ما وارث خون سربداران هستيم
 

بيست و ششمين نمايشگاه کتاب تهران در حالي تمام شد که به نظرم يکي از کم رونق ترين نمايشگاه هايي بود که من ديدم. به اين دلايل:


- کاهش بازديد کنندگان نمايشگاه امسال کاملا محسوس بود.


- به دليل گراني و کمبود کاغذ در شش ماهه دوم سال 91، کتاب هاي جديد و بدرد بخور در نمايشگاه امسال کم بود. خبر دارم که بسياري از ناشران به خاطر بحران کاغذ يا کلا از چاپ کتاب هايشان منصرف شدند و يا هر چه تلاش کردند به نمايشگاه نرسيد.


- هر چند افزايش قيمت کتاب ها تقريبا مانند تورم کلي کالاهاي ديگر بود اما چون کتاب براي ما يک کالاي ضروري به حساب نمي آيد که جزو سبد خريد خانوارها باشد، فروش کتاب در نمايشگاه امسال افت زيادي داشت.


- چون نمايشگاه ما بيشتر فروشگاه است، براي همين فروش کتاب يک مساله حياتي براي ناشران به حساب مي آيد. فروش امسال نمايشگاه از 10 درصد تا 40 و حتي 50 درصد کمتر از سال هاي قبل بود. اين را بر اساس مشاهدات خودم و پرس و جويي که از ناشران کردم مي گويم. اين اختلاف 10 تا 50 درصدي هم به اهميت و شهرت ناشر و کتاب ها بستگي داشت. مثلا انتشارات سروش 40 درصد و انتشارات سوره مهر 10 تا 15 درصد کاهش فروش داشتند. اين کاهش در بخش خارجي هم بود مثلا ناشران سوري اعلام کردند ما هر سال 4 تا 5 هزار دلار فروش داشتيم اما فروش امسال ما به هزار دلار هم نرسيد و اگر اين طور باشد حضور ما براي نمايشگاه سال بعد در هاله اي از ابهام خواهد بود.
مشهورترين و موفق ترين ناشران در بهترين حالت از نظر قيمتي به اندازه پارسال فروش داشتند و اين يعني ضرر چون اين برابري ريالي به خاطر افزايش قيمت کتاب ها است. اما کاهش فروش از نظر تعداد عناوين فاحش بود.


- و از همه اين ها مهم تر اينکه اينجا هم اخلاق را باختيم. چه بي اخلاقي ها و دروغ هايي که در نمايشگاه امسال گفته نشد. از راه اندازي يک پل هوايي مکانيزه برقي در خيابان شهيد بهشتي بگير تا دروغ هايي که وزير و غير وزير درباره کارت هايي دانشجويي گفتند. پل هوايي قرار بود همزمان با آغاز نمايشگاه راه بيافتد اما آنقدر مضحک شد که تا آخر نمايشگاه يک سمت پل ساخته شد و طرف ديگر همچنان پل عادي بود. وزير و غير وزير به جامعه علمي کشور قول دادند که کتابهاي بخش خارجي با ارز مباله اي عرضه شود که هزار تومان آن را ارشاد بدهد و 1500 تومانش را خريداران، اما نه تنها آن هزار تومان را ندادند که کتاب ها هم با ارز آزاد 3500 تومان فروخته شد. همين دو دو مورد کافي است و بگذريم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 11:53  توسط نوري  | 

 

مدتي است دوست کتاب فروشي پيدا کردم که در پياده رو ميدان جمهوري بساط مي کند. پيرمردي است بالاي شصت سال . هفت هشت تا کتاب ازش خريدم و رفيق شديم. از حال و روزش پرسيدم، مي گفت: قبلا ناشر بودم و نزديک انقلاب کتاب فروشي داشتم. مريض شدم، نشر خوابيد. ورشکست شدم و مغازه ام که اجاره اي بود گرفتند. حالا همين طوري بساط مي کنم.
پرسيدم: کار و کاسبي خوب است؟
مي گفت: بد نيست، شکر. يک روز 50 هزار تومان مي فروشم، يک روز 100 هزار تومان، يک روز هم کمتر. شب هم اين پول را مي برم مي دهم به خانم مي گويم: بفرما. خلاصه مي گذرانيم.
هفته پيش که همين طور گپ مي زديم پرسيدم: مشتري هايت چطورند؟
خنديد و گفت: خيلي مختلفند اما... سري چرخاند که يعني چندان چنگي به دل نمي زنند.
پريروز يکي آمده مي گويد: کتاب "مُسُخ" چنده؟
گفتم: من "مُسُخ" ندارم.
با دست اشاره کرد و گفت: اينجاست، داري که.
گفتم: نه من "مُسُخ" ندارم.
فهميدم منظورش چيست اما اسمش را نمي دانست و "مسخ" را مي گفت "مُسُخ".
و اضافه کرد: خيلي ها مي آيند سه تا کتاب مي خواهند، "بوف کور" صادق هدايت، "مسخ" کافکا و ... سومي را متاسفانه يادم رفته.
جالب است که اين ها را مي خوانند هيچي هم نمي فهمند و بعد از مدتي از کتاب زده مي شوند.
خلاصه رفيق جالبي است، هر روز که از سر کار برمي گردم سلام عليک و حال و احوالي مي کنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 6:21  توسط نوري  | 

 

* اين مطلب هفته پيش در سايت بازتاب منتشر شد.

                       
جاي ما در واگن دو بود اما از واگن شش سوار قطار شديم براي همين چهار واگن را با چه سختي طي کرديم تا رسيديم. قطارمان هم اتوبوسي بود. قبلا قطار اتوبوسي سوار شده بودم اما اين يکي تجربه کاملا متفاوتي بود. قطار قبلي عينا مثل اتوبوس بود، هر طرف راهرو سه صندلي داشت و صندلي ها هم پشت سر هم بود. اما قطار اين دفعه شکلش عين کوپه هاي شش نفره و هر سه صندلي روبروي هم بود. واگن ها دو نصف بود، نصفي فقط صندلي ها بود بدون هيچ حفاظ و ديواري اما نصف ديگر واگن تا سقف قطار حفاظ ها و ديواره هاي شيشه اي داشت.
اين چهار واگن را با چه مصيبتي رد شده و چه صحنه هايي ديديم که اي کاش نمي ديديم. قطار ساعت 9 شب از مشهد راه افتاده بود و ما ساعت 11 در ايستگاه نيشابور سوار شديم. بيشتر مردم يا خواب بودند و يا براي خواب آماده مي شدند.
برخي سر جايشان با چه سختي و زحمتي مثل عصا قورت داده ها خوابيده بودند، شايد هم فقط چشم هايشان بسته بود و زور مي زدند که بخوابند. مگر مي شد روي اين صندلي ها خوابيد. صد رحمت به صندلي هاي اتوبوس، لااقل نرم هست و کمي خم مي شود. 
برخي روزنامه يا پارچه اي انداخته و کف قطار بين صندلي ها خوابيده بودند، حتي ديدم که دو نفر بالغ و بزرگ در همين فاصله تنگ و کوچک خواب بودند که نصف بدنشان زير صندلي ها بود.
برخي روي دو يا سه صنلي خواب بودند که وقتي مسافرش مي آمد مجبور مي شدند با چه زحمتي بلند شده و سر جايشان بنشينند. 
برخي سرشان روي صندلي گذاشته و پاهايشان را سر بالا به پشتي صندلي يا شيشه قطار زده بودند.
برخي کف قطار نشسته و مثل کسي که زانوي غم بغل گرفته باشد پيشاني اش را روي صندلي گذاشته بودند.
برخي با حالت چمباتمه به ديواره قطار تکيه داده، سرش را روي رانوها گذاشته و خوابيده بودند.
بايد با چه زحمتي از راهرو رد مي شدي چون پاي خيلي ها که دراز کرده بودند تا وسط راهرو آمده بود.
برخي روزنامه انداخته و در حد فاصل دو واگن روي آهن سرد خوابيده بودند. حد فاصل هر چهار واگن پر بود که دو تا از اينها خانم بود. چادرشان را روي خود کشيده و کنار در خروجي دراز کشيده بودند. وقتي قطار در ايستگاه سمنان براي نماز صبح ايستاد و مامورها درها را باز کردند چند دقيقه معطل شديم تا يکي از اين خانم هاي خوابيده بلند شده و خودش را جمع وجور کرد. جالب اينکه حتي روزنامه هايش را هم برداشت تا بعد از سوار شدن دوباره همان جا بخوابد.
برخي توي راهرو خوابيده بودند که براي رد شدن بايد از روي شان مي پريدي و يا بين پاها و دست هايش جاي پايي پيدا مي کردي که رد شوي.
برخي خانواده ها چادر يا پارچه اي جلو صندلي هاي خود کشيده بودند تا دست کم حريمي داشته باشند.
شش نفري که رو به روي هم خوابيده بودند ديدني بود پاها توي هم رفته، دست ها يک طرف و سرها طرف ديگر - و گاه روي نفر بغل دستي- افتاده بود.
برخي خانم ها رو سري شان کامل کنار رفته بود و موهايشان ديده مي شد. برخي دکمه هايشان باز شده بود. برخي آستين ها و پاچه هايشان بالا رفته بود. از سر و سينه که بگذريم، چه لنگ و پاچه هايي که بيرون افتاده بود. و قس علي هذا. اين وضع عمدي نبود و حتي تقصير مردم هم نبود، آنها خواب بودند و آدم خوابيده از همه چيز فارغ است.
خلاصه بعد از ديدن اين صحنه ها با چه زحمتي به واگن دو رسيديم. همه صندلي ها پر بود، ايستاديم تا مهماندار آمد و صندلي هاي مان را مشخص کرد. مسافراني که جاي ما نشسته بودند بلندشان کرد و داخل قطار آواره شدند. آنها هم ظاهرا جايي نداشتند مانند کساني که توي راهروها ايستاده يا نشسته بودند.
بعد از جابجاي خودمان و چپاندن وسايل مان - براي وسايل هم جا نبود- بين وسايل بقيه و زير صندلي ها نشستيم. در کوپه شيشه اي و بي در و پيکر ما يک مرد ميان سال تنها و يک زن و شوهر با پسر 9-10 شان هم بودند. همه ما يکي دو ساعتي براي خوابيدن روي صندلي ها کلنجار رفتيم، مگر مي شد بخوابي. آن مرد تنها رفت توي راهرو و روي روزنامه خوابيد. اين زن و شوهر هم پسرشان را روي پاهاي شان خواباندند و خوابيدند. سر و تنه اش روي پاهاي پدر و پاهايش روي زانوهاي مادر بود تا صبح. پسرک خوابيد اما مطمئنم والدين خوابشان نبرد. من هم با اين که بشدت خوابم مي آمد اصلا نتوانستم بخوابم.
دستشويي ها در دو طرف واگن بود که هميشه درشان باز بود. از هواي گرم و متعفن داخل قطار هم همان بهتر که چيزي نگويم. تا يکي پنجره هاي قطار را باز مي کرد صداي چند نفر در مي آمد که آقا سرد است، آقا بچه داريم، آقا مردم خوابيده اند پنجره را ببند.
القصه، اين وضعيت مسافرت ما با قطار شماره 360 مشهد- تهران بود که چهارشنبه 14 فرودين 92 سوارش شديم. بليطش را هفته اول اسفند و به صورت اينترتي خريده بوديم. موقع پيش خريد بليط در سايت رجاء دو نوع قطار بيشتر نبود. يک يا دو قطار کوپه اي داشت که قيمت بليط هر نفر 42 هزار تومان بود، بقيه همه قطارهاي اتوبوسي بود و بليط هر نفر 14 هزار تومان.
همه اين ها را با لختي و زمختي تمام نوشتم تا شايد بتوانم گوشه اي از واقعيت را تصوير کنم. راستش اين سفر مرا ياد قطارهاي مسافربري روسيه قديم انداخت که در رمان هاي قرن 19 اين کشور توصيف شده است. با اين تفاوت که من قدرت قلم آن نويسندگان جهاني را ندارم تا وضعيت اين قطار را توصيف کنم.
اين روزها روزهاي آمار دادن مسئولان از مسافرت هاي نوروزي است که همه آمارها هم خبر از رشد چند ده درصدي اين مسافرتها حکايت دارد. مثلا در رسانه ها و بخش هاي مختلف خبري صدا و سيما اعلام شد در نوروز امسال 17 ميليون زائر به مشهد مقدس سفر کردند که 10 ميليون نفر بيشتر از سال گذشته بوده است. آيا سفر اينگونه هم سفر است؟ آيا مسئولان وزارت راه، رؤساي راه آهن و مسئولان سازمان ميراث فرهنگي که هر روز آمار مي دهند از اين وضعيت هم خبر دارند؟
براي همين است که گفتم: به خدا، حق اين مردم صبور و نجيب بيشتر از اين ها است، راستي مگر اين مردم تا کي مي توانند صبور و نجيب باشند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 6:25  توسط نوري  | 

 

* "گزان" 

روستاي ده خانواري "گزان" با دراپ دو سه کيلومتري بيشتر فاصله نداشت. دراپ روي زمين سفت بنا شده بود اما گزان روي ماسه ها واقع شده بود. خيلي عجله داشتيم که قبل از تاريک شدن هوا به روستا برسيم تا بتوانيم عکسي گرفته و گپي با مردم بزنيم. غروب به روستا رسيديم مردم جمع و جور مي کردند که به خانه هايشان يا بهتر است بگويم به کپرهايشان بروند. اين روستا 8-9 سالي بود که برق داشت اما آب شان از آب رودخانه و چاه بود. با خودم گفتم: اگر اين رودخانه نبود هيچ کدام از اين روستاها هم نبود و اساسا علت ماندگاري اين مردم در اين کوير همين رودخانه است انگار.  گزان هم مانند دراپ و بيشتر روستاي اين حوالي فقط مدرسه ابتدايي داشت و بچه ها براي ادامه تحصيل -البته اگر شرايط فراهم مي شد و مي توانستند- به روستاي هاي بزرگ تر اطراف مثل اسپند مي رفتند. از دراپ و گزان تا اسپند يک ساعت پياده و با وسيله 20 دقيقه راه بود.
قنات روستا بر اثر خشک سالي ها کاملا خشکيده و بيشتر مردم روستا به "رمشک" کرمان مهاجرت کرده بودند. فقط همين ده خانوار مانده بودند که آنها هم آشنايي  در جايي نداشتند که بروند. تقريبا همه مردان روستا براي کار به بندرعباس يا عسلويه مي رفتند.
                               *              *           *
* روستايي خالي از مرد

هوا داشت تاريک مي شد و ما با عجله فقط توانستيم دو "پورالماس " از اهالي گزان را ببينيم که آنها هم داشتند آخرين کارهايشان را قبل از شروع شب انجام مي دادند. اولي "سلطان پورالماس" بود که داشت سه چهار باغچه کوچک جلو کپرش را با آب منبع آبياري مي کرد. دور يک قطعه از ماسه ها با شاخه هاي نخل حصار کشيده بود و همين تکه زمين را چند قسمت کرده و در هر کدام چيزي کاشته بود. سبزي و پياز و يونچه و چند بوته ذرت و کمي هم جو. ميان سال بود و با مو و ريش چند روزه جو گندمي. چهره اش آدم را جذب مي کرد. با اجازه او از در چوبي حصار وارد شدم تا گپي بزنيم.
- کل زمين تان همين است؟
مي خندد و مي گويد: بله، همين جا جلو خانه. البته آن طرف تر زمين داشتيم ولي آب ندارد. 10 سال پيش قناتي آنجا بود که در خشکسالي ها خراب شد.
- نمي توانيد قنات را احياء کنيد؟
با ترديد مي گويد: فکر نمي کنم. بعد از خشک سالي مردم همه رفتند رمشک تو کرمان. ما جايي نداشتيم  مانديم. جاي ما همين جاست. الان کسي هم نيست که پيگيري کند. 
- کارت چيست؟
کارگري در بندر. آنجا نگهبانم. سه ماه آنجايم و بعد يک ماه برمي گردم روستا . ماهي 500 هزار تومان هم حقوق مي گيرم.
- يک ماهي که آنجا نيستي چه کسي بجاي شما مي ماند؟
 رفقاي ديگر هستند.
- چند تا بچه داري؟
4  تا بچه دارم، 3 تا مي روند مدرسه و يکي هم خيلي کوچک است.
- کار بقيه مردم روستا چيست؟
همه در بندر کارگري مي کنند،کار ديگري نيست.
- يعني روستا از مرد خالي مي شود؟
همه مردهاي روستا آنجا کار مي کنند اما همه با هم نمي رويم. 3-2 نفري مي مانند و بقيه مي روند بعد که آنها برگشتند بقيه مي روند. يعني نوبتي مي کنيم تا چند تا مرد در روستا باشد.
- چرا به شهرهاي اطراف مثل زاهدان، نيکشهر که نزديکتر است نمي روي؟
اينجاها کار نيست.
- چند سال است که براي کار مي روي بندر؟
از بچگي مي روم، حدود 20 سال مي شود.
- آن جا براي کار يا حقوق تان مشکلي نداريد؟ مثلا بيمه هستيد؟
مشکلي نيست حقوقمان را مي دهند. قبلا بيمه نبوديم اما1 سالي مي شود که بيمه شده ايم.
                               *           *        *
* ما غريبيم!

دومي "درختي پورالماس" بود. دو سه دقيقه اي همراهش قدم زدم تا صحبتش با تلفن همراه تمام شد. بعد که تمام شد عذر خواهي کرد و گفت: ببخشيد، همکارمان تو بندر بود. داشتيم براي برگشت هماهنگ مي کرديم.
پير مرد لاغر و قد بلندي بود. بعد از حال و احوال دوباره، تعجب کرده بود از اينکه ما کي هستيم و اينجا چه مي کنيم. حقم داشت، آخر بنده خدا شايد در کل عمر بلاي 50 سالش غير از اهالي روستا کسي را اينجا نديده بود. بجاي اينکه من بگويم او پيش دستي کرد و گفت: ما غريبيم کسي اينجا نمي آيد.
او هم با اين سنش در يک شرکت ساختماني در بندرعباس با حقوق ماهي 500 هزار تومان کارگري مي کرد.
مي گفت: سه سالي هست که بلوک مي زنيم.
پرسيدم: اول چه مي کردي؟
گفت: همان جا نگهبان بودم.
- چرا عوض کردي؟
من عوض نکردم. يک وقتي مهندس مي گويد بيا بلوک چيني يا نما بزن مي زنم. يک وقتي هم مي گويد نگهباني بده مي دهم.
- قبل بندر کجا بودي و چکار مي کردي؟
همين جا 20 تايي گوسفند داشتيم و آن ها را نگهداري مي کردم. خشکسالي شد و گوسفند ها از بين رفتند. الان 2-3 تا گوسفند داريم که مال اين بچه است. ( به پسر جواني که دورتر از ما ايستاده بود اشاره کرد) خودم ديگر چيزي ندارم. قنات مان خشک شد و کشاورزي و نخل ها هم از بين رفت. 
- چند تا بچه داري؟
يک بچه دارم که ازدواج کرده و 3 تا بچه دارد، شکر خدا. او بندر نمي آيد. بيکار است و همين جا سرپرست مادر و خانواده است.
- وامي چيزي نمي توانيد بگيريد؟
براي وام ضامن مي خواهند که ما نداريم. مدارک مي خواهند که من شناسنامه هم ندارم. چند بار هم رفته ام که بگيرم نمي دهند. البته بچه ها شناسنامه دارند من ندارم .
- پس يارانه هم نمي گيري؟
نه، من نمي گيرم.                
                                 *                *           *
* دانشجويان جهادي و مسئولان غير جهادي

هوا کاملا تاريک شده بود و ما ديگر کاري نمي توانستيم بکنيم. برگشتيم روستاي زبرينگ. تو راه برگشت چند کلمه اي با آقاي عالي صحبت کرديم. همه حرف هاي او اين بود که مسئولان هم مانند دانشجويان بايد کمي جهادي بيانديشند و جهادي کار کنند:
مهم ترين مشکل مردم اين روستاها بيکاري است. مردم و بويژه جوانان اين مناطق براي کارگري به شهرهاي دور و نزديک مي روند. اگر به کشاورزي و دامپروري اين مناطق توجه شود لازم نيست مردهاي يک روستا براي 20-3- هزار تومان حقوق روزانه خانواده اش را ول کرده و به بندر برود.
بيشتر اين مناطق هم پتانسيل هاي خوبي براي فعاليت در زمينه هاي کشاورزي، دامپروي، صنايع دستي و هنرهاي بومي دارند. حرکت دادن اين قطار که چندين سال متوقف مانده خيلي  سخت است. کسي نمي خواهد سختي اوليه را تحمل کند. بايد ديدمان عوض شود.
- اين قطار را چه کسي بايد به حرکت درآورد و از کجا بايد شروع شود؟
ببينيد ما دنبال مقصر نمي گرديم، اين طور نيست که از يک نفر شروع شود. کار متقابل است. نه اينکه مردم بگويند دولت وام بدهد. يا دولت بگويد مردم درخواست کنند. آن ديگري بگويد پيمانکار نداريم. کار يک شخص و يک نهاد و يک مسئول نيست، همه با هم بايد دور يک ميز بشينيم و متحد شده و با هم کار کنيم.
يعني يکي دو روز را اختصاص دهيم به اين که همه دستگا هها بنشينند در يک روستا که اين جا چه مشکلي دارد و همانجا حل کنند.
مثلا اگر براي همين روستاها بايد پروانه کشاورزي صادر شود پرونده را بياورند. جهاد کشاورزي بيايد، امور عشايري بيايد، اداره برق بيايد، از فرمانداري بيايد همه بيايند و همين جا براي روستا تصميم بگيرند و مشکل را حل کنند. نه اينکه ما و مردم براي يک نامه اداري شش ماه بايد در اين اداره و شش ماه در آن اداره دوندگي بکنند و عاقبت هم نتيجه مشخصي نگيرند.  مثلا روستايي آب دارد، استخر ذخيره آب هم هست، پمپ آب هم هست مانده صدور پروانه کشاورزي و پيگيري اين کار. تا حالا همه نيامده ايم دور هم شويم و با هم جهادي کار کنيم. پتانسيل هر نقطه شناسايي و برطبق همان کار کنيم. اين رويه شايد در 10 روستاي اول سخت باشد اما کم کم روي روال مي افتد و کارها خيلي زودتر انجام مي شود.
به هر حال وقتي قرار است جايي آباد شود بايد دغدغه داشته باشي و سختي هايي را تحمل کني.
                                          *             *                 *
* برگشت

براي برگشت دو گروه شديم. يک گروه يک شنبه از ايرانشهر بليط داشتند و گروه دوم دوشنبه از چابهار. ما جزو گروه اول بوديم. ساعت 6 و نيم از جلو مسجد زبرينگ حرکت کرده و ساعت 12 گرسنه و خسته به سپاه ايرانشهر رسيديم. از شام هم خبري نبود. بچه ها رفتند از بيرون گوجه و تخم مرغ خريده و شام املت خورديم. ساعت 10 و نيم هم به سمت تهران پرواز کرديم. وقتي اين هواپيماي صد نفره اوج گرفت بچه ها با خنده گفتند: صد رحمت به هواپيماي بوئينگ مسير رفت.
_________________

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 9:23  توسط نوري  | 

 

* "دراپ" اولين روستاي ايرانشهر

بعد از چيل کنار به روستاي "دراپ" رفتيم که ديگر از توابع ايرانشهر محسوب مي شد. "دراپ" روستايي بود با 30 خانوار در قطعه زميني هموار اما سفت و شني. تنها ساختمان آجري روستا مدرسه تقريبا نوسازش بود که همان ابتدا چشمت را مي گرفت. اما با ورود به روستا اولين چيزي که به چشم مي خورد پراکندگي کپرها و چند خانه آن بود. مثل غريبه ها هر خانواده اي در يک گوشه جا خوش کرده بود. علت اصلي اين جمع پراکنده هم رودخانه فصلي جاري در کنار روستا بود که الان هم آب داشت. روستا 5-6 سالي مي شد که برق داشت اما هنوز آب خوردن نداشتند و از آب رودخانه براي مصارف شان استفاده مي کردند. براي شرب هر خانواده اي چاه آبي داشت.
مي گفتند براي آب چند بار پيگيري کرديم اما هنوز کاري انجام نشده.
                               *              *            *
*استقبال عسگر از ما

قبل از مدرسه از ماشين ها پياده و داخل روستاي پراکنده، پراکنده شديم. عسگر با فاصله زيادي از ما ديوارهاي خانه اش را بالا مي برد. خانه اش وقتي کامل مي شد او جزو معدود افراد روستا بود که کنار کپرش خانه هم داشت. داشت کم کم به جرگه پيرمردها مي پيوست، البته اين را بهش نگفتم مبادا ناراحت شود. عسگر تا ما را ديد موتورش را سوار شد و به استقبال مان آمد.
- خانه را براي کي مي سازي؟
براي خودم
- اوضاع کار و بار چطور است؟
گندم مي کاريم، نخل هم داريم. ولي آب نداريم گندم مان خوب نبود. هر خانواده 20 -30 دام هم داشتيم که همه از دستمان رفت چون علوفه نبود.
- چند تا بچه داري؟
3 تا، يکي شان رفته بندرکارگري. 3- 2 ماهي هست که رفته. 500- 400 هزار تومان حقوق مي گيرد 4 -3 ماهي مي ماند و بعد برمي گردد. 2 تاي ديگر اينجا هستند و خورده کارهاي خودمان را انجام مي دهند.
- چقدر زمين داري؟
1هکتار ولي آب نداريم. براي آب بايد چاه بزنيم که آن هم پول زيادي مي خواهد
                                *             *           *
* ما نان مان را نمي‌فروشيم!

"رحم بي بي کرنگيش" با چند تا از زنان ديگر روستا کنار کپري نشسته و گپ مي زدند. عسگر هم فاميلش "کرنگيش" بود. ظاهرا اين فاميل در دراپ زياد بود.
رحم بي بي کتاب فارسي اي دستش بود و آن را تورق مي کرد. به ذهنم رسيد شايد مدرسه مي رود اما به سنش نمي خورد. گفتم شايد معلم روستا است اما آن هم نبود. گفت: کتاب از بچه ها است. خودش هم دو تا بچه 4 ساله و 10 ماه داشت. او هم خجالتي بود و بيشتر سوال هايم را با سرش جواب مي داد.
- پرسيدم: زنها اينجا معمولا چکار مي کنند؟
مکثي کرد و گفت: بيشتر کارهاي خانه را انجام مي دهند. برخي هم اگر وقت کنند سوزن دوزي مي کنند.
- خودت هم سوزن دوزي بلدي؟
سرش را تکان داد که يعني بله.
- براي فروش مي دوزيد؟
نه، بيشتر براي خودمان است. من بچه دارم بچه ها نمي گذارند. اما اگر وقت کنم گاهي براي فروش هم مي دوزم.
- آخرين بار کي براي فروش سوزن دوزي کردي ؟ ماه رمضان، يک ماه طول کشيد تا يک جفت دوختم.
- قيمت هر لباس سوزن دوزي شده چقدر است؟
50 هزار تومان
- کجا مي فروشيد؟
از مغازه هاي فنوج سفارش مي گيريم و مي بريم آنجا مي فروشيم.
يکي از بچه هاي عکاس که هوس کرده بود از نان پختن آنها عکس بگيرد پرسيد:
نان هم مي پزيد؟
گفت: بله
- نان تازه بپزيد؟
الان که نمي شود نان پختن ما خيلي کار مي برد. اگر نان مي خواهيد داريم براي تان بياورم.
- نه، اگر بپزيد ازتان مي خريم؟
محکم تر از پاسخ هاي قبلي اش گفت: ما نان نمي فروشيم. پول نمي خواهيم بخواهيد همين طوري مي دهم.
- اگر کسي نان بخواهد مي دهيد؟
اگر نان داشته باشيم هرچه خواست بدون پول مي دهيم.
عکاس ما که خلع سلاح شده بود ديگر چيزي نگفت. اما من پرسيدم: براي نان خودتان گندم داريد؟
گفت: نه، از نيکشهر يا اسپند آرد مي خريم. اگر بارندگي هم خوب باشد گندم نمي کاريم بيشتر ذرت و نخل و علوفه مي کاريم.
- کيسه اي چقدر؟
کيسه اي 30 هزار تومان. هر کيسه 20 -15 روزي طول مي کشد.
- از طرف کميته يا جايي بهتان آرد نمي دهند؟
نه
- خودتان مي رويد مي خريد؟
ماشين ها مي آورند روستا و مردم مي خرند.
- چند تا گوسفند داريد؟
6 - 5 تايي داريم.
                       *           *              *
* يک زندگي غير قابل تصور

خم شده و سرم را از ورودي کوتاه کپر داخل کردم. پرتوهاي آفتاب عصرگاهي از لابلاي شاخه هاي نخل به داخل مي تابيد. نگاهي چرخاندم: يک کپر چند متري، يک زير انداز حصيري از خرما، چند دبه آب پلاستيکي، يک شاخه برق کم مصرف کوچک، يک گاز دو شعله روميزي که کپسول گازش بيرون کپر بود، مقداري ظروف غذاخوري، يک صندوق چوبي با رويه حلبي،‌ يک قابلمه بزرگ، مقداري خرت و پرت و چند پلاستيک سياه که از ديواره کپر آويزان بود، دو سه تا پتو و بالش و چند جفت کفش لاستيکي و دم پايي حصيري.
اين کل زندگي "رحم بي بي" بود. يعني کل يک خانواده سه چهار نفره در "دراپ". اينجا نه از هال و پذيرايي و اتاق خواب يا اتاق کودک خبري بود نه از يخچال سايد باي سايد و ماکروويو و led. مطمئنم که چنين زندگي اي براي خيلي از ما شهرنشين ها قابل تصور نيست.
                              *             *                *
* کشاورزي در ديار غربت

بعد از صحبت با "رحم بي بي" که بلند شديم ديديم که با موتور گاز مي دهد و گرد و خاکي راه انداخته است. تا ما از کپر بياييم بيرون او هم رسيد. تا موتور را خاموش نکرد سلامش را نشنيديم. نبي بخش محمودي آخرين نفري بود که ما در روستاي دراپ با او صحبت کرديم. همه اش مي خنديد و لبخند از لبش کنار نمي رفت. اگر سنش را نمي پرسيدم نمي فهميدم حدسم اشتباه است. من حدود 40 سال سنش را حدس زده بودم اما گفت سي ساله است. قيافه آفتاب خورده و زحمت کشش بيشتر نشان مي داد و مرا به اشتباه انداخت.
- چکار مي کنيد؟
اين جا کاري ندارم. طرفهاي بوشهر کشاورزي مي کنيم آنجا گوجه فرنگي مي کاريم. برج 5 رفتيم تازه 15- 10 روزي هست که آمده ايم مرخصي.
- کارگري مي کنيد؟
نه، براي خودمان کار مي کنيم. شريک شده ام. زمين و سرمايه مال کس ديگر است و کار از ما. هر چقدر محصول برداشت کنيم با صاحب زمين نصف مي کنيم.
- مساحت زمين تان چقدره؟
6 هکتار
- امسال گوجه خوب بود؟
بله، امسال بازار خوب بود. امسال گوجه ها از کيلويي 700 تومان تا 1600 تومان هم رسيد.
- امسال چقدر گوجه برداشت کرديد؟
سهم ما 12 - 10 ميليون تومان شد. خدا را شکر راضي هستيم.
- از روستايتان چند نفر براي کار مي رويد آنجا؟
30- 20 نفري هستند که در کارها ي کشاورزي بوشهر کار مي کنند. تقريبا همه جوانان روستا.
- اينجا زمين داريد چرا کار نمي کنيد؟
زمين داريم آب نداريم. چاه مي شود زد ولي هم پول مي خواهد و هم پروانه به اين راحتي نمي دهند. مي گويند اين زمين ها ملي شده است.
- بچه هم داري؟
نه، مجردم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 8:23  توسط نوري  | 

 

* کمی به روح زندگی این مردم نزدیکتر شویم

ماشین سواری دیروز بدجوری توان مان را گرفته بود و تا ساعت 9 در مسجد روستای زبرینگ خواب بودیم. بعد از صبحانه تا ظهر توی روستا چرخیدیم و هر کس دنبال کار خودش رفت. برای ما که خرداد هم اینجا آمده بودیم شکل و شمایل ظاهری روستا و کپرها جاذبه ای نداشت، مجبور بودیم زحمتی به خود داده و دقیق تر و عمیق تر زندگی این مردم را ببینیم شاید کمی به روح زندگی بی ریای این مردم کویر نشین نزدیکتر شویم.
اهالی همین روستای زبرینگ تا دو سه سال پیش یعنی قبل از آمدن بچه های جهادی همه کپرنشین بودند اما الان بیشتر آنها خانه دار شده یا خانه هایشان در حال ساخت بود. جالب بود که خیلی ها در کنار خانه، کپرشان را هم حفظ کرده و بویژه درساعات گرم روز داخل کپرشان می رفتند. آقای عالی مسئول قرارگاه شهید شوشتری می گفت: دنبال طراحی خانه ای هستیم با ساختار و شکل و شمایل کپر و حتی با چند تا از بچه های معماری هم صحبت کرده ایم. اگر بتوانیم خانه ای با معماری و ساختار کپر بسازیم می شود آن را در همه استان تعمیم دهیم.
معمارهای محترم می توانند وارد شده و ذوق آزمایی کنند. همه اش که نباید برای ساخت برج و آپارتمان و هایپرمارکت خلاقیت به خرج دهند.
نکته دیگراینکه، مردم این دیار به "سختی" خو گرفته بودند و با سختی راحت تر بودند انگار. سختی برایشان راحت تر بود و زندگی راحت را نمی توانستند بپذیرند.
نکته عجیبی بود. هنوز مردم این دیار و زندگی شان لایه های پنهانی دارد که پی بردن به آن سال ها کار می برد و با یک بار و دو بار سر زدن نمی شود فهمید.

                                 *            *             *

*رویا سازی رسانه ملی برای بچه های کپرنشین

"استقلال سرور پرسپولیس" ، "بالعکس"، بارسلونا و مِسی، اینها تنها نوشته هایی بود که روی دیواره های کپرهای حصیری خرما نوشته شده بود. این ها را بچه های کویر نشین با خط های کج و کوله شان نوشته بودند و بد جوری هم توی چشم هر رهگذر و بیننده ای می زد. بله، این شاید تنها هدیه رسانه ملی به این مردم بود که بچه هایشان شب ها هنرنمایی های مسی ببینند و با رویای "مسی شدن" سر بر بالین بگذارند. هر چند که از تبلیغات یونیسف بر پیراهن مسی چیزی به این کودکان نرسد.

                                 *               *             *

* نسل‌های ضایع شده

سالی دو سه بار با اردوهای جهادی به مناطق مختلف سفر می کنم، از این سفرها دستگیرم شده که سیستم دولتی و چشم به دست دولت و حکومت داشتن تا مغز استخوان ما نفوذ کرده و آن را تباه کرده است. نسل های پیر، میان سال و جوان کنونی همه با این سیستم رشد کرده و همه منتظر کمک دولت نشسته اند، حتی برای شخصی ترین و پیش پا افتاده ترین کارها. این نسل ها، نسل های "متوقع" و "منتظر"ند و نمی شود اصلاح شان کرد. به اینها باید گفت "نسل های ضایع شده"، و ریشه یابی علل و عوامل این بلای خانمان سوز مجال دیگری می طلبد.
نسل هایی که در روستا زندگی می کنند اما حتی سبزی خوردن شان را از شهر می خرند و می گویند: گران است و دولت باید کمک کند.
در همین روستاهایی که رفتیم فقط دو سه خانوار را دیدیم که جلو خانه شان باغچه کوچکی درست کرده و سبزی جات کاشته اند و از آب مصرفی روزانه شان برای آبیاری آن ها استفاده می کنند. برای همین این دو سه مورد استثناء و برایم جالب بود.
این سه نسل ضایع شده اند کاری نمی شود کرد اما اگر می خواهیم نسل های آینده به این بلیه خانمان سوز گرفتار نشوند باید به صورت جدی روی نسل نوزاد کنونی کار کنیم. اگر دیر بجنبیم این نسل ها هم از دست مان می روند و مشکل حادتر می شود.

                                 *                *               *

* نیازسنجی‌های منطقه‌ای

بین راه از روستای راننده مان که رد شدیم سری به خانه زد و در برگشت یک جعبه خرما برای مان آورد. خرمایی تازه و از نخل خودشان که در کل مسیر رفیق راه مان بود و خیلی به دردمان خورد.
ازش پرسیدم: امسال چقدر خرما داشتید؟
گفت: حدود یک تن
گفتم: چکارش می کنید؟
گفت: کمی برای مصرف خودمان نگه می داریم و بقیه را هم می فروشیم.
گفتم: به کی می فروشید؟
گفت: ماشین وانت به روستا می آید و هر کس خرمای زیادی دارد می فروشد.
گفتم: چقدر؟
گفت: اینجا ارزان می خرند و چیز زیادی دست مردم را نمی گیرد.
این مساله را در روستاهای کردستان هم که شهریور رفته بودیم دیدیم. همین وانت ها توت فرنگی کشاورز را کیلویی 2 هزار تومان می خریدند در حالی که همین توت فرنگی در بازار 7-8 هزار تومان بود. و یا گردو را دانه ای 20 تومان از دست مردم در می آوردند.
این یعنی این که زحمت را کشاورز می کشد و خون دل را او می خورد اما سود را دلال ها و واسطه ها می برند. این از معضلات کشاورزی ماست.
شاید یکی از راهها ایجاد صنایع تبدیلی کوچک در مناطق مختلف با توجه به شرایط، مزیت نسبی و نیاز هر منطقه باشد. مثلا در همین دو سفری که به این روستاهای نیکشهر رفتیم محصول اصلی شان خرما بود اما هیچ جا یک کارگاه یا مجتمع صنعت تبدیلی برای خرما ندیدیم. در سفر قبلی که به روستای "جووانی دپ" رفته بودیم پیرمرد می گفت: خرمای مازادمان را به گوسفندها می دهیم چون راه مان دور و خراب است و کسی نمی آید این ها را بخرد و ما هم نمی توانیم برای فروش به شهر ببریم. جووانی دپ نه آب داشت نه راه و نه برق.

                                  *                *                   *

* چشیدن شیرینی یک لبخند

ساعت 3 و نیم در روستای "چیل کنار" بودیم. کارگرها بالای تیرها مشغول سیم کشی و وصل کردن ترانس ها بودند. در سفر قبلی یعنی خرداد همین امسال که به این روستا آمده بودیم تیر برق ها از بیست متری روستا رد می شد و روستاهای بعدش( کوردان و زبرینگ) برق داشتند اما این روستا برق نداشت. از آن زمان، پیگیری های سه چهار ماهه بچه های جهادی و کمی هم رسانه ها جواب داده و حالا این روستا هم برق دار می شد. چقدر برای مان شیرین بود وقتی لبخند را روی لب های این مردم رنج کشیده کویر نشین می دیدیم. مردمی که سال ها، شب ها بر سقف کپرشان خیره شده و در حسرت برق خواب روشنایی دیده اند. امیدوارم شما هم روزی این لحظه ها را ببینید و این شیرینی را بچشید.

                                *               *            *

* تلخ ترین و شیرین ترین خاطره جهادی

"یکی از بدترین خاطرات خودم در مورد اردوهای جهادی لحظه سال تحویل 2 سال قبل بود که به این روستا آمدیم. لحظه سال تحویل که همه در شادی و شعف هستند وارد این روستا شدیم و دیدیم هیچ امکاناتی ندارند. در تک تک خانه ها را زدیم، می گفتند وقتی برق نداریم چه کسی را ببینیم. با این چراغ نفتی چه کار کنیم. دیدیم 30 - 20 نفری دور سفره جمع شده اند تا با یک چراغ نفتی شام بخورند. نفر آخری حتی جلو خودش را هم نمی دید که چه می خورد."
این تلخ ترین خاطره جهادی فرشاد عالی بود و در حالی که به تیر برق ها نگاه می کرد برای مان تعریف کرد. حتی در نور شدید آفتاب عصرگاهی کویر هم می شد برق خوشحالی را در چشم هایش دید. چرا چنین نباشد، چند ماه پیگیری هایش جواب داده و دل بندگانی را شاد کرده بود. برای همین بود که در آخر هم گفت:
بچه های جهادی هم با آمدن به این مناطق و دیدن سختی ها و مشکلات انگیزه و انرژی پیدا می کنند.

                                 *                *                 *

* عابد حیات، حیات دوباره می بخشد

چقدر اسمش و کارش به هم می آمد. اسمش عابد حیات بود و کارش اهدای روشنایی به مردم. جوان سی ساله ای بود که لبخندش قطع نمی شد. چهره اش آنقدر سیاه سوخته بود که برق چشم ها و سفیدی دندان هایش وقتی لبخند می زد از دو سه متری هم به چشم می زد. لباس کار آبی رنگی تنش بود و ابزار کارش را از جیب ها و هر بند دیگری که امکانش بود آویزان کرده بود. بالای تیر برق بود و نمی خواستم مزاحم باشم اما حیفم آمد چند کلمه با او صحبت نکنم. من از پایین با صدای بلند می پرسیدم و او از بالا با صدای بلند جواب می داد:
- از کی آمدید اینجا؟ یک هفته ای می شود برای برق کشی چیل کنار آمدیم.
همه چیز آماده است و امروز سیم کشی هم تمام می شود.
- برق مردم کی وصل می شود؟
از نظر ما که امروز آماده ایم، ولی دستورش با اداره است. خانه ها هم با ید بروند فرم پر کنند و برای کنتور نام نویسی کنند تا برق وصل شود.
- شما از خود اداره برق آمدید؟
نه ما برای شرکت پیمانکار کار می کنیم. برق کشی بیشتر روستاهای نیکشهر با ما است.
- چند تا روستا را امسال برق کشی کردید؟
تعدادش را نمی دانم. روستا های زیادی هم مانده که باید برق کشی شود. مثلا روستاهای بنفشی، مرتان کوه و... زیاد است. امسال 18 - 17 روستا تو برنامه هست که برق کشی شود.
- با شرکت چطور کار می کنید؟ برای دستمزدتان قرارداد دارید؟
قرارداد آنجوری که نداریم همین طور روز مزد کار می کنیم. قرارداد سال قبل مان روزی 20 هزار تومان بود برای 8 ساعت کار. برای سال جدید فعلا که هنوز قرارداد نداریم و بر اساس همان قرارداد قبلی کار می کنیم.
- آخرین حقوقی که گرفتید چقدر بوده؟
آخرین حقوق را تیر گرفتیم که 600 هزار بود. از آن به بعد هر وقت لازم داشتیم مساعده گرفتیم.
- مثلا از تیر چقدر مساعده گرفته ای؟
هر 15 -20 روز 200 - 300 هزار تومان. شرکت معمولا هر چه لازم داشته باشیم می دهد.
- شما که قرارداد ندارید ممکن است کلاه سرتان برود؟
این که هست ولی تا حالا با ما خوب بوده.
- چند وقت است که با این شرکت کار می کنید؟
از سال 75- 74 با این شرکت هستم.
- مشکلی نداشتید؟
الحمد لله نه، تا حالا که هر چه خواسته ایم داده و کم و کسری نبوده.

                                 *             *                 *

* آیا مسئولان روزی پاسخ خواهند داد؟

معمولا کمبود اعتبارات دلیل اصلی محرومیت این مناطق ذکر می شود اما گاهی هم دلایل خنده داری هست که اگر آدم به این مناطق سفر نکند و با چشم خودش نبیند باورش نمی شود. یک موردش همین روستای چیل کنار بود. آقای عالی کنار همین تیر برق های تازه نصب شده درباره محرومیت "چیل کنار" گفت:
روستای چیل کنار الان دیگر از توابع دهستان "کوتیج"، بخش "فنّوج"، شهرستان نیکشهر است...
گفتم: الان یعنی چه؟
گفت: این روستا در مرز نیکشهر و ایرانشهر واقع شده و تا حالا مسئولان این دو شهر اختلاف داشتند که این روستا جزو کدام شهر است. نیکشهر می گفت جزو ایرانشهر است و ایرانشهر می گفت جزو نیکشهر. یکی از عوامل محرومیت روستا در این سال ها هم همین مساله بود. ما کلی پیگیری کردیم تا اینکه بالاخره فرماندار نیکشهر چند ماه پیش رسما اعلام کرد که چیل کنار جزو این شهرستان است.
- پرسیدم: خوب چرا زودتر این کار را نکردن که روستا این قدر محروم نماند؟
گفت: این را دیگر باید از مسئولان بپرسید.

                             *                 *                   *

*چیل کنار آب هم نداشت

مشکل دیگر چیل کنار، مساله آب است. آب مصرفی شان از رودخانه ای که یک کیلومتر پایین تر بود تامین می شد. مثلا یک دختر 15- 14 ساله کلی وسایل و لباس و ظرف را روی سرش می گذارد و یک کیلومتر پایین می برد تا بشوید. با چشم های خودمان این دختران را دیدیم. یا برای داشتن آب خنک دور کوزه را گونی خیس می پیچیدند. برای استحمام هم از آب رودخانه استفاده می کردند.
بچه های جهادی حوضچه ای ساخته بودند تا حداقل آب شست و شو در آن جمع شود و زنها به رودخانه نروند اما آب خوردن شان را هنوز از رودخانه می آوردند. حتما باید پمپ می گذاشتند تا آب به روستا بیاید. می گفتند مسئولان اداره امور عشایری شهرستان قول مساعد داده اند که اگر برق برسد استخری درست می کنند و بعد پمپ می گذارند تا آب به روستا بیاید.
مردم روستا از کشاورزی، چند تا دام و کارگری امرار معاش می کردند. کشاورزی شان هم کمی یونجه، مقداری سبزی مصرفی خودشان و خرما بود اما آب کفاف نمی داد و باید چاه شان عمیق می شد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 18:9  توسط نوري  | 

 

* وقتي روستاهايي از قلم مراکز آماري مي‌افتند


عبدالرضا عزيزي رئيس کميسيون اجتماعي مجلس گفته: آقاي دکتر عادل آذر در کميسيون گزارش داد که: "100 درصد از مردم ايران از ‌برق، 97 درصد از آب شرب و بيش از 80 درصد نيز از ‌گاز برخوردار هستند."
براي کساني که از پايتخت يا از شهر بيرون نرفته باشند شايد اين آمار چندان جلب توجه نکند اما براي کساني که با مناطق محروم و عشايري سرو کار دارند و روستاها يا مناطق بدون آب و برق را ديده اند تعجب آور است. همين تعجب مرا واداشت تا به آقاي عزيزي رئيس کميسيون اجتماعي مجلس زنگ زده و بپرسم آيا واقعا 100 درصد مردم ايران برق دارند؟
گفت: اين گزارشي است که رئيس مرکز آمار ايران داده است.
گفتم: شما در کميسيون ازش نپرسيديد که اين آمار چقدر درسته؟
گفت: نه ديگر، چون آمار مرجع رسمي آمار کشور بود ما چيزي نگفتيم.
همين روستاها را برايش اسم بردم و گفتم درست است که بيشتر روستاهاي کشور برق دارند اما قطعا هنوز صد در صد نشده است.
گفت: شما اگر مدرک معتبري داريد به مرکز آمار ايران بفرستيد.
گفتم: از مشاهدات خودمان چه مدرک معتبرتري هست ما خودمان اين روستاها را رفتيم ديديم.
اين را که گفتم اعتراف کرد: بله، درست است.
گفتم: اين را هم براي اطلاع شما نمايندگان مي گويم و شما هم اگر رئيس مرکز آمار ايران را ديديد به گوشش برسانيد.
در همين سفر فرصتي شد که اين موضوع را به آقاي عالي رئيس قرارگاه جهادي شهيد شوشتري هم بگويم. بچه هاي اين قرارگاه چهار سالي هست که در اين مناطق کار مي کنند. موضوع را که شنيد لبخند معناداري زد و گفت:
روستاهاي بدون برق هستند. سال به سال کمتر مي شوند ولي بايد يکبار براي هميشه مشکل را حل کنيم.
- در مناطقي که رفتيد چند روستاي بدون برق بود؟
اگر بخواهم اسم ببرم کم نيست اما اخيرا ما به دو روستاي "ببدوس" و "سعيد آباد" در دهستان "ريت" در بخش فنوج رفتيم که هنوز برق نداشتند در صورتيکه چند کيلومتر جلوتر برق داشتند. همين روستاهايي که خان محمد گفت برق ندارند. در سفر قبلي - خرداد- دو ساعت و نيم پياده روي کرديم تا به روستاي "جوواني دپ" رسيديم که نه برق، نه آب و نه جاده داشت.
روستاهاي بدون برق در کشور کم نيست اما همين چند نمونه براي نقض آمار "مرکز آمار ايران" و اينکه به عمق فاجعه آماري در کشور پي ببريم و بي اطلاعي نمايندگان محترم مجلس را بدانيم کافي است.
همه اين روستاهايي که برق نداشتند آب بهداشتي و سالم هم نداشتند اما نخواستم به آنها اشاره کنم تا مبادا هر روستايي را که اسم بردم حضرات بگويند اين روستا هم جزو همان 3 و 20 درصد بدون آب و گاز است.
                              *              *             *
* دو سوال اساسي


تا بچه ها بويژه عکاس ها کارشان تمام شود سر پا و پشت به آفتاب عصرگاهي با رئيس قرارگاه جهادي شهيد شوشتري صحبت خودماني مان گل انداخت. گپ زديم تا اينکه بحث به دو سوال اصلي رسيد: چرا اين محروميت ها وجود دارد؟ و چرا برطرف نمي شود؟ آقاي عالي مي گفت:
ما حدود 4 سال است که در اين منطقه و شهرستان در حرکت هستيم و مشکلات را مي بينيم اول اينکه دست مسئولان شهري يا استاني بسته است. يعني منابع و امکانات موجود کم و در حد يک سوم يا يک چهارم مورد نياز است. نيکشهر از 14 استان ما بزرگتر است و امکانات محدودي دارد. يعني فرماندار بايد به اندازه استاندار مديريت داشته باشد. ولي با کدام منابع؟ درخواست ما اين است که نگاه مسئولان در سطح کشور به اين مناطق تغيير کند. البته همه مردم اذعان دارند که در چند سال اخير و بعد از انقلاب اتفاقات خوبي افتاده است ولي باز هم محروميت زياد است.
ما اولين بار حدود 9 ماه پيش به روستاهاي ابن منطقه امديم. هر چند ما در طول سال مشکلات منطقه را پيگيري مي کنيم اما فعاليت ما در حد دانشجويي است.
درخواست داريم مجموعه دستگاههاي اداري ، غير اداري ، بخشهاي خصوصي بچه هاي جهادي را بازوهاي توانمند خود در امور اجرايي بدانند. بايد دست به دست هم بدهيم اگر هر کسي کار خودش را بکند هيچ اتفاق خاصي نمي افتد. چون مشکلات اين مناطق مختلف و زياد است و هر کس فقط مي تواند محدوده کوچکي را پوشش دهد.
                                    *             *              *
* مثلت حلال مشکلات


آقاي عالي ضمن قبول کم کاري ها براي بر طرف کردن اين محروميت ها ادامه داد:
ما بايد قبول کنيم که حضورمان در مناطق محروم کم است. ما بايد بياييم و اين جاها را از نزديک ببينيم تا وضع واقعي مردم و عمق محروميت را بفهميم.
براي رفع اين محروميت ها هم بايد يک مثلثي شکل بگيرد. مثلثي که جهادگران يک طرف، اهالي يک طرف و مسئولان هم در يک طرفند. هر کدام از سه ضلع نباشد يا ناقص باشد کار پيش نمي رود. ما اين مثلث را در عمل هم تجربه کرديم. مثلا با کميته امداد استان ساخت و سازهاي عمراني را شروع کرده ايم که آنها مصالح مي دهند و بچه هاي جهادي پيگيري و همکاري مي کنند و مردم هم پاي کارند و کمک مي کنند. با اين تجربه هم در هزينه ها و هم در زمان به نتيجه رسيدن طرح ها صرفه جويي مي شود. اين خودش انگيزه اي شد که خيلي از کارها را مي شود با هزينه کمتر انجام داد.
                                     *              *              *
* خانه ديني


ما از کنار تيرهاي برق و کپرهاي بدون برق ، رد شده و به روستاي سرزه رفتيم.
محل اتراق يکي دو ساعته ما در روستاي سرزه "خانه ديني" روستا بود.
دو اتاق خيلي ساده که از وسط به همديگر راه داشتند اما در نداشت.
يکي براي خانم ها و يکي براي آقايان.
پرسيدم: خانه ديني چيست؟
گفتند: بچه ها بعد از مدرسه
اينجا مي آيند و پيش مولوي روستا قرآن و دروس ديني مي خوانند.
بيشتر روستاهاي اين مناطق که ما رفتيم خانه ديني داشتند و اين دو چيز را مي رساند : اول، عمق اعتقادات مذهبي مردم اين ديار و دوم، ناکافي و ناکارآمدي نظام آموزش رسمي کشور در زمينه مسائل ديني. يعني مذهب آنقدر ريشه دار بود که برايش خانه خاصي بسازند. همچنين مي رساند که مردم آموزش هاي ديني رسمي در مدارس را کافي نمي دانند و خودشان براي آموزش هاي مذهبي به فرزندانشان پيش قدم شده اند.
راستي شايد طرح خانه عالم که مدتي است از طرف سازمان تبليغات اسلامي در روستاها پيگيري مي شود از همين گرفته شده باشد.
                          *                    *                  *
* ما فقط زنده ايم


ساعت سه و نيم نهار را در خانه ديني روستاي سرزه خورديم. نهار کنسرو لوبيا و عدسي بود و ما هم که گرسنه بوديم ته همه قوطي ها را درآورديم.
بعد از نهار اهالي چايي آوردند که دور از ادب بود دست شان را پس بزنيم. تازه خودمان هم که از صبح چايي نخورده بوديم خمار چايي بوديم و حسابي چسبيد.
قبل از حرکت منتظر جاسازي وسايل بوديم. با همان بنده خدايي که چايي آورده بود چند کلمه اي سرپايي گپ زديم. ازش پرسيدم: اوضاع و احوال چطوراست خوب مي گذرد
صريح و بي تعارف گفت: ما که زندگي نمي کنيم و فقط زنده ايم.
اين جمله آتشم زد و تا نيمه راه از ذهنم بيرون نمي رفت. کسي اين جمله را مي فهمد که به اين مناطق آمده و وضع اين روستاها را ديده باشد.
                                    *                  *                  *
* راه‌هاي پر دست‌انداز روستايي


هر چند عجله داشتيم که هر چه زودتر حرکت کنيم تا شب نشده بخش خاکي مسير را رد کنيم اما تا جمع و جور کرده و راه افتاديم غروب شد و خاکي را در تاريکي اول شب طي کرديم.
مقصد ما روستاي زبرينگ بود و شبانه 250 کيلومتر راه خاکي و روستايي را در تاريکي طي کرديم. راه هاي روستايي حتي آسفالته اش هم تعريفي ندارد. آسفالت ها خراب شده و پر از چاله چوله است.
ما اولين ماشين بوديم و بعد از کلي پرس و جو ساعت 10 و نيم به زبرينگ رسيديم. يکي از ماشين ها راه را گم کرده و کلي در راه هاي کور و خاکي چرخيده بودند. شانس آورده بودند بالاخره ساعت 2 بعد از نيمه شب رسيدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 11:26  توسط نوري  | 

 


* حوض آب روستاي کناري

صحبت با خان محمد درست دو قدمي حوضي بود که او اشاره مي کرد. بعد از صحبت نزديک تر رفتم تا حوض آب روستا را از نزديک ببينم. حوض کوچکي بود با ديواره سيماني حدود دو متر. رويش هم کاملا باز بود. آب با شلنگ از فاصله اي دورتر - ما نرفتيم ببينيم چقدر فاصله دارد- داخل اين حوض مي ريخت و مردم از همين آب استفاده مي کردند. روي پنجه پا بلند شدم تا داخلش را ببينم. ته حوض پر لجن نارنجي رنگ بود و ديواره هايش را هم جلبک پوشانده بود. حتي لوله اي که آب از آن مي آمد بر اثر همين جلبک ها تنگ شده و چيزي نمانده بود بسته شود. روي آب هم پر گرد و خاک و اشياء سبک ديگر بود.
از جمعه بلوچي، جوان استخواني و ميان سالي که کنار ايستاده بود پرسيدم:
- اين آب از کجا مي آيد؟
از رودخانه
- آب حوض را براي چه استفاده مي کنيد؟
همه مردم روستا از همين آب استفاده مي کنند.
- براي خوردن هم از همين آب استفاده مي کنيد؟
بعضي ها از همين آب براي خوردن هم استفاده مي کنند اما بعضي از رودخانه مي آورند.
- چرا روي حوض را نمي پوشانيد که لااقل کثيف نشود؟
کثيف نيست، آبش تميز است ما از همين آب مي خوريم. هر دو روز لوله را داخل حوض مي اندازيم تا پر آب شود.
- اين همه آشغال را روي آب مگر نمي بيني؟ مي توانيد دو تا شاخه نخل روي حوض بيندازيد تا آشغال نريزد؟
نگاهي کرد و چيزي نگفت.
- چه کار مي کني؟
کارگري تو شرکت نفت تو بندرعباس و عسلويه. روزي 30 هزار تومان حقوقم است. تنها نيستم از روستا آنجا زيادند .
- زن و بچه هم داري؟
يک بچه کوچک دارم.
                   *             *              *
* مگر آنها بچه هاي ايران نيستند؟

ياسر مولوي، اسلام پولادي و زکريا پولادي هم از جمله بچه هايي بودند که خاموش و کنجکاوانه پشت سر ما مي آمدند و با تعجب به صحبت ها و گفتگوهاي ما گوش مي دادند. نشستم تا چند کلمه با آنها صحبت کنم. همه ابتدايي بودند. دورمان که خلوت تر شد به صحبت گرفتم شان.
هيچي نمي گفتند يعني چيزي نداشتند بگويند فقط محجوبانه نگاه مان مي کردند. اگر موافق بودند سرشان را به پايين و اگر مخالف بودند به بالا حرکت خفيفي مي دادند.
بچه هايي که زبان نداشتند. يعني زبان داشتند اما زبان صحبت نداشتند. نه توقعي داشتند، نه آرزويي و نه درخواستي. نه کسي به ياد آنها بود، نه کسي مي رفت تا حرف شان را بشنود، نه آنها کسي را مي ديدند که حرف هايشان را بزنند، نه در جايي به حساب مي آمدند. انگار که نبودند.
وقتي بلند شده و چند قدمي ازشان فاصله گرفتم با خودم گفتم: چه کسي بايد زبان
بچه هاي "کناري" و "سرزه" باشد؟ مگر آنها نيز بچه هاي ايران نيستند؟ آيا ما مي توانيم زبان گوياي آنها باشيم؟ آيا اين گناه آنها است که در اين نقطه ايران و نه در پايتخت به دنيا آمده اند يا گناه ماست که به اين نقطه ايران نمي آييم و پايتخت را رها نمي کنيم؟ اين گناه را با چه مي توانيم جبران کنيم؟
                         *                 *               *
* آدم هاي بي آرزو

جواني، پيرمردي يا زني زانو در بغل گرفته و به ديوار خانه يا کپر تکيه کرده و به دور دست خيره شده و غرق در فکر است به طوري که اگر از جلوش رد شوي متوجه نمي شود. شال بلوچي شان را گره زده و دور کمر و زانو انداخته، چمباتمه زده و زانوها را در شکم نحيف شان فرو برده اند. اين صحنه اي است که در روستاهاي اين مناطق زياد مي بيني. خيلي از مردم اين روستاها صبح تا شب کارشان همين است فقط با چرخش آفتاب جايشان را عوض کرده و از اين طرف کپر به آن طرف مي روند. نه کاري، نه آينده اي و نه اميد و آرزويي، همه همَ و غمَ شان به شب رساندن روز است.
ديدن اين صحنه ها شايد ابتدا به چشم نيايد اما تکرار ديدنشان خيلي دلخراش است. آخر مگر آدم چند روز مي تواند چمباتمه زده و در خيالات غرق شود.

                            *             *                *
* قصور يا تقصيرهاي نپذيرفتني

مجموع شان 20 خانوار بود و بين دو روستاي کناري و سرزه زندگي مي کردند. زندگي در کپرهايي از شاخ و برگ نخل هاي خودشان. هر روز سيم هاي برق را مي ديدند که از کنار کپرهايشان رد شده و به روستاي بالايي مي رفت و هر شب در حسرت برق سر بر بالين مي گذاشتند اما برق نداشتند.
مدرسه هر دو روستا هم در همين وسط واقع شده بود که آن هم برق نداشت.
شير محمد بلوچي خودش از همين وسطي هاي بي برق بود.
مي گفت از زماني که کناري و سرزه را برق کشيدند ما اين وسط بي برق مانده ايم.
گفتم: پيگيري کرديد بيايند برق بکشند؟
گفت: آره، چند بار رفتيم اما جواب درستي نمي دهند و خبري نشده است.
از هر کس پرسيديم کسي علت اين اتفاق عجيب را نمي دانست. ما هم نتوانستيم بفهميم چرا. فاصله دو تا روستا يک کيلومتر هم نبود و اين بيست خانوار در همين فاصله زندگي مي کردند.
شيرمحمد آمده بود که همين را به ما بگويد و اميد داشت که ما بتوانيم کاري بکنيم. اما ما باز هم شرمنده شان شديم. کاري که از دست ما برنمي آيد الا نوشتن همين چند خط که اگر کسي بشنود و کاري بکند. اگر هم نکرد که هيچ، فقط همين چند خط باقي مي ماند براي آيندگان که بخوانند و بدانند درد اين مردم چه بوده است.
از اين صحنه ها و اتفاقات عجيب در سفرهاي جهادي کم نديده ايم اين هم يکي ديگر از آن ها بود. به هر حال اين قصور يا تقصيرها به هر دليل يا از هر کسي که باشد قطعا شايسته و پذيرفتني نيست.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 8:2  توسط نوري  | 

 

* سنگيني يک حس غريب


مقصد روستاهاي "کْناري" و "سرزه" بود، از توابع دهستان چانف و بخش لاشار شهرستان نيکشهر. بيش از دو ساعت با ماشين هاي سر حال شاسي بلند تو راه بوديم تا برسيم که 26 کيلومتر مسير خاکي بود. راهي که زير شلاق سيلاب ها و باران هاي فصلي ديگر اطلاق "جاده" بر آن صادق نبود و ما تمام اين مسير را دو دستي به دستگيره ها چسبيده بوديم تا سالم به روستا برسيم. هر دو روستا به فاصله 200-300 متر بالاي تپه اي قرار گرفته بود. پايين تپه هم مسير سيلاب هاي زمستاني و بهاري بود که البته الان از خشکي ترک برداشته بود.
اين دو روستا حس غريبي داشت. لازم نبود مدت زيادي در روستا بچرخي تا اين را بفهمي همين که پايمان به زمين رسيد و به اولين کپر رسيديم سنگيني اين حس ما را هم گرفت. اين حس غريب صرفا بخاطر محروميت آنها نبود چون امکانات اين دو روستا هم مانند روستاهاي ديگر بود. توضيحش سخت است اما فکر مي کنم اين حس غريب بيشتر از فراموشي و يا بهتر بگويم ديده نشدن بود، انگار که اين آدم ها اصلا وجود ندارند. شايد اينکه ما نزديکي هاي غروب به روستا رسيديم در انتقال اين حس بي تاثير نبود. بيش از اين قابل توصيف نيست بايد باشي و سنگيني اين حس را با تمام وجودت احساس کني تا بفهمي.
                              *                *                 *
* ممنوع التصوير


سه زن در سايه خانه گلي آسوده از همه جا و همه کس نشسته و سوزن دوزي مي کردند. اين اولين سوژه عکاسان گروه بود که به محض پياده شدن به طرفشان رفتند اما ناکام شدند. چون خانم ها به محض ديدن دوربين ها نخ و قلابشان را جمع کرده و سريع به داخل خانه گريختند. هر چه اصرار کرديم حاضر نشدند بنشينند تا عکس ازشان گرفته شود. همه تعجب کرده بوديم که چرا؟
چند دقيقه بعد که خانم هاي گروه آمدند و با اين زن ها خوش و بشي کرده و گپ زدند. گفتند: عکس نگيريد. نه، نه، عکس خوب نيست.
کم کم اهالي جمع شدند و فهميديم اين بندگان خدا عکس و فيلم گرفتن از زن ها را خيلي بد مي دانند و اجازه نمي دهند. حتي برخي ها مي گفتند: عکس گرفتن از زنها حرام است. حتي موقع صحبت کردن هم روسري بلوچي شان را جلو دهن شان گرفته و با خانم ها ي گروه صحبت کرده و به ما نگاه نمي کردند. مي گفتند: ما حتي از عروسي هاي مان هم عکس و فيلم نمي گيريم.
بعد پرس و جو هم فهميديم که در کل روستا فقط دو سه نفر تلويزيون دارند و اين کمي غير معمول بود چون خيلي از روستايي ها ماهواره هم دارند.
                                *                 *                 *
* دور مي زنيم، کاري نداريم


هنوز با خانم ها صحبت مي کرديم که صداي بلندش توجه مان را جلب کرد. علي جوان بود، حدود 20 سال. مي گفت: عکس از زن حرام است.
گفتم: چرا؟
گفت: عکس مي گيرند مي اندازند توي گوشي و پخش مي کنند.
گفتم: من عکس دارم مگر داخل گوشي ام انداخته ام يا شما عکس داريد مگر توي گوشي ات انداخته اي. اين دست شماست که عکس را داخل گوشي بيندازي يا نه.
مجادله بيشتر فايده اي نداشت و مراء مي شد براي همين سريع بحث را عوض کردم.
- چکار مي کني؟
هيچي، دور مي زنيم کار نداريم.
- ازدواج کردي؟
آره، يک سالي مي شود.
- کار نداري چطوري زن گرفتي؟
الان در عسلويه کار مي کنم.
- براي مرخصي آمدي؟ آنجا چطور است؟
آره، پنج شش روز ديگر برمي گردم. سه سال است آنجا کار مي کنم. روزي 30 هزار تومان مي گيرم. در يک شرکت ايمني بيل مي زنيم و آشغال جمع مي کنيم. چهار ماه آنجا مي مانم با 500-600 هزار تومان پول برمي گردم. پولها که خرج شد دوباره مي روم.
- مدرسه هم رفتي؟
پنج کلاس خواندم.
                          *               *                *
* خان محمد؛ مردي از "کناري"


غير از جوانها که از بيکاري و براي تماشا دور و برمان جمع شده بودند، دنبال يکي مي گشتيم که چهار تا پيراهن بيشتر پاره کرده باشد. خان محمد رئيسي را معرفي کردند. گفتم: رئيس شورا است؟ گفتند: نه، ما شورا نداريم. صورت سياه چرده پيرمرد با محاسن جو گندمي اش ترکيب جالبي ساخته بود. از دور غريبه ها - يعني ما- را که ديده بود نفس زنان خودش را رساند. شصت سال را شيرين داشت اما سر حال بود و پر سر و زبان. از آن پير مردهايي که اسب شان را تازانده بودند. شال سفيد دور سرش را بالاتر داد. دستي به پيشاني بلند سياهش کشيد و شروع کرد. نگذاشت سوالي بکنم خودش يک بند همه چيز را گفت:
روستاي کناري و سرزه روي هم 120 خانوار هستيم. ما از همه چيز محروميم.. برق وآب نداريم جاده و خانه بهداشت هم نيست. سه سالي مي شود که برق داريم اين طرف و آن طرف برق هست ولي وسط برق ندارد . آب هم از يک لوله اي است که يک روز هست ده روز نيست. لوله را مي اندازيم حوض را پر مي کنيم.
نزديکترين جا به روستاي ما چانف است که حدود 3 ساعت راه است چون جاده مان خاکي است. اگر مريض شويم خانه بهداشت که نداريم بايد با چه مصيبتي خودمان را به چانف برسانيم. قيمت هر کپسول گاز براي ما 12 هزار تومان تمام مي شود. کپسول ها را هر 10-15 روز يکبار با وانت از اسپکه يا چانف مي آورند.
- براي جاده کاري کرديد؟
نه، کسي اينجا نيامده و نمي آيد. دو سال پيش شهردار اسپکه ( از بخش هاي نيکشهر) آمد و ديگر کسي نيامد.
- تلويزيون داريد؟
نه
- خان محمد چند تا بچه داري؟
4 تا پسر دارم، 2 تا کر و لال هستند و 2 تاشان سالم.
- چه کار مي کنند؟
آنهايي که کرو لالند کاري نمي توانند بکنند. آنهايي هم که زبان دارند کاري ندارند و ترياک مي کشند. گاهي دنبال چند تا گوسفندمان مي روند.
- کشاورزي هم داريد؟
آب نيست. چند سالي هست که خشکسالي شده. نخل داريم ولي در خشکسالي ها زياد بار ندارند. امسال همه مردم روستا حدود 2 تن خرما داشتند.
- بعد از اينجا روستايض ديگري هم هست؟
4- 3 روستاي ديگر هست که برق هم ندارند.
- چرا بچه هايت معتادند؟
از بيکاري، مدرسه رفتند ولي کم.
- بچه ها بعد از ابتدايي چکار مي کنند؟
براي راهنمايي و دبيرستان، کساني که فاميل دارند و مي توانند به اسپکه ، نيکشهر يا ايرانشهر مي روند بقيه هم ترک تحصيل مي کنند.
- براي بچه هاي کر و لالت کاري کردي؟
چکار مي توانم بکنم. يک بار آنها را به بهزيستي بردم 5 کيلو روغن و چند کيلويي برنج دادند. آن هم 5 يا 6 سال پيش و ديگر هيچ.
- از کميته امداد کمک نکردند؟
نه، فقط يک تانکر آب دادند که آب داخلش ذخيره کنيم.
- يارانه که مي گيريد؟
بله، همه مان مي گيريم.
- يارانه بس مي شود؟
اين سوال آخري انگار آتشش زد با شدت و حرارت گفت: 45 هزار تومان يارانه چيه! به کدام دردمان بزنيم. براي هر کيسه آرد 30 هزار تومان و براي يک پنج کيلويي روغن 17 هزار پول مي دهيم. يارانه چيزي نمي شود.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 13:43  توسط نوري  | 

 

* وحدت؛ گمشده مسلمين


در برگشت از روستاي شگيم ساعت 2 و نيم، نماز ظهر را مسجد جامع کوچک دهستان چانف خوانديم. چانف دو مسجد داشت، مسجد جامع بزرگ که نماز جمعه در آن برگزار مي شد و مسجد جامع کوچک که سر راه بود و ما در آن نماز خوانديم.
آنهايي که اهل مسافرتند خوب مي دانند که دستشويي حياتي ترين چيز در سفر است. مسجد باز اما دستشويي اش بسته بود و ما بد جوري نياز مبرم داشتيم. ده دقيقه اي طول کشيد تا خادم مسجد را صدا کردند و آمد در را باز کرد. شانس آورديم که خانه اش پشت مسجد بود و هنوز به نماز جمعه نرفته بود. چون در همين فاصله دو سه تا از بچه ها طاقت نياورده و از بالاي در داخل پريدند. معلوم نبود اگر کليد نمي رسيد چه وضعي پيدا مي کرديم.
خادم، پيرمرد لاغر و پر جنب و جوشي بود با محاسن سفيد. همين که از حياط مسجد و پله ها پايين آمد و متوجه شد ما مهمان هستيم بغلش را باز کرد و تک تک مان را در آغوش گرفت و گرم احوال پرسي کرد. اولين جمله اش هم اين بود: عيدتان مبارک. آخر فردا عيد غدير بود.
اسمش نواس بود. کليد را به خودمان داد و خودش رفت نماز جمعه. ما هم با خيال راحت به کارمان رسيده و نماز خوانديم. صداي خطيب نماز جمعه را از بلندگوي بالاي مناره مسجد جامع بزرگ به خوبي مي شنيديم. خطيب محترم درباره ضرورت وحدت مسلمين صحبت مي کرد حتي به کار بزرگ تسخير لانه جاسوسي آمريکا هم اشاره کرد.
                             *            *             *
* علل عقب ماندگي مسلمين


بعد از نماز، اول از همه رفتم سر کمد کتاب ها که در گوشه مسجد قرار داشت. بيشترش قرآن بود حتي يک قرآن چاپ "دولة قطر" هم ديدم. بقيه کتاب ها چاپ ايران و پاکستان بود با همان صفحه بندي و چاپ پاکستاني. از کتاب "فضايل اعمال" چند جلد در کمد، کنار منبر و طاقچه جلو پنجره ها وجود داشت. اين کتاب را قبلا در مساجد ديگر اين مناطق هم ديده بودم. شايد چيزي شبيه "مفاتيح الجنان" مساجد ما باشد. کنجکاو شدم که آن را بخوانم براي همين برداشته و با خودم آوردم. البته نوشتن همين گزارش هم عامل ديگر اين سرقت بود. خادم اصلي مسجد نبود بهش بگويم اما به يکي از اهالي گفتم که به برساند که من اين کتاب را برداشتم راضي باشد. اميدوارم دوباره سفري به آن سمت داشته باشم تا کتاب را در مسجد بگذارم.
اين هم شناسنامه کتاب: فضايل اعمال
نوشته: شيخ الحديث حضرت مولانا محمد زکريا
مترجم: محمدکريم صالح
چاپ: لاهور- پاکستان
سر پا تورقي کردم، 7 بخش داشت: حکايات صحابه، فضايل قرآن، فضايل نماز، فضايل ذکر، فضايل تبليغ، فضايل رمضان، علل عقب ماندگي مسلمين
بخش آخرش برايم جالب بود: "علل عقب ماندگي مسلمين".
نويسنده مهم ترين علت عقب ماندگي مسلمين در شرايط کنوني را فراموشي فريضه "امر به معروف و نهي از منکر" مي داند و مي گويد براي احياي اين فريضه بايد "مساله تبليغ"را خيلي جدي بگيريم:
-"اصل مرض ما ضعيف شدن روح اسلامي و حقيقت ايماني ماست. جذبات و احساسات اسلامي فنا شده و حقيقت ايماني از بين رفته است. هر گاه در اصل چيز، پستي و انحطاط آمد بر اثر آن هر نوع خوبي که با آن وابسته است نيز دچار انحطاط و پستي مي شود. سبب اين ضعف و انحطاط همان بي توجهي به اصل است که بقاي تمام دين به آن استوار مي باشد و آن اصل امر به معروف و نهي از منکر است. ظاهر است هيچ قومي تا آن وقت که افراد آن به خوبيها و کمالات آراسته نگردند نمي توانند ترقي کنند. پس تنها و تنها علاج ما اين است که با چنان قوتي به انجام فريضه تبليغ بپا خيزيم که از آن، قوت ايماني ما بيشتر شود و جذبات و احساسات ديني ما رشد کند. (ص 770)
- راه حل
ما مطابق فهم نارساي خود براي رستگاري و بهبودي مسلمانان يک برنامه عملي، طراحي کرده ايم که در حقيقت مي توان گفت نمونه اي است از زندگي اسلامي گذشتگان ما که خلاصه آن به اين شرح است.
قبل از همه مهم ترين چيز اين است که هر مسلمان از تمام هدف هاي دنيوي صرف نظر کرده و اعلاء کلمة الله و اشاعت دين و احياء و سربلندي احکام الله را هدف زندگي خود قرار دهد و تصميم جدي بگيرد که هر حکم الله را قبول نموده و بر آن عمل نمايد و هرگز نافرماني نکند. براي رسيدن به اين هدف دستور العمل زير توصيه مي شود:
1- الفاظ کلمه "لا اله الا الله" را بطور صحيح ياد بگيرد و سعي و کوشش نمايد معني و مفهوم آن را خوب بفهمد و مطابق آن زندگي کند.
2- به نماز پايبند باشد و همراه با شرايط و آداب آن با خضوع و خشوع ادا نمايد.
3- ارتباط پيدا کردن با قرآن کريم و ايجاد محبت و دلبستگي با آن، براي اين منظور دو طريق پيشنهاد مي شود:
الف: اختصاص دادن اوقاتي از شبانه روز براي تلاوت قرآن کريم همراه با رعايت ادب و احترام و همراه با تدبر در معني آن
ب: براي آموزش قرآن و مسائل ديني به بچه هاي خود و دختران و پسران روستا و محل سکونت خود برنامه ريزي کند و اين کار را بر همه کارها مقدم قرار دهد.
4- اوقاتي را به ذکر و ياد الله و فکر و تدبر گذراند.
5- هر مسلمان را برادر خود دانستن و با او همدردي و غمخواري نمودن و بخاطر مسلمان بودنش ادب و احترام او را بجا آوردن، پرهيز کردن از حرف هايي که باعث اذيت و آزار برادر مسلمان باشد.(ص 772-773)
- آداب تبليغ
... مقصود از اين کار {تبليغ} هدايت ديگران نيست بلکه هدف مورد نظر اصلاح خود و اظهار بندگي و بجاي آوردن کلمه الله و کسب رضاي الله است. پس لازم است اين چند مورد به خوبي فهميده و رعايت شود:
1- تا حد امکان خرج خوراک، کرايه و غيره را خودش متحمل شود و اگر توانايي دارد براي همراهان فقير خودش نيز خرج کند.
2- خدمت گزاري و همت افزايي همراهان خود را و کساني که اين کار مقدس را انجام مي دهند سعادت خويش بداند و در ادب واحترام آنها کوتاهي نکند.
3- به عموم مسلمانان با نهايت تواضع و فروتني رفتار نمايد. در گفتار لحني ملايم و نرم داشته باشد و مهرباني و تشويق را اختيار کند.
4- در اوقات فراغت بجاي اينکه به دروغ، غيبت، جنگ و فساد، بازي و سرگرمي مشغول شود به خواندن کتاب هاي مذهبي و نشستن با افراد صالح بپردازد که از اين طريق به گفته هاي الله و رسول پي مي برد. مخصوصا در ايام تبليغ از حرفها و کارهاي بيهوده پرهيز کند.
5- از طريقه هاي جايز، روزي حلال کسب نمايد و با قناعت حراج کند و به حقوق شرعي اهل و عيال و ديگر خويشاوندان و نزديکان رسيدگي کند.
6- هرگز مسائل اختلافي و فروعي را مطرح نکند. بلکه به طرف اصل توحيد دعوت دهد و به تبليغ ارکان اسلام بپردازد.
7- تمام گفتارها و کارهاي خود را با خلوص نيت مزين و آراسته کند. (ص 776-777)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 8:53  توسط نوري  |