که عضو هيات علمي دانشگاه هستم هر وقت فرصتي پيش مي آيد به اين اردوها مي آيم. اميدوارم بتوانم اين راه را ادامه دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 6:24  توسط نوري  | 

 

* "چي تونک"


مسئولان هم انديشي بعد از ظهر را به بازديد از روستاهاي منطقه اختصاص داده بودند. دانشجويان را تقسيم بندي کرده و قرار شد هر کدام از ماشين ها به يک يا دو روستا برود. ما يعني خبرنگاران و روحانيون اردو را هم بين ماشين ها تقسيم کردند.   اسامي روستاها هم را روي شيشه ماشين ها نصب کرده بودند. قرار بود زود حرکت کنيم که به بازديد روستاها برسيم اما تا بچه ها جمع شده و حرکت کرديم ساعت از 4 هم رد شد.
چون روستاها را نمي شناختيم مردد مانده بوديم کدام ماشين را سوار شويم. دغدغه مان اين بود که به روستايي برويم که مثل روستاهاي صبح باشد و به اصطلاح بيشتر دشت کنيم. همين طور دور خودم مي چرخيدم که حبيب الله هدايت پور معلم ني نواز صدايم کرد. بخاطر آشنايي که صبح پيدا کرده بوديم ما را به ماشين خودشان برد که به روستاي "چي تونک" مي رفت.
دغدغه عکاس ها و تصوير بردارها هم اين بود که تا نور نرفته برسيم تا بتوانند کارشان را بکنند. راهش خاکي بود اما فاصله زياد نبود، يک ربع طول کشيد تا به روستا رسيديم.
"چي تونک" روستاي 20 خانواري بود که از پايين تپه مانندي تا دامنه هاي آن به صورت پراکنده جا خوش کرده بود. از اولين خانه روستا که از ماشين پياده شديم تا آخرين چادرها بيشتر از يک کيلومتر فاصله بود که سربالايي را پياده رفتيم. اين روستا ترکيبي بود، هم چادر داشت و هم  خانه. خانه ها تازه ساز بود که معمولا با وام هاي بنياد مسکن ساخته شده و يا در حال ساخت بود. برخي ها هم نتوانسته بودند وام بگيرند. چي تونک آب و برق داشت فقط جاده شان خاکي بود. مسجد هم نداشتند. 
                             *           *          *
* بچه هايي که خدا مي دهد


تا وسط هاي روستا برسيم با چند نفر جسته گريخته گفتگوهايي داشتيم اما مدرسه را که رد کرديم پيرمردي با عجله عصا زنان خودش را به ما رساند. شايد بدون عصا هم مي توانست راه برود اما با عصا راحت تر بود. احتمالا آمدن ما را بهش خبر داده بودند و با عجله از چادرش زده بود بيرون تا ما را ببيند.
به ما که رسيد، جلومان را گرفت دستش را روي عصا گذاشت و شروع به صحبت کرد. با دست به چادرش اشاره کرده و گفت: خانه ام همين چادر است من نمي توانم وام بگيرم. 8 تا بچه دارم، بچه اولم جدا شده و در همين روستا گوسفند دارد. پسر دومم در سيستان و بلوچستان خدمت سربازي است. 2 از بچه ها هم کوچکند. 4 تا هم دختر دارم که در خانه هستند.
بچه هايش را که رديف کرد ازش پرسيدم: آخرين بچه ات چند ساله است؟
گفت: 3-4 ماهه است که خدا داده.
گفتم: همه بچه ها را خدا مي دهد.
هر دو با هم خنديديم.
يکي از اهالي روستا که نتوانسته بود وام بگيرد و خانه اي سرپا کند همين پيرمرد بود که با همه بچه هايش هنوز در چادر زندگي مي کرد.
                                   *‌            *‌             *
* شيرين عيدي وند؛ يک زن سرپرست خانوار


هنوز صحبت مان با پيرمرد تمام نشده بود که جوان بيست و چند ساله اي کنارمان کشيد و يواشکي در گوش مان گفت: آقا بياييد اينجا خانه يک پيرزن را که شوهر هم ندارد ببينيد.
خودش جلو افتاد و ما هم دنبالش. دو تا خانه که رد کرديم وارد يک چهار ديواري شديم. يک چهار ديواري بود که داخلش با دو ديوار به دو اتاق و يک حال تبديل شده بود. اين به اصطلاح خانه از بلوک هاي سيماني ساخته شده و ديوارهايش همچنان لخت و زبر بود. هيچ کدام از اتاق ها در و پنجره نداشت. حتي ورودي خانه هم در نداشت. اگر اندکي وسايل و خرت و پرت هاي زندگي در اين اتاق ها نبود باورت نمي شد که اين چهار ديواري مسکوني باشد.
ما که وارد شديم کسي در خانه نبود، زن ميان سالي -همان پيرزن که آن جوان مي گفت- در آستانه ايستاده و ما را به داخل دعوت کرد. زيرانداز کهنه اي فرش خانه اش بود. اصرار کرد همه خانه و اتاق ها را ببينيم اما ما روي مان نشد و همان جا کنار ورودي ايستاديم. ديدن نمي خواست از هم جا مي شد همه خانه و هر چه در آن است ببيني. زن با همان آرايش خاص زنان بختياري که از صبح در روستاها ديده بوديم چسبيده به ديوار ايستاده بود. ورود غير منتظره ما کمي مضطرب و دستپاچه اش کرده بود اما به سوالات ما پاسخ داد.
- شوهرت چي شده؟
 5- 4 سال پيش فوت کرد، سرطان داشت. در مسجد سليمان، اهواز و اصفهان برديمش بيمارستان اما خوب نشد. 
جواني که ما را آورده بود گفت: به خاطر نداشتن بودجه نتوانستيم ادامه تحصيل بدهيم. خودم تا اول راهنمايي خواندم و ديگر نتوانستم ادامه بدهم.
الان چکار مي کني؟
20-30 تايي گوسفند داريم همان ها را رسيدگي مي کنم.
تازه فهميدم او پسر بزرگ خانواده است. برايم جالب بود اول که با ما صحبت کرد نگفت برويم خانه مان را ببينيد، گفت: "آقا بياييد اينجا خانه يک پيرزن را که شوهر هم ندارد ببينيد."
- خانه تان را چطور ساختيد، وام گرفتيد؟
نه، سه چهار سال پيش 6 ميليون تومان از دايي ام قرض گرفتيم که هنوز هم نتوانسته ايم پولش را بدهيم.
- رو به مادر کرده و پرسيدم: بچه هاي ديگرتان چکار مي کنند؟
يکي از  تا پسرهايم پيش دانشگاهي مي خواند. يکي هم در بم کرمان سربازي خدمت مي کند. بقيه بچه ها هم تا کلاس 5 رفتند و ديگر نتوانستند ادامه بدهند چون اينجا هم مدرسه نداشت.
- از کميته امداد هم کمک تان مي کنند؟
ماهي 90 هزار تومان مي دهند، يارانه هم مي گيريم. يکبار از بنياد برکت آمدند و 50 هزار تومان کمک کردند و رفتند.  
- کشاورزي هم داريد؟
زمين نداريم، يک تکه زمين اجاره مي کنيم و گندم و جو مي کاريم. 
از مادر خدا حافظي کرده و بيرون آمديم. مرتضي -همان جوان- تا همان جايي که ما را به خانه شان برده بود همراهي مان کرد. بين راه که فاميلش را پرسيدم گفت:
فاميل اصلي مان ناصري کريم وند بود ولي نمي دانم  چرا در آمار بهرامي خواه  نوشته اند. اين خطا مرا ياد اشتباه هاي ثبت احوالي ها در قديم انداخت که به سليقه خودشان فاميل انتخاب مي کردند. البته اين خطاها الان هم هنوز گاهي تکرار مي شود.
                                *‌           *           * 
* چاي آتشي در چادر عشايري


ما آخرين نفراتي بوديم که رسيديم بيشتر بچه ها جلوتر رفته و در چادر نشسته بودند. تقريبا آخرين و شايد بزرگترين چادر روستا بود. در اين يکي دو روز اولين چادر زيباي عشايري را ديديم، از آن چادرهايي که در فيلم ها يا عکس هاي توريستي و گردشگري ديده ايم. قالي انداخته، پشتي گذاشته و چادر را به نخ ها و منگوله هاي رنگارنگ تزيين کرده بودند. خلاصه حسابي تحويل مان گرفته بودند و دلمان باز شد. از بالاي مجلس به ترتيب چند تن از بزرگان روستا، حاج آقاي رضوي و بقيه بچه نشتسه بودند و ما که دير رسيده بوديم روي فرش نشستيم اما پاهاي مان روي زمين بود. بالاي مجلس صحبت مي کردند اما ما نمي شنيديم. فقط اين جمله شنيدم که گفته شد: روستاي ما 20 خانوار است و 12 شهيد دارد.
چند دقيقه نشستيم، دو تا چايي آوردند خورديم و بلند شديم. خسته بوديم چاي آتشي که دادند حسابي چسبيد. جلو چادر هم به درخواست ما زنان روستا يک سه پايه مشک زني برپا کردند. سه چهار تا از زنان روستا به نوبت مشک زدند و با لهجه بختياري شعرخواندند و بچه ها عکس و تصوير گرفتند. دو سه نفر هم با همان شيوه قديم از پشم گوسفند نخ مي ريسيدند.
تا در روستا چرخيديم و با چند نفر ديگر صحبت کرديم تنگ غروب شد و نشد برويم سر مزار شهداي روستا.
                           *            *          *
* صداي خوب گله

خورشيد دامنش را جمع کرده و داشت مي رفت که گله با هم همه و سر و صداي زياد زنگوله ها و بع بع بره ها و بزغاله ها که دنبال مادرشان مي دويدند رسيد. بره هاي ناز نازي و شيرين، دل خانم هاي گروه مان را بردند و يک ربعي معطل بازي آنها با بره ها شديم. اين صحنه ها و بقيه ببعي ها دوباره سوژه عکاس ها شد و تا توانستند چيک چيک عکس گرفتند. در همين گير و دار دو سه تا از زنان قابلمه به دست سر رسيده و به شير دوشي مشغول شدند.
آرام رفتم جلو تا بز رُم نکند و پرسيدم:
- شيري که مي دوشيد چکار مي کنيد؟
براي خودمان است. ماست مي کنيم، کشک مي کنيم، کره مي گيريم. 
- براي فروش هم مي بريد؟
کم، هر کس اضافه داشته باشد مي فروشد.
- اضافه مي آيد؟
بستگي دارد به تعداد اعضاي خانواده.
- شير را کيلويي چند مي خرند؟
معمولا شير را نمي فروشيم آنرا به عمل مي آوريم و بعد مي فروشيم. روغن را کيلويي 50- 40 هزارتومان، کشک کيلويي 15 هزار، کره را کيلويي 8- 7 هزار تومان مي فروشيم.
                               *              *              *
* بالاخره ديش ماهواره هم ديديم


به سمت مدرسه روستا که مي رفتيم پشت پنجره يکي از خانه ها ديش ماهواره ديديم. اين اولين ديشي بود که در روستاهاي اين منطقه مي ديديم. در روستاهايي که صبح رفتيم اين آلت شيطاني به چشم مان نخورد. پشت بام هم نگذاشته بود همانجا روي زمين و پشت پنجره بود. 
                         *               *              *
* مدرسه راهنمايي تنها خواسته ما


موقع آمدن به چي تونک از کنار مدرسه رد شديم اما توقفي نکرديم. در برگشت به همراه آقا هدايت الله -معلم روستا- وارد مدرسه شديم. اين مدرسه نوساز -ساخت 89- هم از برکات بنياد برکت بود. يک مدرسه ابتدايي دو کلاسه که اتاق نقلي هم براي معلم داشت. درهاي کلاس و اتاقش را باز کرد و سرکي کشيديم.
علاوه بر ما بچه هاي روستا هم که حالا از وجود ما خبردار شده در محوطه مدرسه جمع شده بودند. ريز و درشت 20 نفري مي شدند. حاج آقا که جمع بچه ها را ديد  عبايش را درآورد و آنها را به بازي گرفت. نيم ساعتي با آنها بازي کرد و ما هم تماشا کرديم و هم عکس گرفتيم. شايد بچه ها از خيلي وقت پيش اينقدر بازي نکرده بودند.
تنها خواسته آقاي حبيبي هم راه اندازي يک مدرسه راهنمايي در منطقه بود، حتي پيشنهاد کرد همين مدرسه را دو شيفته کرده و شيفت بعد از ظهرش را مدرسه راهنمايي کنند. الان بچه ها بويژه دخترها بعد از پنجم ترک تحصيل مي کنند.
يک ساعتي از اذان مغرب گذشته بود که به مجتمع برگشتيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 7:1  توسط نوري  | 

 

* فاصله ها اندک نيست


ساعت 2 و نيم بعد از ظهر بود با همان وني که آمده بوديم -ون در روستاي گرداب منتظر ما مانده بود- برگشتيم. تا از در بزرگ مجتمع وارد شديم رنگ هاي متنوع و شاد لباس هاي با وقار بختياري شان توجه مان را جلب کرد. آبي، بنفش، قرمز، زرد و نارنجي. اين گروه 15-20 نفره، دانش آموزان دختر مقطع راهنمايي روستاهاي اطراف بودند. مدرسه راهنمايي نداشتند و در کانکس پيش ساخته درس مي خواندند. تازه اين هم دو سال بود که به صورت موقتي گذاشته بودند. تا بچه ها از اين گروه زيبا عکس بگيرند من هم گفتگويي با آنها کردم:
- مدرسه تان کجاست؟
مدرسه راهنمايي نداريم، ما توي کانکس درس مي خوانيم که دو تا کلاس دارد. دومي ها يک کلاس، سوم ها هم يک کلاس. اول راهنمايي هم که کلاس ششم شده است.
- براي دبيرستان چه کار مي کنيد؟
دبيرستان نداريم و ديگر ادامه نمي دهيم.
- شهر نمي رويد؟
نه.
- مدرسه تان امکانات دارد؟
نه، هيچي ندارد. فقط برق دارد. لوازم آموزشي هيچي نداريم.
- معدل تان چند است؟
 19- 18-20-17
معدل ها همه بالا بود و زير17 نداشتند. شگفت زده شدم که اين بچه چطور بدون هيچ امکاناتي درس مي خوانند و چقدر خوب درس مي خوانند. شگفت زده شدم از اين همه فاصله ناعادلانه اي که بين اين ها و دانش آموزاني که در مدارس غيرانتفاعي و يا مدارس هوشمند پايتخت درس مي خوانند وجود داشت. دانش آموزاني که هزينه تحصيلي شان سالانه چند ميليون مي شود.
                              *        *            *
* اولين حضور جناب مدير کل در منطقه


بعد از نماز و ناهار يک ساعتي استراحت داشتيم. بعضي بچه ها خوابيدند اما من دلم نيامد بخوابم. گفتم حتي از هواي اين جا هم اگر بشود استفاده کرد غنيمت است. رفتم داخل حيات و چرخي زدم.
ديدن چند نفر کت و شلواري جلو ساختمان کافي بود تا توجهم را جلب کند که اين آقايان کي باشند؟ پرس و جويي کرده و فهميدم آقاي يزدي مدير کل آموزش و پرورش استان خوزستان است و چند نفر از همراهانش. اگر کمترين فايده حضور بچه هاي بسيجي در مناطق محروم و روستاها همين باشد که مسئولان مختلف را به نوعي مجبور مي کند گاه از دفترشان بيرون آمده و به اين مناطق سر بزنند کافي است. در اين سفرها بارها برخورده ام به مسئولاني که اولين بار به اين مناطق آمده و اين روستاها را مي ديدند. هر چند گفت من دو سه ماه بيشتر نيست که مدير کل شده ام اما جناب يزدي هم از همان مسئولاني بود که به لطف حضور بچه هاي جهادي اولين بار به بخش چلو و اين روستاها مي آمد. جلوتر رفتم تا مدرسه نداشتن و مسائل آموزشي را که امروز در روستاها ديده بوديم بهش منتقل کنم. اما قبل از من پيرمردي بختياري پيش دستي کرد و لب مطلب را با همان لهجه اش گفت:
"... از همه مهمتر يک دبيرستان دخترانه است. چون بچه هاي اينجا کلاس پنجم ترک تحصيل مي کنند. همين دخترها يک زماني به درد منطقه مي خورند. به آنها نياز داريم."
پيرمرد که کنار رفت پرسيدم:
- اين منطقه را مي شناسيد؟
قبلا شخصي چند بار آمده ام چون خودم بچه مسجد سليمانم، اما از نظر آموزشي شناختي ندارم. فضا ها را بايد ببينيم که اوضاع شان چطور است. مشکلاتي در زمينه آموزش عشاير داريم که اساسي است و نياز به کار اساسي و ريشه اي دارد. بايد تعدادي از مسئولان را ببينم و مکاتباتي انجام شود. طرح بنياد برکت کمک به ما است يعني بايد حداقل فضاي ما را افزايش دهد نه اينکه ما را به حداقل ها برساند.
- يعني الان حداقل ها را هم در مناطق عشايري نداريم؟
در کل مناطق عشايري نه، در اين منطقه بايد وضع آموزشي بهتري داشته باشيم.
- مشکلات اساسي اينجا چيست؟
مهم ترين مشکل ما کمبود فضاي آموزشي است.
- غير از بنياد برکت، در اين سالها آموزش و پرورش چقدر در اين منطقه کار کرده؟
نمي توانيم بگوييم کاري نکرده،کارهاي خوبي شده ولي وسعت و دامنه عشاير زياد است. بايد به آموزش و پرورش عشاير يک نگاه خاص داشته باشيم چون هر چه جلوتر برويم محدوده عشاير مشخص نيست. بايد هر جايي عشاير هست آموزش و پرورش هم باشد. رشد تحصيلي بچه ها خيلي خوب است. مثلا در يکي از شهرستان ها سال اولي که دبيرستان داير شد 40 دانش آموز داشت اما سال بعد به 140 دانش آموز افزايش يافت.
- در همين مناطق عشايري در اين سالها آموزش و پرورش چقدر فضا توانسته است بسازد؟
آمار دقيقي ندارم. ما بيشتر تعميرات داشته ايم و اين مجتمع را بنياد برکت ساخته است.  قبلا پراکندگي عشاير خيلي زياد بود اما در اين سال ها بر اساس سياست هاي کلان اسکان عشاير و تجميع ها گسترش يافته است.
- به نظر مي رسد در اين سالها از طرف آموزش و پرورش غفلت هايي صورت گرفته و حداقل فضا هاي آموزشي پيشرفتي نکرده است؟
آموزش و پرورش بر اساس نيازها پيش رفته است.
- مگر اينجا نياز نيست؟
نه اين که نياز نيست اما بودجه ما محدود است.
- اگر بنياد برکتي نبود که اين فضا ها را بسازد ممکن بود 20- 10 سال ديگر هم چنين مجتمعي ساخته نشود و منطقه هم چنان بدون دبيرستان باشد؟
ما از دوستان مان در بنياد برکت ممنونيم ولي نمي شود اين حرف را زد. چون در مناطق ديگر مثل سوسن و سرخاب، مدرسه چندين کلاسه ساخته شده است.
- شما چند سال است که مدير کل آموزش و پرورش هستيد؟
زياد نيست، 3- 2 ماه. از سوابق خودم اين است وقتي مسجد سليمان بودم در دو سه بخش که دخترها ترک تحصيل مي کردند مدرسه ساختيم.
ما در آموزش و پرورش عشايري به علت تعداد کم نبايد دنبال ساختمان باشيم. بايد براي نظام آموزشي آنها فکر ديگري کرد، بايد به همين چادر يا کانکس فکر کنيم. ما  در لرستان معلم هايي داريم که با عشايرکوچ مي کنند.
- الان در منطقه دخترها به خاطر نداشتن دبيرستان ترک تحصيل مي کنند، براي مجتمع دخترانه فکري کرديد؟
بله، ما هر طور باشد سال آينده با يک کلاس هم که شده دبيرستان را شروع مي کنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 9:16  توسط نوري  | 

 

* پروانه و فرزانه


پروانه و فرزانه کنار بيرون چادر کنار هم نشسته بودند. 14-15 ساله بودند. چند دقيقه پيش توي چادر ديده بودم که براي آوردن آب و سفره به مادرشان کمک مي کردند. نگاه مان که به هم افتاد حيفم آمد نپرسيده بروم.
جلوتر که رفتم هاج و واج مانده بودند. فرزانه از خجالت کاملا رويش را آن طرف کرد اما پروانه پر دل و جرات بود و به چند سوال کوچک ما پاسخ داد.
مي گفت: چهارتا خواهريم که تا کلاس چهارم درس خوانده ايم. چون مدرسه دور بود ديگر نرفتيم. 
- مدرسه تان کجا بود؟
روستاي گرداب
- ما الان از آنجا مي آييم خيلي نزديک است پياده ده دقيقه راه است، چرا ادامه نداديد حداقل پنجم را هم مي خوانديد؟
معلم مان آقا بود، خانم نداشتيم نرفتيم.
بقيه دخترها تا چندم مي خوانند؟
آنها هم تا پنجم مي روند. برادرم در گرداب مدرسه مي رود. خودمان مي بريم و برش مي گردانيم.
- بعد از ترک تحصيل چکار مي کنيد؟
کار خاصي نمي کنيم، همين کارهاي خانه و گوسفندها و اينها.
- از کتابهايت شعر يا چيزي يادت مانده برايمان بخواني؟
 نه، با کمي مکث تکرار مي کند: چيزي يادم نيست. 
همه اين مدت که با پروانه صحبت مي کردم فرزانه رويش آن طرف بود و دست هايش مي لرزيد. اين وضع را که ديدم ديگر کوتاه آمدم.
                            *           *            *
* حکايت دستشويي رفتن ما


هنوز کنار چادر باشي بوديم که اذان شد. ماکه حواس مان نبود با صداي اذان حاج آقا رضوي متوجه شديم. روي تخت جلو چادر رفته و اذان گفت. يادمان افتاد که بايد وضو بگيريم. بعد از پرس و جو آفتابه اي آوردند. پرسيدم براي دستشويي کجا برويم، با اشاره دست اشاره کرد و گفت: آن طرف
با تعجب امتداد دستش را نگاه کردم، چيزي آنجا نبود. با خودم گفتم شايد دستشويي آن پشت است، آفتابه را برداشته و راهي شدم. هر چه رفتم هيچي نديدم. تازه دو زاري ام افتاد که اينها دستشويي ندارند از چادر فاصله مي گيرند و همين جور پشت سنگي يا جايي مي نشينند. دلم نيامد و از وسط راه برگشتم، گفتم مي رويم مدرسه. اما بعد از من دو سه تا از بچه ها با همين وضعيت رفتند.
                        ‌    *              *                 *
* بايد کار کنيم و صبر کنيم


ما ايستاده بوديم که حاج آقا روي همان تخت الله اکبر گفت و به نماز ايستاد. پشت سرش هم فقط يکي از خبرنگاران به او اقتدا کرد. نماز حاج آقا که تمام شد ازش پرسيدم:
- اينجا نماز جماعت هم برگزار مي کنيد؟
اگر مردم بيايند بله ولي متاسفانه نمي آيند. چون اصلا نماز خواندن بلد نيستند.
- يعني حتي اصل نماز را هم نمي خوانند؟
متاسفانه نه.
- تعجب کرده و گفتم چرا؟
لبخندي زد و گفت: خوب، اين ها را نمي شود رسانه اي کرد. مردم اين روستاها واقعا از احکام هيچي نمي دانند و خيلي ها اصلا بلد نيستند نماز بخوانند. اين ها کل عمرشان را نماز نخوانده اند اين طور نيست يک روز بگوييم نماز بخوانيد و مردم نمازخوان شوند. بايد چند سال کار کنيم. الان در همين يکي دو سال مردم به مسائل ديني علاقه مند شده اند. بايد کار کنيم و صبر کنيم.
                      *            *         *
* مرض روحي فرزانه


هنوز نماز جماعت دو نفره تمام نشده بود که ناگهان صداي جيغي توجه مان را به خودش جلب کرد. همه به طرف صدا برگشتيم، صدا از داخل چادر بود. يکي از همان دخترهايي که چند دقيقه قبل ديده بودم در آغوش مادرش پيچ و تاب مي خورد و جيغ مي کشيد.
باشي که کنار ما ايستاده بود نزديک چادر رفت و با استيصال به همسرش گفت: ساکتش کن. دو سه دقيقه اي طول کشيد که آرام شد.
وقتي برگشت ازش پرسيدم:
- مريضي اش چيست؟
سستي دارد يا به قول شما غش مي کند. يک ساعتي ناراحت است بعد بهتر مي شود.
- از بچگي اين طور بوده؟
نه، از تابستان اين طور شد. نمي دانم چرا؟ بردمش شهر کلي هم خرج کردم ولي چيزي معلوم نشد. بردمش مسجد سليمان و شهرکرد، دکتر گفت  سالم است. چيزي تشخيص ندادند.
- يک دفعه اين طور شد يا اتفاق خاصي برايش افتاد؟
نه، اتفاقي نيفتاد. از تابستان تا حالا ناراحت است. خيلي خرجش کردم ولي فايده نداشت. دارو هم ندارد. دکتر گفت از نظر جسمي سالم است ولي از نظر روحي ناراحت است.
- هر چند وقت يکبار اين طور مي شود؟
مشخص نيست، يک موقع هفته اي 3- 2 بار، يک موقع هم روزي 2- 1 بار يا بعضي وقتها هم 15- 10 روزي يکبار اين طوري مي شود.
احتمالا همين حضور ما و بويژه صحبت من موجب هيجان و اضطرابش شده بود و غش کرد. خودم را از اين مزاحمت سرزنش کردم.
پدرش دو سه بار گفت: اگر در تهران دکتري باشد يک بار بياوريم ببيند خوب است.
شايد غير مستقيم منظورش اين بود که ما کاري بکنيم و دکتري برايش پيدا کنيم.
                                   *            *           *
* زندگي در کوچ


مادر، پسر سه چهار ساله اش را بيرون چادر داخل لگن کوچکي گذاشته بود و با کاسه آب مي ريخت و مي شست، به اصطلاح حمام مي کرد. نرمه نسيمي مي آمد اما سرد نبود، با اين وجود پسر مي لرزيد و با تمام وجود گريه مي کرد. همين صحنه کافي بود که توجه ما و بويژه عکاسان گروه به آنجا جلب شود. چادرشان ده متري بيشتر با چادر باشي فاصله نداشت.  مادر آمدن ما را که ديد دست جنباند که سريع تر تمامش کند اما عکاسان مي گفتند دوباره آب بريز. مادر هي آب مي ريخت،‌ پسرک جيغ مي زد و بچه ها عکس مي گرفتند.
با اجازه سري به چادرشان زديم. داخل چادر بچه چهار پنج ساله اي تازه از خواب بيدار شد و او هم با ديدن يکباره ما به گريه گذاشت. اما مادر بزرگش سر رسيد و آرامش کرد. يک چادر عشايري بود با همه دار و ندارشان. چادر عشاير يعني همه خانه و زندگي يک خانواده. و اين چادر هم اتاق نشيمن است، هم اتاق خواب است، هم آشپزخانه است، هم محل پذيرايي از مهمان هاي ناخوانده اي مثل ما، هم انباري است که در يک طرفش همه وسايل و خرت و پرت هاي اضافي را بگذارند. هم لانه مرغ و خروس ها و حتي در گوشه اي جاي خاصي براي بره هاي کوچک مي سازند. در اينجا ديديم که حتي هيزم ها و چوب هاي جمع آوري شده را هم داخل چادر چيده بودند. مادر بزرگ که فارسي نمي توانست صحبت کند بچه را برداشت و از چادر بيرون رفت. ما هم بعد از ديدن چادر آمديم بيرون. داود مرد خانواده تازه رسيد و هنوز نفسش جا نيامده بود که به گپ گرفتمش. او هم فاميلش اسفندياري بود.
- کوچتان کي شروع مي شود؟
بهار مي رويم طرف بازفت در چهار محال و بختياري، پاييز برمي گرديم روستاي سرکلا در بخش چلو.
- الان براي کوچ آماده مي شويد؟
نه هنوز زود است، 3 -2 ماه ديگر مي رويم. پياده با گوسفندها از کوه مي زنيم مي رويم. همه با هم مي رويم، 40-50 نفره. 
- چند تا گوسفند داري؟
40- 30 تا بز دارم.
-آنجا هم جاي خاصي داريد؟
بله، ولي آنجا آب ، برق و چيزهاي ديگر نيست. يک بيابان است که چادر مي زنيم. 
- چند تا بچه داري؟
2 تا. مادر و خواهرم هم پيش ما زندگي هستند. دو تا هم برادر دارم که توي شهر کارگري مي کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 8:42  توسط نوري  | 

 

* دختران محروم از تحصيل


ما که با فرزاد و مادرش صحبت مي کرديم دو تا دختر قد و نيم قد از داخل چادر ما را نگاه مي کردند. خواهر بزرگتر روي کيسه ها نشسته بود. کسيه هايي که احتمالا گندم يا جو بود. نصف بيشتر چادر را همين کيسه ها و ديگر لوازم پر کرده بود. بقيه هم که محل زندگي شان بود. زيراندازشان هم زيلوي کهنه بود که ما به خودمان اجازه نداديم با کفش رويش برويم. آخر همين زيلوها فرش خانه شان بود. اول با فريبا که خواهر بزرگتر بود صحبت کردم.
- مدرسه نمي روي؟
الان نه. پارسال تا اول دبيرستان خواندم ولي امسال پدر و مادرم اجازه ندادند ادامه بدهم. چون در اصفهان پيش برادرم درس مي خواندم.
- اينجا دبيرستان ندارد؟
نه
- تو که اول دبيرستان را هم خوانده اي حيف نيست ول کردي؟
خنده تلخي مي کند که يعني چاره اي ندارم. و بعد مي گويد: تنها دختر روستا هستم که تا دبيرستان رفتم. بقيه دخترها تا پنجم دبستان مي خوانند و ديگر نمي روند.
                          *                *                  *
* باز اي خداي مهربان بشنو دعاهاي مرا


مژگان که عقب تر ايستاده بود با اشاره من جلوتر آمد.
- کلاس چندمي ؟
سوم ابتدايي.
- مي خواهي ادامه بدهي؟
بله، تا جايي که بتوانم درس مي خوانم.
- اگر نتوانستي بروي يا اجازه ندادند چي؟
هيچي...
- معلم تان اينجا مي آيد؟
بله،  هر روز اين جا مي ماند و پنج شنبه جمعه ها مي رود.
- در مدرسه چند نفريد؟
 16 نفر براي همه کلاسها. کلاس سوم 2 نفريم.
- دوست داري درس خواندي چکاره شوي؟
 معلم
- يک شعر بلدي براي مان بخواني؟
انگشتانش را در هم قفل کرده و با صداي کودکانه و معصومانه اش خواند:
با اين دو دست کوچکم دست مي برم پيش خدا
با دل پاک و روشنم دعا کنم دعا دعا
باز اي خداي مهربان بشنو دعاهاي مرا
دعا براي مادرم دعا به شادي بابا
به خانه ها صفا بده به جان ما وفا بده
                      *‌              *              *
* روستاي "سرکلا"


از روستاي گلالک همراه ما بود و هر کجا مي رفتيم مي آمد. داشت وارد دوره پيرمردي مي شد. قد بلند و لاغري بود اما کاملا سر حال و پر سر و زبان. دور ما مي چرخيد و هر وقت فرصت مي کرد خودش را مي رساند و از وضع روستايشان مي گفت و همه اينها براي ترغيب ما بود که به روستاي آنها هم برويم.
بازديد روستاي گرداب که تمام شد ظهر شده بود و مي خواستيم برگرديم اما همين پيرمرد آنقدر پيله کرد که تصميم عوض شد. با اصرار او قرار شد حاج آقا رضوي به همراه دو تا خبرنگار و يکي دو تا عکاس به روستاي شان برويم.
به هر زحمتي بود 6-7 نفره سوار لندکروز شده راه افتاديم. خودش هم پشت لندکروز نشست. روستاي شان ته دره بود. فاصله زيادي با گرداب نداشت اما راهش -راه که چه عرض کنم مسيري که بر اثر رفت و آمد خود به خود راه شده بود- پر سنگلاخ بود و ماشين به سختي جلو مي رفت. رسيده و نرسيده ديديم بقيه بچه ها هم با فاصله کمي پياده از پشت سر دارند مي آيند. دلشان نيامده بود برگردند.
پياده که شديم 10-15 چادر را ديديم که به صورت پراکنده در دامنه تپه ها جا خوش کرده بودند. مجموعه اين چادرها اسمش "سرکلا" بود روستايي که پيرمرد اين همه اصرار داشت ما ببينيمش. مي گفت اسمش در شناسنامه "مهدي اسفندياري" است اما اهالي بهش مي گويند "باشي". اين روستاها هم همه اسفندياري بودند و او به نوعي کدخدا يا رئيس روستا بود.
ما را که جلوتر رسيده بوديم به خانه اش که همان چادر باشد برد. بزرگ ترين چادر روستا بود با همه وسايل زندگي عشايري. جالب ترين چيزي که ديديم يخچال شان بود که با آن رنگ سفيدش ته چادر خودنمايي مي کرد. اولين و تنها چادري بود که يخچال داشت بهش گفتم: ما شاء الله شما خاني که يخچال داري؟ خنديد و گفت: اي بابا
نشستيم، آب خنک آورد و بعد هم سفره انداختند و چند لقمه اي ماست و کره حيواني خالص خورديم که با آن نان هاي نازک عشايري چسبيد. بعد هم چاي آوردند، جاي تان خالي آن هم چسبيد.
سرکلا برق داشت. لوله هاي آب را هم تا اينجا کشيده بودند اما آب نداشت. آب شان را خانم ها روي دوش يا سوار الاغ از روستاي گرداب مي آوردند که در برگشت خانم هايي را ديديم که دبه آب مي بردند. 
باشي 8 تا بچه داشت که بزرگ ترينش 18 سالش بود. پسرها دنبال گله مي رفتند و دخترها توي خانه بودند. تنها گله اش همين آب بود و گراني علوفه گوسفندهايش. گله ده حدود 700 تايي مي شد که 100 تايش مال باشي بود.
مي گفت: جو را کيلويي 700-800 تومان و کاه را کيسه اي 30-40 هزار تومان از مسجد سليمان مي خريم و با ماشين اينجا مي آوريم. راستي باشي يک تراکتور قديمي هم داشت که با تريلي کوچکش روبروي چادر پارک شده بود. فقط نمي دانم چطوري از اين راه خراب تا اين بالا آمده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 7:21  توسط نوري  | 

 

* گرداب؛ روستاي چادري


با دعا و اميد اهالي روستاي گلالک، راهي روستاي "گرداب" شديم. دعا و اميد براي اينکه شايد بتوانيم کاري براي شان بکنيم. روستا بعدي نزديک بود و پياده رفتيم. روستا که مي گويم يعني 15- 20 چادر عشايري که در دامنه تپه اي سرسبز از علف هاي بهاري برپا شده بود. در روستا هيچ ساختمان و خانه اي نبود. جوي آب کوچکي از بغل تپه جاري بود که هم آب شرب و هم آب مصرفي روستا بود. تازه اين جوي در تابستان هم آبش کم مي شود. با اين وجود نمي دانم چرا اسم روستا را "گرداب" گذاشته بودند، شايد در قديم آبش زياد و در حد گرداب شدن بوده است. البته زياد هم دنبال وجه تسميه روستاها نبوديم، مگر فلسفه اسم "گلالک" را پرسيديم يا مردم مي دانستند که اين يکي را بدانند. از سينه تپه بالا کشيديم و از جوي آب رد شديم. اولين کسي که به استقبال مان آمد جبار صفري بود. پير مردي با دست هاي پر چروک و سياه. وقتي دست داديم زبري دست هايش پوست دست ما را مي خراشيد.
جالب اين که گرداب انار هم داشت، اين را جبار گفت و درختان انار را در اطراف تپه نشان مان داد. اما مي گفت زياد نيست هر خانواده اي به اندازه مصرف خودش دارد و اگر بيشتر شود همين جا مي خورند چون امکان بردن به شهر را ندارند.
گپي هم با جبار زديم:
ما توي چادر زندگي مي کنيم. حمام و دستشويي نداريم. برق هم نداريم.
وقتي جبار گفت برق نداريم تعجب کردم چون ما کنار تير برق چوبي ايستاده و صحبت مي کرديم.
- پس اين تير برق ها براي چيست؟
سه سالي مي شود که تيرها آمده و برق کشيده اند اما کنتور نداريم. گفتند بايد 200 هزار تومان واريز کنيد که کسي نداشت بدهد و آنها هم کنتور ندادند.
- يعني الان برق نداريد؟
نه، همه بدون برق هستند کسي پول کنتور نداده است.
- براي روشنايي چکار مي کنيد؟
چراغ و علاءالدين داريم.  نفت مي خريم، هر 20 ليتري 6 هزار تومان از ماشين هايي که نفت به روستا مي آورند مي خريم.
- رفتيد اداره برق مشکل تان را بگوييد؟
بارها به اداره برق رفتيم اما هنوز به جايي نرسيده است.
- چند تا گوسفند داري؟
10 تا
- چرا کم؟
پسرم با اهالي يکي از روستاها دعوايش شد و او را زد. بردنش بيمارستان و عمل کردند. بابت ديه 9 ميليون تومان از ما گرفتند. 70 تا گوسفند داشتم به 13 ميليون تومان فروختم تا پول ديه را بدهم.
- چند تا بچه داري؟
 4 تا دخترو 5 تا پسر دارم. 2 تا زن داشتم زن اولم که فوت کرد يک زن ديگر گرفتم که 3 تا بچه از زن دومم دارم. پسرهام اينجا نيستند يکي شان زن گرفته 2 تا شان نامزد کردند. همه از روستا رفتند. در اصفهان و بندرعباس و جاهاي ديگر کارگري مي کنند.
- از مسئولان کسي آمده روستا را ببيند؟
بخشدار و فرماندار را سه سال پيش خودم آوردم آبادي. آمدند و رفتند و خبري نشد.
- براي ساخت خانه هايتان هم کاري کرديد؟
به بنياد مسکن مراجعه کرديم و گفتيم داخل چادريم و خانه نداريم وام بدهيد خانه بسازيم. گفتند جايي را نشان بدهيد تا براي بازديد بياييم. ما 15  هزار تومان هم به حساب واريز کرديم و فيش گرفتيم و تحويل شان داديم ولي نيامدند بازديد کنند.
                         *‌             *              *
* اين درد را به کي بگوييم


لوله هاي چدني از کنار راه خاکي و پرسنگلاخ تا روستاي آخر رفته بود اما آبي نداشت تا مردم را سيراب کند. دو سه سالي مي شد که اين لوله ها را کشيده بودند اما فقط براي مراسم افتتاحيه چند ليوان آب در اين لوله ها جاري کرده  بودند و  ديگر هيچ . تير برق هاي بدون سيم و برق را هم که در روستاي گرداب ديديم که مي پوسيد و صبح و شب فقط حسرتش براي مردم روستا بود.
اسم اين را چه مي شود گذاشت، از بيت المال هزينه مي شود، زحمت کشيده مي شود اما کارها نيمه کاره رها مي شود. يعني هم سرمايه ها هدرمي رود و مردم را ناراضي و شاکي مي کند. آيا اين درد نيست.
                               *‌           *‌            *
* سرنوشت بنرهاي تبليغاتي


بعد از صحبت با جبار، چرخي در روستا و در واقع اطراف همين چادرها زديم. همه  شبيه هم بود، يک چادر عشايري و مختصري لوازم و خرت و پرت زندگي معمولي. همه دار و ندارشان شامل همين چادر و هر چه در آن بود مي شد.
کنار يکي از چادرها آلاچيقي کوتاهي بود که با چوب و هيزم و ضايعات درست شده بود. منتها داخلش گوسفند مي زدند. روي همه اينها يک بنر تبليغاتي از آقاي احمدي نژاد انداخته بودند که عکسش کاملا روي سقف قرار گرفته و از چند متري معلوم بود. شايد براي جلوگيري از نفوذ باران بود. و بچه ها چقدر از اين سوژه عکس انداختند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 8:58  توسط نوري  | 

* نيلوفري در چادر


به راهنمايي اهالي به خانه و يا بهتر است بگويم به چادر نيلوفر اسفندياري رفتيم. او برادر علي اسفندياري بود. نمي دانم از خودش شروع کنم يا از چادرش، پيرزني بود بالاي 50 سال. آفتاب سوخته و چروکيده، با لباس هاي سراسر سياه که البته اين لباس همه زنان بختياري بود. ته چادر نشسته بود، ما که رسيديم کمي جا خورد و هاج و واج نگاه مان مي کرد.
يک چادر عشايري که دورش چند رديف - به ارتفاع 50 سانتمتر- سنگ چين شده بود، يک اجاق و کتري سياه که با هيزم چاي درست مي کرد، چند بالش، يک لانه مرغ و گوسفند که آن هم با سنگ چين ته چادر درست شده بود. مرغ ها را ديديم که توي لانه بودند و يک بزغاله که روي سقفش لم داده و از حضور ناگهاني ما ککش هم نمي گزيد، يک موکت پاره پوره که تنها زيراندازش بود، دو سه تا پتوي کهنه و کمي خرت و پرت و ظرف و ظروف ديگر که از سقف و ديواره هاي چادر آويزان بود. اينها همه خانه و زندگي نيلوفر بود در زمستان سرد و تابستان گرم. مي گفتند زمستان ها برف حتي تا وسط چادر هم مي زند. همه اطراف و ورودي هاي چادر را مي بندد به زحمت مي توانيم از چادر بيرون بياييم.
يکي از اهالي وضع نيلوفر را به طور خلاصه براي مان گفت:
"نيلوفر  5- 4 سال بعد از فوت پدرش با پسر خاله اش ازدواج کرد.  سن زيادي نداشت اما پارسال فوت کرد. الان دو سه تا دختر دختر مجرد بزرگ دارد. وضعش خيلي بد است. خواهرشهيد  و سرپرست خانواده است."
بعد از دو سه بار چشم چرخاندن و ديدن اين همه، کنارش نشستيم تا گپي بزنيم.                   
زبان فارسي را مي فهميد اما فقط برخي کلمات را به فارسي مي توانست بگويد. به کمک برادرش و اهالي روستا رابطه برقرار کرديم.
- شوهرت کجاست؟ چند تا بچه داري؟
شوهرم مريضي قلبي داشت يکي دو سال پيش فوت کرد 5 هم بچه داردم، سه دختر و 2 پسر.
- از بنياد شهيد کمکت  مي کنند؟
نه
برادرش اضافه کرد. چون ازدواج کرده و خانواده جدا داشته کمک بنياد به او نمي رسد. تازه فهميديم يوسفعلي اسفندياري برادر اوست و خواهر يوسفعلي که در بمباران مسجد سليمان شهيد شده خواهر نيلوفر هم بوده است.
- کي خرجت را مي دهد؟
خودم، چيزي که ندارم يک مرغي و بزي دارم همين است. داخل همين چادر زندگي مي کنم. جايي و کسي را هم ندارم زمستان و تابستان توي چادرم.
زندگي نيلوفر آنقدر غير قابل تصور بود که مانده بودم چي بپرسم. آنقدر همه چيز عيان و ناگفتني بود که واقعا سوالي به ذهنم نمي رسيد. خودش با همان لهجه بختياري ادامه داد:
ما زير اين چادر حتي برق هم نداريم. برق نداشتيم، زمستان در تاريکي زمين خوردم و دنده هايم ضربه خورد که الان به زور از جايم بلند مي شوم. دخترهايم بزرگ شده اند اينجا داخل چادر امنيت ندارد با ترس و لرز زندگي مي کنم. اگر مريض هم شوم توانايي ندارم بروم دکتر .
- يوسفعلي حالا ساکن مسجد سليمان است، ازش مي پرسم چند وقت يکبار اينجا مي آيي و به خواهر تنهايت سر مي زني؟
راستش خيلي نمي آيم. چون مي آيم اينجا و وضع خرابش را مي بينم دوست ندارم . يک زن تنها که بي سرپرست است و چند تا دختر بزرگ دارد.  12- 10 گوسفند هم داشت که دزد برد.
- به خواهرت کمکي مي کني؟
اگر کمکي از دستم بربيايد مي کنم. البته بهزيستي هم ماهي 50 هزار تومان کمکش مي کند.
- کميته امداد کمک نمي کند؟
 نه
- بچه هايش کاري دارند؟
دخترهايش بزرگند که کاري ندارند پسرش هم هنوز کوچک است.
                    *               *                *
* تعاوني هم تعطيل شد


با تالم و تاثر از چادر نيلوفر بيرون آمديم. هنوز به اصطلاح گيج و مبهوت وضع نيلوفر بوديم. يوسفعلي با دست به يکي از دو سه خانه سنگي روستا اشاره کرد و گفت: اين تعاوني من بود که تعطيل شد. اين جمله کنجکاوم کرد بيشتر بپرسم:
- کي شرکت تعاوني داشتيد؟
از سال 70 تا 85
- چي مي آورديد؟
 قند، برنج، آرد، روغن و هر چه مردم نياز داشتند. مردم کوپن هايشان را هم از همين جا مي خريدند.
- چرا تعاوني را بستيد؟
چون تعاوني ها جمع شد. الان که تعاوني نيست يک گوني قند 40 هزار تومان شده است. روغن 15- 10 هزار، يک گوني برنجي که براي مراسم مي آوريم 90- 80 هزار تومان. تازه کرايه مي خورد و قيمتش بالاتر مي رود. مردم نمي توانند بخرند.
- براي انتخابات کسي اينجا مي آيد؟
بله مي آيند، مردم هم همه شرکت مي کنند.
- نماينده هايتان هم مي آيند سري بزنند؟
من فقط 2 بار آقاي دکتر اميدوار رضايي را آوردم که ببين اينجا خر، گاو، آدم با هم زندگي مي کنند. گفت چه مي خواهي؟ گفتم براي خودم هيچ، به مردم کمک کنيد. فعلا که خبري نشده نمي دانم او نتوانست کاري کند يا ما ديوانه ايم که حرفش را باور کرديم.
- آقاي رضايي نماينده تان بود؟
دور پيش بود اما اين دوره -دوره نهم مجلس- عوض شد.
- نماينده جديدتان چي، آمده؟
او تازه کار است، هنوز نيامده
- زمان تبليغات هم نيامد؟
چرا آن موقع آمد. مسئولان نمي آيند مشکلات را ببينند. يک مدير کل با چند نفر با 4 تا پاترول مي آيند اينجا. پياده هم نمي شود و از داخل ماشين مي گويد مشکل را حل مي کنيم. رفت براي سال بعد.
- همه اينجا يارانه مي گيرند؟
بله، ولي قيمت ها آنقدر زياد شده که به جايي نمي رسد، خودتان که خبر داريد.
- الان که يارانه مي گيريد بهتر بود يا قبلا که نمي گرفتيد؟
قبلا که يارانه نبود جنس ها يارانه داشت و ارزان تر بود. کوپن هم بود و مشکل را حل مي کرد.
- کميته امداد اينجا به کسي کمک مي کند؟
بله، اما کمکش را به برخي ها قطع کرده. 5-6 نفر در روستا تحت پوشش کميته هستند.
- با اداره منابع طبيعي مشکلي نداريد؟
نه، مي رويم گاهي کمي هيزم مي آوريم و بعد هم کشاورزي مي کنيم.
                            *          *            *

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 10:52  توسط نوري  | 

 

* جمهوري اسلامي روستاي ما را گم کرده است!


گلالک اولين روستا بود. "روستايي چادري"، چون همه مردم در چادر زندگي مي کردند و فقط دو سه تا چهار ديواري سنگي ديديم.
مردم  گلالک،  بيرون روستا براي مراسم ختم يکي از اهالي جمع شده بودند. کنار راه خاکي روستا روي زمين فرش انداخته و دوره نشسته بودند. به اصرارشان چاي خورديم. بعد هم  با  نهار نمک گيرمان کردند تا اگر نمي توانيم کاري برايشان بکنيم، دست کم حرف هايشان را بشنويم. تعجب کرده بودند که ما کي هستيم و اينجا چکار مي کنيم؟ نپرسيده براي همه 20 -25 نفرمان قيمه آوردند از گوشت گوسفندهايشان. هنوز ساعت 11 نشده بود و ما تازه صبحانه خورده بوديم اما تا نهار نخورديم نگذاشتند حتي وارد روستا بشويم.کفش ها را پوشيده و سراپا گوش آماده شنيدن درد دل هاي شان بوديم که کم هم نبود. مثل خيلي از روستاها فاميل همه اهالي اسفندياري بود و اصلا به روستاي "اسفندياري"ها معروف بود. و درد دل همه اهالي را علي اسفندياري رئيس شورا براي مان گفت. شصت سال را شيرين داشت با تن صداي گرفته و خاص:
- چرا اينجا نشسته ايد؟
يک مرد پير فوت کرده و اينجا مراسم فاتحه خواني است.
- امکانات روستاي تان چيست؟
ما فقط برق داريم. همه مردم در چادر زندگي مي کنند و کسي خانه ندارد. براي آب هم دو سال پيش لوله کشي کردند اما آب نمي آيد.
- لوله کشي که کردند چرا آب نمي آيد؟
نمي دانم، شايد آب کم است به ما نمي رسد چون اين آب لوله کشي براي چند روستا مشترک است. آنها روزي 1-2 ساعت آب دارند اما براي ما کلا قطع است.
- پيگيري کرديد؟
بارها به فرمانداري ، بخشداري ، دهياري و جاهاي ديگر رفتيم اما خبري نشده.
- چه مي گويند؟
مي گويند باشد اقدام مي کنيم. جمهوري (جمهوري را به فتحه مي گويد) اسلامي اين روستا را گم کرده است ولي زمان جنگ گم نبود. روستاي ما 17 تا شهيد داده است.
- چند خانواريد؟
 60- 50 خانوار
- ازمسئولان کسي آمده اينجا را سري بهتان بزند؟
مي آيند و فقط قول مي دهند ولي کاري نمي کنند.  
- براي ساختن خانه ها وام نگرفتيد؟
خودمان در توان مان نيست بسازيم. قرار بود دولت وام بدهد و بسيج سازندگي کمک کند، جلسه هم گرفتند ولي تا حالا به جايي نرسيده است. ما ضامني هم نداريم که بتوانيم وام بگيريم.
- کشاورزي تان چطور است؟
ما بيشتر جو و گندم مي کاريم. بد نيست اگر کود برسد و بدهند و بارندگي هم خوب باشد.
- سال قبل چقدر گندم داشتيد؟
 50 من، من ما هم 7 و نيم کيلو است. بقيه هم 30 من تا 100 من داشتند.
- آب براي کشاورزي داريد؟
 نه، بيشتر ديم مي کاريم.
- گوسفند هم داريد؟
هر خانواده اي چند ده تايي دارند. ما عشايريم و بدون گوسفند که نمي شود. اين منطقه براي دامداري خوب است اگر پولش باشد که دام بخري خوب است.
                         *           *            *
* خانواده اي با 12 شهيد


"بيا، از خانواده اين ها 12 نفر شهيد شدند." اشاره رئيس شورا به اسفندياري ديگري از اهالي روستا بود. البته اسم اين يکي يوسفعلي بود که ميان صحبت مان با رئيس شورا به جمع مان پيوست. ميان سال و قد بلند با صداي رسا و بلند. لازم هم نبود که سوالي بکنيم، خودش بدون مقدمه و تعارف شروع کرد:
اگر از نزديک داخل چادرها را ببينيد حيوان، انسان و گوسفند همه يکجا زندگي مي کنند. جاده درستي نداريم، آب آشاميدني نداريم. روستايي که 17 شهيد داده و اين وضعش است. اين وضع براي خود ما اهالي روستا شرم آور است نمي گوييم براي جمهوري اسلامي. مدرسه راهنمايي هم نداريم. خانه هم نداريم.
- براي مشکلاتتان پيگيري هم کرده ايد؟
بله ولي نشد.
- اينجا لوله کشي شده ولي آب ندارد، چرا؟
چون آبي که قرار است بيايد با روستاهاي ديگر مشترک است يا آب کافي نيست و يا نمي گذارند. روز اول که لوله کشي افتتاح شد 4 ليوان آب آمد بعد ديگر نيامد. آب  را با روستاهاي پايين مثل سرتنگ، کرتوک، زاووت مشترکيم.
- با آنها سر آب اختلاف داريد؟
نمي توانيم پشت سر کسي حرف بزنيم که آنها آب را مي برند. شايد آب از مرکز کم است و به اينجا نمي رسد. ما از جمهوري اسلامي راضي هستيم نسبت به قديم بهتر شده لااقل يک وسيله اي تا اينجا مي آيد.
- آن موقع که لوله کشي کردند چرا اين مشکل را حل نکردند؟
آن موقع گفتند آب مي کشيم براي همه روستا هاي اين منطقه، حالا که لوله کشي کردند مي بينيم آبي نيست.
- شما خانواده شهيد هستيد؟
 بله، برادر شهيدم. سال 59 در بمباران مسجد سليمان که جزو اولين بمباران ها بود،  12 نفر از خانواده ما شهيد شدند. از روستا رفته بوديم خانه پسر عمويم، پسر عمويم بود و خانوا ده اش و خواهرم و بچه هايش. خواهر ديگرم هم بود. ما بيرون داخل مغازه نشسته بوديم. خواهرم و 2 تا از پسرهاي خواهرم آمدند که دايي بريم ناهار بخوريم، در همين حين صداي انفجار آمد. بلافاصله تا رسيديم ديديم از آن 12 نفر يکي زنده مانده آن هم خواهرم است که جانباز 50  درصد است اما بچه هايش شهيد شدند. خواهرم ديگرم که شهيد شد 14- 13 سالش بود مزارش هم مسجد سليمان است. از آن موقع به بعد آمديم اينجا بين عشاير زندگي کرديم. تا چند سال قبل هم سراغ بنياد شهيد نرفتيم. الان  بنياد 400- 300 تومان حقوق مي دهد.
- بنياد شهيد براي 12 شهيد 300 هزار مي دهد؟
 نه، هر خانواده اي که شهيد دارند  جدا مي گيرند.
                                *           *              *
* يارانه اي که ياري نمي کند


آن طرف جاده و روبروي مجلس مردان، مجلس ختم زنانه بود. با لباس کامل بختياري و جالب تر از آن موهايشان بود. روسري مشکي وسط سرشان بود بدون استثناء. همه فرق وسط باز کرده، موي هايشان را بافته و از دو طرف صورت و گردن داخل يقه شان کرده بودند. به طوري که دو بافته مو روي صورت و زير گلوي شان کاملا ديده مي شد. صورت ها همه سرد و گرم چشيده بود.
در مجلس عزا بودند و بعد از حال و احوال فقط دو سه سوال کوچک پرسيدم.
- اينجا خانم ها چه کار مي کنند؟
درست کردن خمير، پختن نان، آوردن آب، هيزم ، بچه داري ، جارو و...
- همه يارانه مي گيريد؟
بله، ولي چه فايده همه چيز خيلي گران شده و يارانه را بايد براي آرد و روغن و اينها بدهيم. آرد کيسه اي 25 هزار تومان شده. روغن 20- 15 تومان.
- کيسه هاي آرد چند کيلويي است و چند روز مي کشد تمام شود؟
40 کيلو، هر کيسه 10 روز برمي دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 6:59  توسط نوري  | 

مطالب قدیمی‌تر