تبليغاتX
سربدار
ما وارث خون سربداران هستيم
 * این مطلب در سایت مشرق منتشر شده است.

* کتاب و کتاب خواني در صدا و سيما

"رسانه ملي وظيفه جدي در امر تريوج و گسترش فرهنگ کتابخواني دارد و در شبکه‌هاي مختلف شوراي کتاب تشکيل شده است ... مقوله کتابخواني از اولويت‌هاي ما در برنامه‌سازي است و..."

اين صحبت ها آقاي دارابي معاون سيماي سازمان صدا و سيما در بازيدش از نمايشگاه کتاب گفته. اگر مقوله "کتاب و کتابخواني" براي مسئولان صدا و سيما در اولويت بوده و اينقدر جدي است نمي دانم چرا هنوز آيين نامه معرفي و تبليغ کتاب در صدا و سيما تدوين و نهايي نشده است.

از سال 84 قرار بوده مسئولان وزارت ارشاد و مسئولان صدا و سيما يک آيين نامه يک صفحه اي براي معرفي و تبليغ کتاب در صدا و سيما تدوين و امضاء کنند که اين آيين نامه بعد هفت سال و عوض شده دو سه وزير هنوز به نتيجه اي نرسيده است. از هر طرف هم که مي پرسيم و پيگيري مي کنيم مساله به گردن ديگري مي اندازد.

                                     *           *            *

* امام با جديت رد کردند...

"عصر آقاي خامنه اي مستقيما از سفر مشهد به دفتر من آمدند. درباره تصميم اما در خصوص آقاي منتظري مذاکره کرديم. نظر هر دومان اين بود که مصلحت نيست ايشان اينگونه عزل شوند...  من و آقايان خامنه اي،‌ مشکيني و اميني براي مذاکره با امام بدون قرار قبلي به جماران آمديم. ساعت 9 و نيم شب رسيديم. با اينکه معمولا اين موقع ملاقات نمي دهند پذيرفتند. آيت الله خامنه اي و من در خصوص ترجيح حفظ آقاي منتظري و پيدا کردن راهي براي تعديل و کنترل ايشان صحبت کرديم. امام با جديت رد کردند. من پيشنهاد دادم لحن نامه تعديل شود ديگران هم تاييد کردند. امام نپذيرفتند و بالاخره قرار شد ما نامه را نبريم، خودشان بفرستند. ايشان اداره مدارس علميه را به عهده آقاي اميني گذاشتند.

به منزل من آمديم. شام از بيرون خبر کرديم. درباره عواقب عزل آيت الله منتظري مذاکره کرديم. نزديک ساعت 12 شب آنها رفتند من هم با افسردگي خوابيدم. نظر بر اين شد که تشکيل جلسه خبرگان فعلا لازم نيست. امام هم همين نظر را تاييد کردند. مگر کردند براي تعيين تکليف مساله رهبري."

اين ها بخشي از يادداشت هاي آقاي هاشمي در روز 6 فروردين 68 است درباره نامه امام به آقاي منتظري. خاطرات سال 68 آقاي هاشمي با عنوان "بازسازي و سازندگي" در نمايشگاه عرضه شد و يکي از پرفروش ترين کتاب هاي نمايشگاه امسال بود.

                                *                  *         *

* در جستجوي هويت خويشتن

امروز سري به غرفه افغانستان در بخش خارجي نمايشگاه زدم شلوغ ترين غرفه اين بخش بود. از همه تيپ آمده بودند از فرهنگي گرفته تا تيپ هاي کارگري. شايد حتي براي خريد کتاب خاصي هم نيامده بودند به "غرفه کشور افغانستان" آمده بودند. خود آمدن به غرفه کشورشان موضوعيت داشت چرا که "غرفه کشور افغانستان" خودش به نوعي اظهار وجود و ابراز هويت بود. اين غرفه هر چند موقتي انگار بخشي از خاک کشورشان بود و يک ساعت در آن گذراندن برايشان حس قدم زدن در خاک کشورشان را  داشت. داخل غرفه مشتاقانه و کنجکاوانه به دنبال نشانه اي از خاکشان مي گشتند. فرقي نمي کرد که اين نشانه چه باشد حتي يک شيء کوچک و به ظاهر بي اهميت، اما اين شي براي آنها نشانه اي از وطن شان بود. دخترهايي بودند که که کتاب ها را زير و رو مي کردند اما در نهايت انگشترها يا دستبنده هايي با پرچم سه رنگ کشورشان را مي خرديدند. چون کتاب بهترش را در ايران مي توانستند بخرند اما انگشتر با نگيني که پرچم افغانستان رويش باشد در اينجا پيدا نمي شد.

                                *            *           *

* دست خالي مي آمدند و دست خالي برمي گشتند

تا روز شنبه يک شنبه ( 16 و 17 ارديبهشت) چهره ها در نمايشگاه پيدا شان نبود همه به نوعي درگير انتخابات بودند. اما از روز دوشنبه حضور چهره ها (نمايندگان، وزراء، ائمه جمعه، مديران و غيره) پررنگ تر شد. آمدن اين آقايان به نمايشگاه با آمدن مردم هم فرق داشت. اينها با ماشين تا جلو در تشريفات آمده و آنجا پياده مي شدند. در تشريفات گپ و گفتي با مسئولان نمايشگاه مي زدند و چاي و ميوه اي مي خوردند و بعد احيانا سري به نمايشگاه مي زدند.

اين بازديدها بيشتر نمادين بود، مي آمدند که بگويند ما هم آمديم. براي همين در همان تشريفات مصاحبه اي کوتاه در باب اهميت کتاب و ضرورت کتاب خواني با رسانه ها  انجام مي دادند و عکسي هم مي گرفتندکه همه اينها کارکرد اعلام حضور داشت. ما که کمتر ديديم اين حضرات در اين بازديدهايشان کتابي هم بخرند، دست خالي مي آمدند و دست خالي مي برمي گشتند.

                                   *       *          *

* همراهان

آقاي فلاحت پيشه نماينده کرمانشاه را اتفاقي در غرفه نشر ني ديدم. کتاب "نيچه و فلسفه" نوشته ژيل دلوز را خريده بود و مي رفت که از انبار تحويل بگيريد. تنها و ساده و معمولي به نمايشگاه آمده بود. مثل خيلي هاي ديگر خدم و حشمي همراهش نبود. چند پلاستيک هم کتاب خريده بود که بالاي 100 هزار تومان پولش مي شد. من مديران خيلي معمولي و دست چندم را در همين نمايشگاه ديدم که سه چهار نفر "همراه" همراهش بودند. يکي جلو مي رفت و راه را باز مي کرد، يکي از پشت سر مواظب آقا بود دو نفر هم از دو طرف همراهيش کرده و  وسايلش را حمل مي کردند. اين "همراه" يا "همراهان" هم اصطلاح امروزي همان خدم و حشم قديم است که تازگي ها مد شده و همراه مديران راه مي افتند و همراهي اش مي کنند.  مثلا يکي از مديران شهرداري تهران را ديدم که با سه چهار نفر "همراه" آمده بود. از زمان دانشجويي همديگر را مي شناختيم و مدت کوتاهي هم همکار بوديم، حال و احوالي کرده و يک نسخه از کتابش را هم به ما داد و گفت: کتاب خوبي است معرفي اش کنيد.

نگاهي بهش انداختم، سفرنامه سفر آمريکايش بود که در سال 90 توفيقش را پيدا کرده بود. پلاستيکي دست يکي از همين همراهان بود و به هر آشنايي مي رسيدند يکي تقديم مي کردند.

                                  *         *         *

* اميدوارم شما يک روزي رئيس نمايشگاه شويد

با رئيس نمايشگاه در دفترش نشست خبري داشتيم. از تخلفات برخي ناشران سوال شد و آقاي دري گفت: هر ناشراي که تخلف کند ما با او برخورد مي کنيم. مثالا طبق آيين نامه کتاب هاي عرضه شده در نمايشگاه امسال بايد از سال 88 به بعد باشد و يا هر ناشري فقط بايد کتاب هاي خودش را بفروشد حال اگر ناشري کتاب هاي قبل از سال 88  و يا کتاب هاي ناشر ديگري را بفروشد ما برخورد مي کنيم. سه بار تذکر مي دهيم و بار چهارم غرفه اش را مي بنديم.

گفتم: آقاي دري کسي مخالف برخورد با ناشران متختلف را نيست اما اين بايد براي همه ناشران باشد. آنچه ناشران را آزار مي دهد تبعيض هايي که در اجراي اين آيين نامه اعمال مي شود. مثلا همين الان ناشراني داريم که کتاب هاي ده سال قبل را توي غرفه به صورت علني مي فروشند و يا من کتابي را ديدم که در از ناشري ديگري است اما در غرفه چهار پنج ناشر ديگر هم مي فروشند. اين برخورد تبعيض آميز شما همه را ناراحت کرده است.

گفت: نه، ما به همه تذکر داده و مي دهيم. حتما به اين ناشران هم تذکر داديم.

گفتم: اين ها هر روز اين تخلفات را انجام مي دهند شما مي گويد بار چهارم تذکر غرفه را مي بنديم اگر واقعا اين طور بود همان روز دوم بايد غرفه اين ناشران را مي بستيد.

با خنده تلخي گفت: اميدوارم شما يک روزي رئيس نمايشگاه شويد و ببنيد که به اين راحتي ها نيست و نمي شود.

ديگر هيچي نگفتم، ديديم راست مي گويد اگر روزي من هم رئيس نمايشگاه شوم قطعا  زورم به اين "برخي" ها نخواهد رسيد. من که هيچ حتي وزير هم جرات نمي کند به اين ها "تو" بگويد.

                      *          *       *

* جمعه پيک نيک است!

روز پنج شنبه (21 ارديبهشت روز نهم نمايشگاه) به غرفه يکي از ناشران معتبر و هميشه شلوغ نمايشگاه سر زدم. به يکي از بچه هايشان که همديگر را مي شناختيم گفتم: چه خبر؟

گفت: خيلي شلوغه و خيلي گرم.

گفتم: فردا شلوغ تر هم مي شود.

گفت: شلوغي امروز خريدش بيشتر است. فردا جمعه است و بيشتر خانوادگي مي آيند. بيشتر پيک نيک است و خريد کتاب کمتر است.

نکته جالبي بود که از روي تجربه هر ساله حضورش در نمايشگاه مي گفت.

                            *          *         *

* تناقض هاي ما

انتشارات "عرفان" از ناشران فعال افغاني در ايران است که کتاب هاي خوبي هم در زمينه تاريخي و ادبي منتشر مي کند. از جمله چندين کتاب از محمدکاظمي کاظمي چاپ کرده است مثل ديوان بيدل. "عرفان" هر سال در بخش ناشران عمومي در شبستان اصلي غرفه داشت اما نمي دانم چرا امسال در بخش ناشران عمومي بهش غرفه نداده بودند. اين ناشر را امسال به طبقه دوم شبستان انداخته بودند که ويژه بخش خارجي بود.

خوب، اين هم از تناقض هاي ما است. از طرفي شعار "هم زباني" و "هم فرهنگي" و "هم تمدني" با کشورهاي فارسي زبان مي دهيم از طرف ديگر اين طور برخورد مي کنيم.

                              *             *            *

* بليه آمار

آقاي دري رئيس نمايشگاه روز جمعه (روز دهم نمايشگاه) اعلام کرد: تا پايان ديروز 5 و نيم ميليون نفر از نمايشگاه ديدن کردند که بيشترين بازديد کننده مربوط به روز پنج شنبه بوده، ديروز يک ميليون و 320 هزار نفر به نمايشگاه کتاب آمدند.

راستش ما که هر سال و هر روز در نمايشگاه بوديم اين آمارها کمي عجيب مي نمود.

روز جمعه به آقاي رضواني قائم مقام نمايشگاه که براي بازديد از روابط عمومي و قسمت خبرنگاران آمده بود گفتم: آقاي دري اين آمارها را داده، اين اعداد يه جوريه...

نگذاشت ادامه بدهم و گفت: چيه، آمارها غليظه.

گفتم: آره، خيلي غليظه.

همه ( من و او و ديگر خبرنگاران) خنديديم. اين بدعت اعلام آمار تعداد بازديدکنندگان از نمايشگاه کتاب از زمان وزارت آقاي صفارهرندي باب شد. جالب است که هر سال هم سعي مي شود که تعداد بازديد کنندگان را بيشتر اعلام بکنند و به اصطلاح رکورد بزنند. آقاي دري هم مي گفت: ما امسال رکورد زديم.

هر سال سعي مي شود تعداد بازديد کنندگان 500  هزار نفري بيشتر از سال قبل اعلام شود. يعني از الان مي شود پيش بيني کرد که سال بعد حداقل 6 ميليون نفر از نمايشگاه بازديد مي کنند. جالب است جايي که بايد آمار اعلام کنيم نمي کنيم در عوض جاي ديگر آمارهاي غليظ اعلام مي کنيم.

                                 *          *          *

* آخرين نشست سالن بيداري اسلامي

"بيداري اسلامي؛ بهار عربي؟ بيداري انساني؟" اين عنوان آخرين نشست سالن بيداري اسلامي بود که روي بنر بزرگي نوشته و جلو سالن نصب کرده بودند. و اما مدعوين: نادر طالب زاده، محمدحسين صفارهرندي، حسين شيخ الاسلام، عباس سليمي نمين.

                                   *        *        *

* کلنگ زني يک هفته اي

و بالاخره نمايشگاه بيست و پنجم هم تمام شد و اختتاميه اش هم برگزار شد. آقاي رحيمي معاون اول رئيس جمهور مدعو اصلي اين مراسم بود. او در اين مراسم گفت:

"به وزير ارشاد اعلام کردم به زودي مقدمه کلنگ زني و آغاز ساخت مکاني دائمي براي نمايشگاه کتاب را فراهم آورند تا کارهاي اساسي آن را در دولت دهم انجام دهيم. از آقاي حسيني تقاضا مي کنم تا پايان ارديبهشت يا اول خرداد مقدمه کلنگ زني نمايشگاه را فراهم آورند تا طي سال هاي آتي در فضايي که پيش بيني شده اين کار ( نمايشگاه) را جشن بگيريم."

اين صحبت ها را بگذاريد کنار صحبت هاي محسن پرويز معاون سابق فرهنگي ارشاد و رئيس قبلي نمايشگاه کتاب در پانزدهم ارديبهشت (روز سوم نمايشگاه) در سراي اهل قلم گفت:

"انتقال نمايشگاه کتاب به مصلي، در آن زمان (1386) از روي اضطرار بود، ولي همان زمان قرار بود فقط يکي دو سال نمايشگاه مهمان مصلا باشد. همزمان دو کلنگ در پرند و شهر آفتاب براي برگزاري نمايشگاه به زمين زده شد، دولت در پرند و شهرداري در شهر آفتاب، اما هر دو اين کلنگ ها در زمين سفت گير کردند."

قضاوت با خودتان اما آقاي رحيمي که اصرار دارند ظرف يک هفته سومين مراسم کلنگ زني را راه بيندازند اميدواريم کلنگ شان اين بار در زمين سفت گير نکند. 

                                  *          *              *

* آمارهاي جالب

آقاي حسين وزير ارشاد در مراسم اختتاميه گفت: ما هر روز از بازديدکنندگان نظرسنجي مي کرديم که نتايج اين نظرسنجي ها را اين گونه اعلام کرد:

- بيش از 6 ميليون نفر از نمايشگاه بازديد کردند که 46 و 4 دهم درصد آنها تهراني و 53 و 6 دهم درصد انها شهرستاني بودند.

- 65 درصد گفتند که در 25 دوره گذشته نمايشگاه 1 تا 5 بار به نمايشگاه آمدند.

- 40 درصد از بازديد کنندگان براي پيدا کردن کتاب هايشان مشکل داشتند و شلوغي و ازدحام جمعيت، پراکندگي غرفه ها، ضعف اطلاع رساني و گراني کتاب از جمله مشکلاتي بوده که عنوان کردند.

- 70 درصد بازديدکنندگان در کل از نمايشگاه ابراز رضايت کردند.

- فقط 35 درصد بازديدکنندگان گفتند در طول سال پس اندازي براي خريد کتاب کتاب کنار مي گذارند.

- ميانگين خريد کتاب بازديدکنندگان 25 هزار و 300 تومان بوده است.

- 63 درصد کتاب هاي تاليفي خريدند و 37 درصد کتاب هاي ترجمه اي

- 69 درصد بازديدکنندگان با ليست قبلي وارد نمايشگاه شده و کتاب مشخصي مي خواستند.

- 59 درصد گفتند که ما کتابخوان حرفه اي هستيم.

                              *             *          *

* اسراف هاي به حد و حساب

کاتالوگ نمايشگاه تازه روز نهم رسيد. مقداري از آنها را همين طور پخش کردند و به طوري که در اتاق هاي مختلف زير دست و پا ريخته بود بقيه اش را هم با بسته بندي هايش در روابط عمومي کنار ديوار چيده بودند. عصر شنبه که برمي گشتم با خودم گفتم اين همه چه مي شود؟ چقدر هزينه برداشته براي معاونت فرهنگي وزارت ارشاد، کاتالوگ هايي که با کاغذ گلاسه و بهترين کيفيت چاپ شده است؟

حتما همه اش را دور مي ريزندکاربرد ديگري ندارد. دوباره سال بعد همين تکرار مي شود.

                                  *         *        *

* پرونده اين دوره هم بسته شد

پرونده "بيست و پنجمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران" با همه متن ها و حاشيه ها و با همه خوبي ها و ضعف هايش بسته شد. اما حضرت عباسي اين عنوان -  نمايشگاه بين المللي کتاب تهران- خيلي گنده و دهن پرکن است آيا نمايشگاه کتاب ما در اين حد و اندازه ها هست؟ اميدواريم که سال بعد و سال هاي بعد پرونده بهتري را باز کنيم.

                             *          *            *

* سيره صحيح پيامبر

بالاخره کتاب "سيره صحيح پيامبر اعظم (ص)" منتشر و در نمايشگاه امسال عرضه شد. اين مجموعه 12 جلدي کامل ترين و صحيح ترين کتاب درباره سيره پيامبر است. خيلي ها معتقدند با خواندن اين کتاب نگاه آدم به پيامبر عوض مي شود.

مجموعه "سيره صحيح پيامبر اعظم (ص)" ترجمه کتاب "الصحيح من سيره النبي الاعظم" نوشته علامه سيد جعفرمرتضي عاملي از علماي برجسته لبنان است. و دکتر سپهري ده سال براي ترجمه آن وقت گذاشته است.

قيمت اين مجموعه 12 جلدي 190 هزار تومان است -البته با توجه به قيمت هاي بازار گران نيست- اگر پولش را داريد بخريد و بخوانيد، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي آن را منتشر کرده است. اين را بعنوان هديه و سوغات نمايشگاه بيست و پنجم در آخر آوردم.

* هنوز راه درازي در پيش داريم

حوالي ظهر جمعه بالاخره غرفه دفتر شعر جوان را بستند. مسئولان نمايشگاه گفتند: آنها کتاب هاي ناشران ديگر را در غرفه شان مي فروختند.

اما آقاي عبدالملکيان مدير دفتر شعر جوان به مهر گفته بود: "عرضه چند عنوان کتاب قيصر امين‌پور و عبدالملکيان و يا پوستر چهره‌هاي برجسته شعر معاصر امثال نيما، اخوان، سلمان هراتي، صفارزاده و ... و يا سي دي شعرهاي سپهري و منزوي که به ظاهر غرفه دفتر شعر جوان را به خاطر آن تعطيل کرده‌اند (همه اين آثار در دوره‌هاي گذشته نيز در غرفه اين دفتر ارائه شده و هيچ‌گونه منع و مشکلي نداشته است) صرفا بهانه‌اي است براي پنهان کردن مخالفت جناب آقاي دري با فعاليت‌هاي دفتر شعر جوان."

به هر حال اهالي شعر و کساني که از اختلافات چند ماه قبل دفتر شعر جوان و معاونت فرهنگي ارشاد در دوره آقاي دري خبر دارند باور نمي کنند که غرفه دفتر شعر جوان فقط به دليل "آنها کتاب هاي ناشران ديگر را در غرفه شان مي فروختند." بسته شده باشد، قطعا آن دعواها بي تاثير نبوده است.

من به اين دعواها کاري ندارم اما حرفم اين است، ما که هنوز تحمل "دفتر شعر جوان" را هم -که همه آدم هايش و شاعرانش شناخته شده اند- نداريم راه درازي در پيش داريم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:31  توسط نوري  | 

* این مطلب در سایت مشرق هم منتشر شده است.

* يک کرسي آزاد انديشي واقعي

از روز اول هر روز به غرفه انتشارات دليل ما سري زده و مي پرسيدم: استاد حکيمي چه روزي مي آيد نمايشگاه؟ مي گفتند دقيق معلوم نيست، و همين جواب نامشخص مجبورم مي کرد که هر روز صبح و عصر سري به غرفه شان بزنم. صبح ديروز (روز پنجم) که از جلو غرفه رد مي شدم با خود استاد مواجه شدم که وسط غرفه روي صندلي نشسته و مثل هر سال 20 نفري دورش حلقه زده بودند. اين ها بيش از دو ساعت -دو ساعتش را خودم بودم وقتي آمدم بحث همچنان ادامه داشت- با سختي سرپا ايستاده يا روي دو زانو نشسته بودند اما مشتاقانه سراپا گوش مي دادند و يا سوال مي کردند. سوالات زيادي پرسيده و مباحث مختلفي مطرح شد. مثلا:

- استاد از الحيات چه خبر؟

- جلد نهم زير چاپ است و جلد هاي 10 و 11 و 12 هم کارهايش تقريبا آماده است و من بايد بازبيني نهايي را بکنم اما پير شدم نمي رسم براي همين مانده است.

- بحث هاي زيادي درباره مکتب تفکيک مطرح شد که استاد گفت:

- کسي مي تواند تفکيکي باشد که سه شرط داشته باشد:

1- 30 سال فلسفه خوانده باشد.

2- بتواند فلسفي را نقد فلسفي کند نه نقد اعتقادي که هر بقالي هم مي تواند.

3- معارف قرآن را بداند، معارف غير از تفسير است. تفسير معني و توضيح تحت الفظي آيات است اما فهم معارف قرآن چيز ديگري است که حتي در تفاسير چند ده جلدي هم که تا بحال نوشته شده نيست.

- مباحث و اشکالاتي که آيت الله جوادي آملي به مکتب تفکيک گرفته است چرا جواب نمي دهيد؟

- من گفته ام همه اشکالات و سوالاتي که درباره تفکيک مطرح شده جمع کنند تا اگر فرصتي شد يکجا جواب بدهيم. اما اين پيري نمي گذارد، در ضمن فعلا کامل شدن الحيات اولويت دارد.

- استاد اين روزها مباحث زيادي درباره امام زمان (ع) مي شود نظر شما درباره اين مباحث چيست؟

- ببنيد اين بحث اولين بار نيست در زمان عباسيان هم عين همين بحث را داشتيم. خلاصه بگويم که از هيچ چيز بهتر از امام زمان و مهدويت نمي شود بهره برداري و سوء استفاده کرد چون خود امام که نيست هر کس هر چه دلش مي خواهد مي گويد.

- استاد اين ارتباطاتي که درباره رابطه با امام زمان مطرح مي شود چطور بفهميم درست است يا نه؟

- من فقط يک جمله مي گويم: اظهار الکرامه حيض الرجال. وخاطره گفت از ميرزاي اصفهاني (اگر اشتباه نکنم) که وقتي کرامتي از او نقل کرده بودند بشدت ناراحت شده بود که چرا گفتيد.

- بهترين کتاب اخلاقي براي خودسازي چيست؟

معراج السعاده، چون راهکار عملي ارائه مي دهد.

- و در لابلاي حرف هايش گفت: قم (منظورش آدم هاي قم و بويژه حوزه بود) امروز فقط حرف مي زند و گوش نمي دهد و اين بلاي بزرگي است.

بحث ها خيلي جدي بود و گاه حتي تند مي شد. هر کسي به راحتي و آزادانه سوالات و نظراتش را مطرح مي کرد و استاد جواب مي داد و بحث مي شد. يک "کرسي آزاد انديشي" واقعي بود. به جرات مي توانم بگويم همين يک جلسه شايد به اندازه همه کرسي هاي آزاد انديشي اي که وزارت علوم و شوراي عالي انقلاب فرهنگي و ديگر نهادهاي دولتي با همه دبدبه و کبکبه برگزار کرده و مي کنند مي ارزيد. اي کاش حضرات بودند و تازه مي ديدند کرسي آزاد انديشي يعني چه؟

خلاصه ديدن استاد و حضور در چنين بحثي از آرزوهاي هر ساله من در نمايشگاه کتاب است و استاد هم با همه پيري اش مقيد است که دو سال دو سه باري به نمايشگاه بيايد.

                               *       *         *

* خداوند انسان بي تفاوت را دوست ندارد.

دو سه سالي است که غرفه نشر شاهد تفـال به وصيت نامه شهدا را در نمايشگاه اجرا مي کند. امروز که از جلو غرفه شان رد مي شدم با خودم گفتم بروم يک تفالي بزنم ببينم چه مي آيد. رفتم جلو و به خانمي که پشت رايانه نشسته بود گفتم: يک فالي براي ما بگير

گفت: نيت کن

نيت کردم، اسمم را پرسيد و بعد از تايپ آن دکمه اي را زد و سريع پرينت گرفت و برگه را داد دستم. اين بود نتيجه تفالم:

نامه اي از بهشت به دوست عزيزم: "مگذاريد کسي در مقام خود سوء استفاده نمايد چرا که ما عذاب خواهيم کشيد و خداوند انسان بي تفاوت را دوست ندارد."

شهيد محمدرسول فيضي فيض آبادي؛ سال شهادت: 1364

به هر حال برايم جالب بود. کاري ندارم که اين تفال رايانه اي چگونه اتفاق مي افتد اما چند قدم که برگه بدست فاصله گرفتم ناخواسته ياد دستگاه هاي فال گيري که مثلا در ترمينال جنوب هست و ملت مي روند روند روش و هم قد و وزن شان را اندازه مي گيرد هم فال شان را و هم طالع بيني چيني و هندي بهشان مي دهد.

                                     *              *          *

* چند سال طول خواهد کشيد؟

از جلو غرفه مرکز اسناد و تحقيقات دفاع مقدس سپاه که رد مي شدم چشمم به مجموعه "روز شمار جنگ ايران و عراق" افتاد که روي ميز چيده بودند. پرسيدم: آخرين جلدي که منتشر کرديد کدام است؟

گفت: تصويب قطعنامه

شناسنامه کتاب را نگاهي انداختم، اين آخرين جلد سال 87 منتشر شده بود. گفتم: از سال 87 تا حالا جلد تازه اي منتشر نکرديد؟

گفت: نه فقط دو سه جلد تجديد چاپ شده است.

راست مي گفت بقيه را هم نگاه کردم دو سه جلد تجديد چاپي داشتند اما در چهار سال گذشته جلد جديدي منتشر کرده بودند.

حالا حساب کنيد تا اين مجموعه چند ده جلدي تمام شود چند سال طول خواهد کشيد؟

                                *          *          *

* فرصتي براي بده بستان

فرصت ده روزه نمايشگاه فرصت خوبي براي بده بستان مسئولان ريز و درشت است. اين از غرفه آن يکي بازديد مي کند فرداش اين يکي بازديد آن را پس مي دهد. اين عکس بزرگ آن را در نشريه داخلي سازمانش مي زند و صحبت هايش را عين در و گوهر چاپ مي کند چون مطمئن است آن هم عکس و صحبت هاي اين را در نشريه اش خواهد زد. اين براي آن جلسه سخنراني با موضوع هاي دهن پر کن مي گذارد و آن براي اين . اين از آن دعوت مي کند و خبرش را اعلام مي کند و آن از اين. اين افرادش را مي فرستد تا از آن مسئول مصاحبه اختصاصي بگيرد و بالعکس. با هم ديگر تفاهم نامه امضا مي کنند و جلو دوربين لبخند مي زنند و عکس و خبرشان در بخش اخبار نمايشگاه سايت ها و بولتن ها مي آيد اما معلوم نيست اين سخنراني ها و گفتگوها و تفاهم نامه ها چه مي شود؟

تعجب نکنيد همه اين کارها در نمايشگاه کتاب انجام مي شود، به نام و بهانه کتاب هم انجام مي شود. خلاصه هواي همديگر را سخت دارند و فرصت نمايشگاه کتاب را غنيمت مي شمارند.

* اونا خيلي نفهمن!

کنار قفسه ايستگاه مطالعه روي صندلي نشسته بود منتظر که يکي سوالي ازش بکند و او توضيح دهد و من هم همين کار را کردم.

- آقا مي توانم يکي از اين کتاب ها را بردارم؟

- نه،‌اينها فقط براي نمايش است.

- اين چه جوري است؟

- به اين صورت است که طرف کتاب را از اين قفسه ها مي برد مي خواند و دوباره برمي گرداند و در جاي مخصوص که اينجا -با دست اشاره کرد- مي اندازد.

- اينها را کجاها مي گذاريد؟

- در جاهاي پرتردد و شلوغ مثل بيمارستان ها،‌ ايستگاه هاي مترو و غيره

- اگر کتاب را برنگرداند چه مي شود؟

- آخر کتاب شماره حساب داديم مي تواند پول کتاب را به آن شماره حساب واريز کند..

- اگر واريز نکرد چي؟

- اونا خيلي نفهمند، کسي که کتاب را ببرد و برنگرداند و پولش را هم واريز نکند خيلي نفهم است.

- از پاسخش جا خوردم چون انتظار چنين جوابي را نداشتم. اين قفسه و کتاب ها چقدر هزينه دارد؟

- حدود 600 تا 900 هزار تومان -بستگي به جنسش- قفسه اش خرج دارد. هر قفسه 80 کتاب مي گيرد و ما قرار است هر روز دو بار اين ايستگاه ها را شارژ کنيم. ما صحبت کرديم که کتاب ها را ارزان، هر کتابي حدود 700 تومان چاپ کنيم.

- چند تا از اين ايستگاه ها قرار است بزنيد؟

- در فاز اول هزار تا، که از شهريور هم قرار است شروع کنيم.

يک حساب سر انگشتي کردم ديدم هزينه سنگيني مي شود. هزار تا 600 هزار تومان به اضافه 56 هزار تومان -اگر بيشتر نباشد- هزينه کتابها براي هر بار ش شارژ کردن ايستگاه.

- هزينه سنگيني مي شود، بررسي کرديد که آيا اين طرح با شرايط ما قابل اجرا است و جواب مي دهد، مثل طرح کتاب اتوبوس شهرداري نشود که آن همه هزينه کردند و عاقبت هيچي به هيچي رها شد؟

- بله هزينه اش زياد است. ما بررسي کرديم که طرح خوبي است.

اين گفتگوي کوتاه ما با آقاي افسري رئيس ايستگاه هاي مطالعه نهاد کتابخانه هاي عمومي کشور بود جلو غرفه شان در شبستان اصلي. البته مسئولان نهاد اين طرح را نيمه دوم سال 90 اعلام کرده و قرار بود تا پايان سال گذشته اجرا شود اما حالا افتاده به امسال. هنوز در حال گفتگو بوديم که آقاي دکتر آذر - مشاعره- از غرفه نهاد کتابخانه ها درآمد و عکاس هاي نهاد بهش گفتند کنار اين ايستگاه بايستد تا عکس بگيرند. او هم ايستاد و با ژست در حال کتاب برداشتن از ايستگاه چند تا عکس ازش گرفتند و رفت. عکس هايي که فرداش در نشريه مشرق -نشريه داخلي نهاد کتابخانه ها- منتشر شد.

                                    *          *        *

* 100 ويژگي حکومت اسلامي

"در احاديث آمده است که زمان هايي خواهد آمد که مردم با کتاب مي توانند دين خود را حفظ کنند (آمنوا بسواد علي بياض...) اکنون همان روزگار است. و چون سخن از حکومت ديني و اسلامي است، لازم است اطلاعات متقن و دست اول، درباره حکومت اسلامي ( برمبناي قرآن و احاديث) در اختيار جامعه قرار گيرد، تا معيار در دست باشد، و همه بتوانند تشخيص دهند که کدام عملکرد، مطابق احکام ديني و سياست ديني است و کدام عملکرد مطابق نيست... بدين گونه حساب دين از حساب مدعيان عمل به دين جدا مي شود... جامعه هاي بشري ( بخصوص جامعه هاي ديني) به دو چيز نياز دارند:

1- تربيت

2- سياست

تربيت، ساختن فرد صالح است به منظور ساختن جامعه صالح. و سياست، ساختن جامعه صالح است، به منظور ساختن فرد صالح."

اينها بخشي از مقدمه کتاب "حکومت اسلامي از نظر قرآن و احاديث" تازه ترين کتاب استاد محمدرضا حکيمي است که در نمايشگاه عرضه شده است. اين کتاب در واقع بخشي از جلد نهم کتاب "الحياه" است که به گفه خودش زير چاپ است. استاد در اين 100 ويژگي براي حکومت اسلامي برمي شمارد. 

                                  *          *          *

* شغل: جوياي کار

بعد از ظهر -حدود ساعت 14 و 30 دقيقه- که براي نماز به نمازخانه رفتم راديو ايران دوباره برنامه تست خوانندگي، گويندگي و مجري گري اش را به صورت زنده در "نمايشگاه کتاب" اجرا مي کرد. يکي يکي مي رفتند و تست مي دادند. اين عينا گفتگوي گوينده اين برنامه است با يکي از کساني که براي تست گويندگي رفته بود بالاي صحنه:

- خودتان را معرفي کنيد؟

- ... هستم سه ساله (خانم بود)

- تحصيلات؟

- کارشناسي ارشد محيط زيست

- يعني الان دانشجو هستيد؟

- نه فارغ التحصيل شدم

- شغل؟

- خانم مکثي کرد ... و با خنده تلخي گفت: يک جوياي کار مثل جوان هاي ديگر

- خوب چي مي خواهيد اجرا کنيد؟

خانم چند جمله ادبي دعا گونه گفت.

موقع رفتن هم خانم گوينده بهش گفت: اميدوارم کار پيدا کني، و خطاب به جمعيت حدود 100 نفره که جلو غرفه ايستاده بودند گفت: شما هم دعا کنيد ايشان کاري پيدا کند.

                                  *         *          *

* کارهاي صوري به حوزه کتاب هم رسيد!

رونمايي از "مجموعه کتاب هاي آموزش داستان نويسي" برنامه روز ششم سوره مهر در نمايشگاه بود. ابتدا فکر کرديم کتاب ها منتشر شده است در نشست رونمايي گفتند اين مجموعه 10 جلد است که سه چهار آن کارش تمام شده و زير چاپ است و سه چهار جلد هم مراحل آخر ترجمه را مي گذرانند. فقط کتاب "گفتگو نويسي" را ديديم که سه نسخه از آن را روي ميز گذاشته بودند. گفتيم حداقل يک جلدش چاپ شده. پايان مراسم يکي از اين سه نسخه را برداشتم که خبر و گزارشي از آن تهيه کنم براي راديو.

يکي از بچه هاي سوره گفت: اين ها خود کتاب نيست به نوعي ماکتش است که براي رونمايي درست کرديم.

گفتم: متن هم که دارد

گفت: نه، آن کپي متن کتاب است که پر غلط هم هست. 

کتاب را تورقي کردم ديدم راست مي گويد کپي است که برش داده و يک جلد هم بهش زده اند. بيشتر جلد و ماکت کتاب مورد نظر بوده که روي ميز بگذارند تا توي عکس ها و فيلم ها بيفتد.

تعجب کردم، يعني کارهاي صوري و نمادين از بخش هاي سياسي و اقتصادي به حوزه کتاب هم کشيده شده است؟ تصور کنيد اگر يک -حتي يک نفر- مادر مرده اي آن هم نه در شهرستان که در همين تهران خبر رونمايي اين کتاب ها را بشنود و بخواند و براي تهيه کتاب ها به غرفه سوره مهر در نمايشگاه بيايد و پاسخ بگيرد: کتاب ها هنوز چاپ نشده اند چه حالي پيدا مي کند؟ خودتان را بگذاريد جاي آن بنده خدا. نمي دانم اين چه اصراري است که وقتي هنوز کتاب چاپ نشده چرا برايش جلسه رونمايي مي گذاريم و در بوق و کرنا مي کنيم.

                                    *            *         *

* شلوغ ترين تجمع نمايشگاه کتاب

غروب که براي برگشت به سمت ايستگاه اتوبوس ها مي رفتم با تجمع تعداد زيادي از مردم نرسيده به ايستگاه متروي شهيد بهشتي روبرو شدم. با خودم گفتم اينجا چه خبره؟ هر چند صداي سرودهاي حماسي را مي شنيدم اما فکر کردم اينها نوار است که گذاشته اند. جلوتر که رفتم توانستم سن و گروه سرود را ببينم.

گروه سرود حزب الله لبنان روبروي سالن بيداري اسلامي به صورت زنده سرودهاي حماسي اجرا مي کرد. ايستادم و دو تا از سرودهايشان را شنيدم، خستگي از بدنم رفت و نيروي تازه اي گرفتم. يکي که فارسي هم خوب صحبت مي کرد ابتدا ترجمه سرود را مي خواند و بعد گروه آن را اجرا مي کرد.

در پايان هم گفت: خداحافظ تا فردا ساعت 11 صبح در همين جا.

جمعيت زيادي براي شنيدن سرودها سرپا ايستاده بودند به طوري که شلوغ ترين تجمعي بود که در نمايشگاه ديده بودم.

                                 *          *         *

* دو اتفاق جلو درب اصلي شبستان

1-کميته امداد صندوقي جلو در اصلي شبستان گذاشته و روش نوشته بود:

"کمک به خريد کتاب دانش آموزان و دانشجويان نيازمند"

2- براي رفتن به سراي اهل قلم از جلو در اصلي رد مي شدم که ديدم يکي به موهاي جواني که داشت وارد شبستان مي شد گير داد. موهاي بلند و لختي داشت که روي شانه هايش ريخته بود، يک پارچه يا تل هم به جلو موهايش زده بود. کلاه بيس بال هم سرش بود.

جلو رفت و بهش گفت: اين چيه زدي! درش بيار.

او هم نگاهي کرد، کلاهش را برداشت و تل سرش را درآورد و رفت.

او هم جوان بود. با کت و شلوار سرمه اي و ته ريش، که هندزفري هم توي گوش هايش بود.

رويش را که برگرداند با خودش گفت: اوا خواهر بود...

بهش گفتم: چکارش داري؟

گفت: قيافه اش را نديدي!

گفتم: شما؟

گفت: ضابط قوه قضائيه

گفتم: قوه قضائيه بهتان گفته بياييد به موي مردم گير بدهيد؟

گفت: شما؟

جوابش را نداده و راه افتادم به سمت سراي اهل قلم.

* نشريات غيرضرور

هر روز که وارد روابط عمومي نمايشگاه مي شويم بسته هاي نشريات مختلف را مي بينيم که گوشه و کنار و زير دست و پا ريخته است. و يا اگر دوري در شبستان بزني و به غرفه نهاد هاي دولتي سرک بکشي در آخر با يک بسته زير بغل از اين نشريات و جزوات بيرون خواهي آمد.

نشرياتي که هيچ کس آن ها را نمي خواند و خودشان هم مي دانند که کسي نشريه شان را نمي خواند اما خستگي ناپذير باز هم چاپ مي کنند. البته اين نشريات چيزي هم براي خواندن ندارند حيف وقت که صرف آنها کني. نصف بيشتر اين نشريات صحبت ها و عکس هاي رئيس و مسئولان آن نهاد است، بقيه اش هم به نوعي نان قرض دادن به ديگران است تا هواي مجموعه شان را داشته باشند و آن نهاد هم در نشريه اش عکس و صحبت هاي رئيس آنها را کار کند. نشرياتي که چون از پول دولتي استفاده مي کنند اغلب با کاغذ گلاسه و بهترين کيفيت چاپ مي شوند. مثلا روزي نيست بسته هاي نشريه مشرق - مربوط به نهاد کتابخانه هاي عمومي کشور- را چند تا چند تا زير ميزها و زير دست و پا نبينيم و يا روزي نيست که بسته هاي بولتن نمايشگاه را نبينيم که کنار ديوار چيده اند.

جالب است در دولت نهم مصوبه اي  براي تعطيلي و جمع آوري نشريات غير ضرور سازمان ها و نهاد تصويب شد و قرار شد همه سازمان هاي دولتي نشريات شان را براي ارشاد فرستند و ارشاد نشريات ضرور و غير ضرور تشخيص داده و غيرضرورها تعطيل شوند براي صرفه جويي در هزينه ها. آن موقع آقاي صفار هرندي که وزير ارشاد بود گفت: ما احصاء کرديم فقط در وزارت ارشاد و ادارات استانها 200 نشريه داخلي چاپ مي شود.

خلاصه پيگيري هايي شد اما به جايي نرسيد نه سازمان هاي دولتي نشريات شان را براي ارشاد فرستادند و نه ارشاد زورش به آن سازمانها رسيد و نشريه اي تعطيل نشد. وزارت ارشاد حتي نشريات خودش را هم نتوانست جمع کند. بعد هم که آن مصوبه و کل ماجرا فراموش شد.

                                        *                *           *

* "حلزون هاي خانه به دوش" هم آمد

خيلي وقت بود که دنبال کتاب "حلزون هاي خانه به دوش" آويني مي گشتم اما پيداش نمي کردم. تا اينکه بالاخره انتشارات واحه آن را منتشر کرد و من يکي از اولين کتاب هايي که در نمايشگاه امسال خريدم همين کتاب بود.

با چاپ اين کتاب مجموعه آثار شهيد آويني در انتشارات واحه کامل شد.

                                    *          *           *

* سيرهاي مطالعاتي سليقه اي و ناقص

در نمايشگاه حداقل دو سير و يا دو طرح مطالعاتي از دو نهاد دولتي و شبه دولتي پخش و حتي با حضور مسئولان رونمايي شد. يکي طرح مطالعاتي نهاد کتابخانه هاي عمومي کشور بود که رونمايي شد و ديگري بسته هاي مطالعاتي مجمع ناشران انقلاب اسلامي (منا) که پخش شد.

نکته جالب اينکه آثار معرفي شده در اين دو طرح خيلي با هم تفاوت دارند و هر کس با توجه سليقه خودش کتاب هايي را در زمينه هاي مختلف ليست کرده است. و نکته ديگر اينکه مگر قرار نيست در طرح هاي مطالعاتي بهترين آثار هر حوزه اي معرفي شوند اما در اين طرح ها در هر حوزه اي کتاب هاي مهمي را عمدا يا سهوا از قلم انداخته اند. تازه خبرهايي داريم که چندين جاي ديگر هم دارند کار مي کنند که سير مطالعاتي مشخص کنند. بررسي دقيق تر اين طرح باشد براي بعد.

معرفي اين طرح ها به ديدار تابستان پارسال رهبري با کتابداران برمي گردد که رهبري در آن ديدار نکاتي درباره کتاب و کتاب خواني اشاره کردند که مهم ترينش کتاب خوان کردن مردم بود که اين مطلب را در بازديدشان از نمايشگاه کتاب هم با عبارت "گسترش و تعميق کتابخواني در ميان مردم" تکرار کردند.

از نکات ديدار پارسال شايد ساده ترينش تدوين طرح هاي مطالعاتي بود و اتفاقا نهادهاي دولتي يا شبه دولتي هم همين نکته را گرفته و در دارند در اين زمينه کار مي کنند. و کتاب خوان کردند مردم که شايد سخت ترين کار باشد خود به خود فراموش شد يا فراموشش کردند.

* حضرت آيت الله در نمايشگاه

آخرين غرفه را که ديد آرام دستش را زير قباي آقاي معراجي -آقاي معراجي در نمايشگاه همراه او است و به نوعي راهنمايي مي کند- که روبرويش ايستاده بود برد و با لبخند بهش گفت: جيبتو بپا، جيبتو بپا

آقاي معراجي هم خنده گفت: حاج آقا مواظب باشين جيب من معلوم نيس چي توش باشه. همه خنديدند.

اين تنها چيزي که بود که امسال توانستم از بازديد آيت الله حسن زاده آملي از نمايشگاه کتاب دشت کنم.

کمي دير فهميدم آيت الله حسن زاده آملي به نمايشگاه آمده است اما خودم را رساندم. امسال آقاي حسيني وزير ارشاد هم همراهش بود و نتوانستيم چيز زيادي دشت کنيم چون مي دانيد که وقتي زويري وکيلي جايي مي رود دست کم 10-15 نفر محافظ و همراه و راننده و غيره هم اطرافش هستند. خلاصه شلوغ شده بود و نشد نزديک شويم و حرف هايشان را بشنويم. سال گذشته که وزي نبود چهار پنج نفر همراه آيت الله بود و ما هم کنارش بوديم و همه حرف ها را مي شنيديم اما امسال نشد.

                               *              *          *

* در پايتخت فراموشي

اين گلايه هميشگي من از محمدحسين جعفريان بوده که چرا از اين همه سفرها و اقامتش در افغانستان يک کتاب در اين باره ننوشته است، جعفرياني که خودش اهل قلم است. تنها اگر ياداشت هاي سفرش را مي نوشت حداقل چهار پنج کتاب مي شد. تنها نوشته هاي او درباره افغانستان يادداشت هاي او در هفته نامه "مهر" است که جمع آوري و کتاب هم نشد.

براي همين امسال وقتي شنيدم کتاب "در پايتخت فراموشي" به نمايشگاه کتاب رسيده و در غرفه سوره مهر رونمايي مي شود خيلي خوشحال شدم. اين کتاب شامل ياداشت هاي سفر دو هفته اي او به افغانستان است  در اولين سالگرد شهيد احمدشاه مسعود. سفري که بهروز افخمي هم همراه او بوده است. بايد کتاب خواندني اي باشد.

                                  *         *       *

* هنوز همديگر را نمي شناسيم

"جانسان کابلستان" اميرخانه از پارسال تا حالا چقدر نگاه هاي دو کشور را نسبت به همديگر تغيير داده است. حتي زماني که من به افغانستان رفتم خيلي از دوستان از من مي پرسيدند "جانستان کابلستان" را شما ديده ايد؟

گفتم: من آن را خوانده ام.

مي گفتند: چرا سوغات براي ما نياوردي."

اين صحبت هاي محمدسرور رجايي در نشست رونمايي از کتاب "در پايتخت فراموشي" بود. آقاي رجايي هم چنين يک گلايه هم کرد:

" من در نمايشگاه پارسال گلايه اي کردم و اين گلايه را امسال هم تکرار مي کنم. گلايه ام اين بود که شما به ايستگاه متروي مولوي برويد ببينيد، روي تابلو ايستگاه مولوي نوشته : مولوي شاعر فارسي زبان ايران متولد در بلخ تاجيکستان...

اين تابلو که ان همه هزينه اش کرده اند هنوز هم آنجا است. اين چه چيز را مي رساند، مي رساند که ما هنوز همديگر را نمي شناسيم."

 راست مي گفت ما به همه اشتراکاتي که داريم همديگر را نمي شناسيم. وقتي آدم مي بيند يک کتاب چقدر مي تواند موثر باشد و نگاه ها را عوض کند تازه مي فهميم که چقدر کم کرده و مي کنيم. در نمايشگاه پارسال کتاب "جانستان کابلستان" را داشتيم و امسال "در پايتخت فراموشي" را، اميدوارم که هر سال يک کتاب خوب درباره افغانستان داشته باشيم تا بهتر همديگر را بشناسيم.

                          *            *           *

* بهشتي هنوز هم مظلوم است

برخي ها تا هستند مظلومند و وقتي شهيد مي شوند از مظلوميت در مي آيند اما برخي ها حتي بعد از شهادت هم مظلومند. شايد شهيد بهشتي بهترين مصداق اين مطلب باشد. سي سال از شهادتش مي گذرد اما هنوز آثارش منتشر نشده است. سي سال از شهادتش مي گذرد اما هنوز اجازه نمي دهند که کتاب هايش در نمايشگاه عرضه شوند. امسال هم نگذاشتند کتاب هاي شهيد بهشتي به نمايشگاه بيايند.

امام گفته بود: "بهشتي مظلوم بود و مظلوم مرد" شايد اگر الان امام بود مي گفت: بهشتي هنوز هم مظلوم است.

                                *      *        *

* از کتاب بهتر

لاغر بود و سيه چرده، شايد 30-35 سالي بيشتر نداشت اما صورتش پر چروک بود و سنش را بيشتر نشان مي داد. در مسير منتهي به درب اصلي شبستان پنگوئن مي فروخت. از اين پنگوئن هاي بادي که براي براي بچه ها است. به پنگوئن ها اشاره مي کرد و پشت سر هم داد مي زد:

از توليد به ضرر... ازکتاب بهتر

از توليد به ضرر ... از کتاب بهتر

نگاهش کردم هر دو خنده مان گرفت.

اين صحنه را ساعت شش و نيم -روز هشتم نمايشگاه- که به خانه برمي گشتم ديدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:31  توسط نوري  | 

* این دو بخش در سایت مشرق هم منتشر شده است.

* مشکل کجاست؟

ساعت 10 صبح که با راننده اداره به نمايشگاه مي آمدم بهش گفتم از بزرگراه رسالت برويم بهتر است. وقتي از خروجي بزرگراه مدرس پيچيديم و وارد رسالت شديم بزرگراه رسالت خلوت بود. بهش گفتم: چقدر خلوته، امروز جمعه است و نمايشگاه هم هست اينجا بايد خيلي شلوغ تر از اينها باشه.

با تعجب گفت: اِ... مگر نمايشگاه اينجا است؟

گفتم: آره سه روز که نمايشگاه کتاب شروع شده.

گفت: نمي دانستم،‌ امروز جمعه است و ملت هنوز خوابند يکي دو ساعت ديگه شلوغ تر مي شه.

برايم جالب بود که بعد از سه روز هنوز نمي دانست که نمايشگاه کتاب شروع شده و در مصلا برگزار مي شود. با خودم گفتم مشکل کجاست؟ شايد مشکل از ضعف اطلاع رساني باشد که هنوز برخي ها نمي دانند که نمايشگاه کجا برگزار مي شود، شايد هم مشکل از آنجا آب مي خورد که "کتاب" براي مردم آنقدر مهم نيست که اخبارش را دنبال کنند. آيا اگر نمايشگاه ديگري در اينجا برگزار مي شد باز هم اين قدر بي خبر بودند؟

                                  *         *           *

* خنک ترين سالن نمايشگاه

يکي از بخش هاي جالب نمايشگاه امسال سالن کارنامه نشر يا به اصطلاح سالن "ياس" است. در اين سالن حدود 13-14 عنوان از کتاب هاي چاپ اولي سال 90 و 91 به نمايش گذاشته شده است. البته کتاب هاي اين سالن فقط براي براي نمايش است و نه فروش. اگر کسي بخواهد بداند در سال گذشته چه کتاب هاي تازه اي منتشر شده مي تواند به اين سالن مراجعه و کتاب هاي مورد علاقه اش را پيدا کند و بعد يک راست برود سراغ ناشرش. اما حيف که بازديد کننده اين سالن خيلي کم است فقط افراد خاصي به اين سالن مراجعه مي کنند.

از همه اينها که بگذريم از کولرهاي سالن ياس نمي شود گذشت. شايد تنها سالن نمايشگاه باشد که کولر دارد و روشن هم هست. اين را کساني مي فهمند که به نمايشگاه آمده و بويژه از بخش ناشران عمومي در شبستان اصلي بازديد کرده باشند. وقتي خيس عرق از شبستان درآمدي و به اين سالن مراجعه کني باد خنک اين کولرها چقدر مي چسبند.

                                *           *          *

* تشريفات

هر سال vip يا همان تشريفات نمايشگاه از شلوغ ترين بخش هاي اداري بود. نماينده اي درمي آمد مسئولي مي رفت تو، مسئول که در مي آمد مدير بعدي مي رفت تو، مدير که بيرون مي آمد امام جمعه مي رفت تو. و هر سال يکي از کارهاي روتين مسئولان نمايشگاه چاي خوردن با آقايان و همراهي کردن اين حضرات بود. البته عکس يادگاري گرفتن و دو سه جمله هم درباره خوبيت کتاب و ضرورت کتاب خوان شدن ملت هم از واجبات بود که هميشه تاکيد مي شد، شايد اصلا براي همين دو تاي آخر مي آمدند.

اما امسال امروز که روز سوم نمايشگاه است از نمايندگان و مسئولان هنوز خبري نيست. کمي تعجب آور بود! راستي حواسم نبود انتخابات داشتيم و به احتمال زياد آقايان گرفتار انتخابات هستند و فعلا شش دانگ حواس شان آنجاست. انتخابات که تمام و خيال شان راحت شود احتمالا از يک شنبه حضورشان در نمايشگاه پررنگ تر خواهد شد. به هر حال از يار مهربان نمي شود گذشت البته بعد از سياست و اقتصاد.

اينم بگم که مسئولان نمايشگاه گفته بودند قرار است به صورت نمادين يک جلسه کميسيون فرهنگي دولت و مجلس در نمايشگاه برگزار شود. خوب همانطور که اشاره شد اين جلسه ها نمادين است ديگر.

                                   *‌          *           *

*  آيتي جهت نمايش وجود ندارد.

www.tibf.ir، سايتي که قرار است اطلاعات و مشخصات همه کتاب هاي عرضه شده در نمايشگاه را داشته باشد و آخرين اخبار را اطلاع رساني کند. والّا ما که اسم چند کتاب را زديم بعد ازکلي جستجو پيام داد: آيتي جهت نمايش وجود ندارد.

اين را به مسئولان سايت گفتم، همان چنان که حدس مي زدم پاسخ دادند: مشکل ما نيست، خانه کتاب سي دي کتاب هاي منتشر شده را به ما مي دهد و ما همان را روي سايت قرار مي دهيم اگر مشکلي هست يا کتاب نيست به ما ارتباط ندارد به خانه کتاب بايد بگوييد.

جالب است که هر سال همين مشکل هست و هر سال هم بهشان مي گوييم و البته هر سال هم همين پاسخ را مي شنويم. هر کس مشکل را از سر خودش وا مي کند به گردن ديگري مي اندازد.

                              *             *          *

* کتاب 20 روزه

خبر رونمايي کتاب "من، مادر مصطفي" را امروز (جمعه) همه سايت ها و خبرگزاري ها زده بودند و ما هم در بخش هاي مختلف خبري راديو رفتيم. بعد از ظهر سري به غرفه نشر شاهد زدم تا کتاب را ببينم. کتاب را که ديدم خيلي حالم گرفته شد. کتابي 138 صفحه اي بود با حروف چيني و صفحه بندي بسيار بد. چند خاطره و مطلب از مادر و همسر شهيد آورده بود به اضافه صحبت هاي رهبري در ديدار با خانواده شهيد و چند عکس. اين شده بود يک کتاب درباره دانشمند هسته اي شهيد مصطفي احمدي روشن.

تعجبم وقتي بيشتر شد که اسم رحيم مخدومي بعنوان نويسنده روي کتاب بود. خلاصه براي رونمايي کتاب به سالن بيداري اسلامي رفتيم که مادر و همسر شهيد هم آمده بودند. بعد از جلسه به آقاي مخدومي گفتم: شما که خود نويسنده و اهل کتاب هستيد اين چه کتابي است که درآورده ايد؟ شما کل کتاب هاي نمايشگاه را ببينيد اگر يک کتاب با اين حروف چيني و صفحه بندي پيدا کرديد من حرفي ندارم.

گفت: اشکالات را قبول دارم، کل نوشتن و آماده کردن اين کتاب 20 روز طول کشيد چون مي خواستم کتاب به نمايشگاه برسد. بعد هم شما ظاهرش را نگاه نکنيد مطالب خوبي دارد بخوانيد.

راستش اين را که گفت خيلي کفري شدم. اگر اين حرف را يک فرد عادي مي زد مشکلي نداشت اما اين حرف از زبان کسي که با کتاب آشناست خيلي زور دارد. بهش گفتم: کتاب را که ورق زدم هيچ رغبتي به خواندنش پيدا نکردم و مطمئن باش اگر صبح کتاب را ديده بودم اصلا خبرش را در راديو کار نمي کردم.

* هر کسي جرات گفتن اين حرف را ندارد

شهيد مطهري در کتاب فلسفه تاريخش مي گويد:"من معتقدم اگر کسي از روي حقيقت جويي صرفا بخاطر رسيدن به حقيقت، تحقيق کند و در نهايت به اينجا برسد که اساسا خدايي وجود ندارد و پيامبري وجود ندارد او در دنياي ديگر هم معذب نخواهد بود. درست است که از مواهب اسلام برخوردار نشده، از آثار نماز و روزه و تکاليفي که ما داريم در دنيا و آخرت برخوردار نمي شود و طبعا به بهشت هم نمي رود وي من شخصا معتقدم که در آن دنيا معذب هم نيست چون قصد حقيقت جويي بوده. اين حرف خيلي بزرگي است و هر کسي جرات گفتن اين حرف را ندارد. اين روش شهيد مطهري بايد درسي براي ما باشد."

اين ها بخشي از صحبت هاي علي مطهري در نشست بزرگداشت استاد مطهري بود که عصر ديروز در سراي اهل قلم نمايشگاه برگزار شد. راست مي گويد هر کسي غير از امثال شهيد مطهري جرات گفتن اين حرف را ندارد.

                                     *            *           *

* من معذرت مي خواهم و قول مي دهم

آخر همين نشست به آقاي کوکب مدير انتشارات صدرا گفتم: خيلي بد نيست که بعد از سي و دو سه از شهادت استاد مطهري هنوز کتاب چاپ نشده ازش داريم؟

گفت: چرا... چرا، من معذرت مي خواهم کم کار کرديم. البته يادداشت هاي ايشان هم زياده.

گفتم: چند کتاب چاپ نشده ديگر از شهيد مطهري داريم؟

گفت: فقط يادداشت هاي ايشان مانده که سه چهار جلد ديگر مي شود.

گفتم: تا کي طول مي کشد؟

گفت: قول مي دهم ان شاء الله تا آخر سال 91 اين سه چهار جلد چاپ شده و تمام شود.

گفتم: ان شاء الله

                           *          *             *

* غريب ترين غرفه نمايشگاه

شايد غرفه "ديدار" غريب ترين غرفه نمايشگاه باشد. در اين غرفه برندگان جوايز مختلف -کتاب سال، کتاب فصل، جايزه جلال، جايزه پروين و غيره- دعوت شده اند تا گپ و گفتي حضوري با مخاطبان و خوانندگان کتاب هايشان داشته باشند اما نه از مخاطب خبري هست و نه از خواننده اي. چند باري که به اين غرفه سر زدم کل افرادي که در اين نشست ها بودند ده نفر نمي شدند يکي دو نفر نويسنده يا مترجم اثر به اضافه دو سه نفر از برگزار کنندگان نشست.

خيلي دلم سوخت که نويسندگان و اهل قلم در خانه خودشان يعني نمايشگاه کتاب هم غريبند حتي اگر بهترين کتاب را نوشته و برگزيده هم شوند. نه وزير و وکيلي از غرفه "ديدار" ديدار مي کند و نه رئيس و معاوني وقت مي کند که به اين غرفه سري بزند و حالي از اهل قلم حالي بپرسد چرا که آنها بيشتر وقت شان به رونمايي ها و افتتاح ها مي گذرد. و نه حتي خبري از اين همه خبرنگاران رسانه ها هست چرا که خبرنگاران هم معمولا يا دنبال وزير و وکيل مي دوند و يا پشت در اتاق رئيس و معاون منتظرند که مصاحبه اي بگيرند.

فقط دم آقاي اوجبي گرم که بي سر و صدا و هياهو هر سال اين غرفه را برپا مي کند و حالي از اهل قلم مي پرسد.

                           *              *           *

* تفاوت دفاع عالمانه و عاميانه

ديروز آخرين نشست سراي اهل قلم به بررسي آثار علامه عسگري اختصاص داشت با عنوان:"تفاوت دفاع عالمانه و عاميانه بر اساس آثار علامه عسگري"

من که دوران دانشجويي، لذت تاريخ را با خواندن آثار علامه عسگري چشيده بودم سري به اين نشست زدم ببينم چند چه خبره.

کل کساني که در سراي به آن بزرگي نشسته بودند ده نفر نمي شدند، حتي شمردم بچه هاي خانه کتاب و عوامل برگزار کننده نشست بيشتر از شرکت کنندگان در نشست بودند. دلم يک جورهايي سوخت و افسوس خوردم که آثار علامه عسگري شناخته نشده اند. مطمئنم اگر آثار علامه عسگري معرفي مي شد و کساني آثار او را خوانده و لذت مطالعه اين آثار را چشيده بودند اين نشست اينقدر خلوت نمي شد.

                             *            *              *

* صد سالي طول مي کشد

سري به غرفه نشر شاهد زدم ببينم جلد تازه اي از مجموعه "وصيت نامه کامل شهدا" چاپ شده است يا نه. خوشبختانه دفتر اول "وصيت نامه شهداي سمنان" را منتشر کرده بودند.

به مسئولان غرفه گفتم: چه عجب بعد از دو سال يک جلد تازه زديد!

گفت: خوب چاپ اين کتاب ها کار مي برد.

گفتم: جلد اول اين مجموعه دو سال قبل در نمايشگاه سال 89 در آمده بود، اين طور که پيش مي رويد فکر حداقل صد سالي طول بکشد تا وصيت نامه همه شهدا منتشر و اين مجموعه کامل شود.

                          *             *           *

* غلظت نگاه سياسي

                                طرح "شوق کتاب"

- روز اول: تکيه گاه

- روز دوم: کروبي در مدار سقوط

- روز سوم: ولايت مطلقه فقيه

- روز چهارم: شواليه اناث

- روز پنجم: قطعه 26

- روز ششم: سرکوب اميد

- روز هفتم: صهيونيسم مسيحي

- روز هشتم: جلوه هايي از ادبيات سياسي

- روز نهم: جنگ غافلگيري ها

- روز دهم: سرگذشت من و منافقين

- روز يازدهم: مباني فراماسونري

اينها اسامي کتاب هاي طرح "شوق کتاب" غرفه مرکز اسناد انقلاب اسلامي است. مهدي رمضاني مدير انتشارات و مدير عامل موسسه فرهنگي هنري مرکز اسناد انقلاب اسلامي درباره اين طرح گفته: در اين طرح هر روز يك به مخاطبان معرفي شده و آن اثر با تخفيف 35 درصد عرضه مي شود.                

آقاي رمضاني که علاوه بر دو مسئوليت قبلي مدير نشر علويون هم هست اضافه کرده:

تلاش داريم با اين طرح، تاريخ انقلاب را بهتر به مخاطبان معرفي كنيم.

والّا من که هر چه نگاه کردم اثري درباره تاريخ انقلاب اسلامي در بين اين يازده تا کتاب نديدم، اي کاش دو سه کتاب هم از خاطرات انقلاب در اين طرح مي گذاشتند تا خيال نکنند که تاريخ انقلاب از سال 88 شروع مي شود.

                            *            *           *

* صفي براي کتاب

هر کدام از ما در عمرمان در صف هاي مختلفي ايستاده ايم از صف نان گرفته تا صف شير و بنزين و گاز و غيره، اما حتما تا حالا صف کتاب را نديده ايد. هر کس ديروز از جلو غرفه نشر افق رد مي شد صف کتاب را هم مي ديد.

ديروز حوالي ساعت چهار حدود 40 - 50 نفر براي خريدن کتاب "قيدار" تازه ترين رمان رضا اميرخاني و البته امضا گرفتن از او -که به نمايشگاه آمده بود- توي صف ايستاده بودند. اين شلوغي به حدي بود که گاه راهرو را هم بند مي آورد و دو سه نفر از عوامل انتظامات نمايشگاه بي سيم بدست تلاش مي کردند زن و مرد را جدا و راهرو را باز کنند.

خوشحال شدم از اين که رضا اميرخاني توانسته مخاطبان اين چنين پر و پا قرصي جذب کند و آرزو کردم که اي کاش براي همه کتاب ها و اساسا براي کتاب هم مانند چيزهاي ديگر صف داشتيم .

                       *      *       *

* در کمال خونسردي

بعد از بيست دقيقه نشستن تو اتوبوس بالاخره آقاي راننده آمد که حرکت کند. قبل از حرکت از عقب اتوبوس شروع کرد به جمع کردن کرايه ها، نفري 500 تومان مي گرفت.

بهش گفتم: مگر کرايه اتوبوس نمايشگاه 400تومان نيست؟ ما روزهاي قبل 400 تومان مي داديم.

نگاهي چپي کرد و آهسته و با مکث گفت: ... چرا

گفتم: پس چرا شما 500 تومان مي گيري؟

دوباره نگاهي کرد و 100 تومان به من پس داد و آهسته گفت: کي صد تومانش را مي خواهد؟

کسي جواب نداد، او هم فقط به يک نفر ديگر 100 تومان پس داد و سريع رفت جلو که گندش در نيايد.

برايم جالب بود که با کمال خونسردي و يا بهتر است بگويم در روز روشن و با پر رويي تمام 100 تومان بيشتر از کرايه اش گرفت و رفت و و کسي هم هيچي نگفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:54  توسط نوري  | 

 

* مفاتيح الحيات

"ما يک بندگي داريم يک زندگي، بندگي يعني ارتباط انسان با خدا که قرآن و دعا بخوانيم اما زندگي انسان هم بايد در رديف بندگي اش باشد. اگر مسلمانيم زندگي مان بايد زير سايه بندگي باشد. حضرت آيت الله جوادي آملي تشخيص دادند که بسياري از افرادي که به فکر بندگي هستند به فکر زندگي صحيح نيستند. يعني حالي اش است که صبح بايد دعاي عهد بخواند اما توجه ندارد که با همسايه چطور بايد رفتار کند. توجه دارد که زيارت عاشورا بخواند اما توجه ندارد که با خويشاوندان، زن و بچه، استاد،‌ شاگرد، کارگر،‌کارفرما چطور رفتار کند.

همان ديني که بندگي را مطرح کرده به بهترين وجه زندگي سالم را هم مطرح کرده است. حضرت آيت الله جوادي آملي سالها پيش مطرح کردند که ما بايد در کنار مفاتيح الجنان جلد دومي داشته باشيم که راه و رسم زندگي را به مردم نشان دهد. اين کتاب راه و رسم زندگي را به مردم نشان مي دهد.

با توجه به اخلاصي که پشت اين کار بوده اميدوارم همانطور که الان در هر خانه اي قرآن و مفاتيح هست اين کتاب هم به تدريج و با ترويج و کار رسانه اي به همه خانه ها راه يابد."

اينها بخشي از صحبت هاي آيت الله استادي در نشست رونمايي از "مفاتيح الحيات" بود که ديروز در سراي اهل قلم نمايشگاه برگزار شد. در معرفي اين کتاب همين قدر کافي است، فقط اضافه کنم که در اين کتاب بيش از 300 آيه قرآن و 2 هزار و 500 روايت و دعا درباره جنبه هاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي انسان در اين دنيا آمده است. "مفاتيح الحيات"را نشر اسرا منتشر کرده است.

                                 *             *              *

* اميرمنصور هم از همين جاها شروع کرد!

براي نشست رونمايي از کتاب "مفاتيح الحيات" به سراي اهل قلم رفته بوديم. اواخر برنامه بچه هاي خانه کتاب -که مرا مي شناختند- آمدند و گفتند: بيا اين اتاق بغل.

گفتم: دارم ضبط مي کنم نمي توانم.

چند دقيقه بعد دوباره آمدند،‌ خلاصه با اصرارشان - حتي يکي از بچه هايشان آمد و رکوردر مرا نگه داشت- رفتم اتاق بغل. يک پاک دادند که 30 هزار تومان بن کتاب داخلش بود. پاک را دادند و يک امضاي سفت و سخت هم ازم گرفتند. موقع امضا با خنده بهشان گفتم: اين ها که به اختلاس سه هزار ميلياردي ارتباطي ندارد، نکند فردا ما را هم به عنوان متهم ببرند دادگاه. خنديدند. تعجب ندارد، اميرمنصور هم از همين جاها شروع کرد ديگر.

                                *            *              *

* از "بيش فعالي" تا "هيچ فعالي"

انتشارات سوره مهر همانقدر که در غرفه اصلي اش در شبستان "بيش فعال" است در غرفه کودک و نوجوانش کم فعال و حتي مي شود گفت "هيچ فعال" است.

صبح که از درب شمال مصلا -رسالت- وارد شدم و از سالن هاي بخش کودک رد مي شدم سومين غرفه اي که ديدم غرفه سوره مهر بود. خلوت ترين و بي سر و سامان ترين غرفه اي بود که در بخش کودک ديدم. فقط کتاب ها را در قفسه ها چيده بودن و کسي هم در غرفه نبود. بچه مدرسه اي هايي که براي بازديد آمده بودند توي غرفه نشسته و مشغول خوردن صبحانه و خوردني هايشان بودند. خلاصه هيچ سر و ساماني نداشت. سال هاي قبل هم غرفه سوره مهر در  بخش کودک و نوجوان همين طور بود.

در نشست خبري قبل از نمايشگاه، خبرنگاران همين اشکال را به آقاي حمزه زاده مدير سوره مهر گفتند و ايشان قبول کرده و قول داد که وضع غرفه کودک و نوجوان شان بهتر شود اما هيچ تغييري نکرده بود.

                                  *            *           *

* به نام کتاب به کام ...

بدو ... بدو ... که تمام شد، اگر مي خواي خودتو محک بزني بيا اينجا، اين فرصتو از دست نده، شايد اين فرصي باشه که استعدادت شکوفا بشه ... تست گويندگي، بازيگري، خوانندگي ... اينجا راديو ايران صداي ملي ...

اينها کلمات و جملاتي بود که مجري با شور و حرارت خاصي پشت سر هم مي گفت، بين کلمات و جملاتش هم موسيقي هاي هيجاني از باندهاي بزرگ بيرون غرفه پخش مي شد که در کل محوطه شنيده مي شد. 30 - 40 نفري هم جلو غرفه جمع شده و گاه يکي مي رفت و تست خوانندگي و بازيگري مي داد.

اين ها را موقع نماز ظهر ديدم و شنيدم. غرفه راديو ايران پشت نمازخانه در ضلع غربي نمايشگاه قرار دارد. اصلا نفهميدم چي خواندم. در اين مدت يک بار هم نشنيدم که از کتاب و کتابخواني چيزي بگويند. واقعا به نام کتاب به کام ... بود. بگذريم.

بقيه شبکه هاي راديويي هم که در نمايشگاه هستند کم و بيش همين کارها را مي کنند.

                              *         *             *

* اگر ارشاد جرات دارد ...

زن ميان سال و جا افتاده اي بود که سال هاي قبل هم در نمايشگاه ديده بودمش، مرتب صدا مي زد: ما انجمن امداد بيماران سرطاني هستيم، نگاهتان را از ما نگيرين ... کتابا مون از 200 تومان هست تا 900 تومان... حيفه که راحت از کنار ما بگذرين.

غرفه انتشارات آويشن بود که 50-60 عنوان کتاب درباره سرطان هاي مختلف چاپ کرده بود از سرطان مغز بگير تا سرطان اسافل اعضاي آدم، که همه هم مبتلا به داشت و ملت مي خريدند.

حالا همين ناشر در کنار اين مجموعه سرطان ها مجموعه "درباره هنر و ادبيات ايران" را هم چاپ کرده است. اين مجموعه شامل گفتگوهاي ناصر حريري با نويسندگان، شاعران و هنرمندان ( مثل موسوي گرمارودي، شاملو، آتشي، درويشي، محمد قاضي، فرهاد غبرايي و غيره) است. آنها هم فروش خوبي داشت.

از همان خانم قيمت دو سه تا کتاب از مجموعه "درباره هنر و ادبيات ايران" را پرسيدم. قيمت شان را که گفت، يواشکي اضافه کرد: دو جلد ديگر هم دارم.

گفتم: چيه؟

گفت: کتاب شاملو و سيحون

نگاهي کرد و گفت: براي خودت مي خواهي؟

گفتم: آره.

گفت: واقعا

گفتم: آره

آورد که ببينم. ازش پرسيدم: چرا اينها را روي ميز نمي گذاري؟

گفت: اين ها چاپ سال 85 است و نمي توانيم اينجا بگذاريم -در نمايشگاه امسال کتاب هاي منتشر شده از سال 88 به بعد عرضه شده است- اما آورده ايم اگر کسي خواست مي دهيم. منم همان دو تا را چون ارزان تر بود خريدم.

اميدوارم  اگر مسئولان ارشاد اين مطلب را خواندند کتاب هايشان را جمع نکنند  چون ناشران ديگري هم هستند که به صورت علني کتاب هاي قبل از سال 88 را مي فروشند مثلا انتشارات کيهان. خودم سه تا کتاب چاپ دهه هفتاد از کيهان خريدم. اگر ناظران ارشاد به آويشن گير دادند اميدوارم به کيهان هم گير بدهند. البته اگر جرات بکنند که بعيد مي دانم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43  توسط نوري  | 

 

* خالي ترين غرفه ها

ساعت 12 نخستين روز نمايشگاه کتاب است، چرخي در بخش ناشران عمومي در محل  شبستان اصلي مصلا زدم. غرفه"موسسه بسيج مستضعفين" و " موسسه بسيج اساتيد" خالي ترين غرفه هايي بود که ديدم. اين دو غرفه که کنار هم بودند غير از همين برچسب بالاي غرفه هيچي نداشتند، کتاب که جاي خود داشت از ميز و صندلي و قفسه هم در غرفه خبري نبود اصلا کسي نبود. غرفه خالي و بي صاحب افتاده بود. موسسه بسيج مستضعفين و  موسسه بسيج اساتيد اگر کتابي ندارند يا کسي ندارند که غرفه را راه بيندازد چرا غرفه مي گيرند؟

جالب اينکه بعد از ظهر همين روز سردار نقدي به نمايشگاه آمده بود تا همراه آقاي حسيني وزير ارشاد غرفه بيداري اسلامي را با هم افتتاح کنند. نمي دانم سردار نقدي سري هم به غرفه خودشان زدند که خالي بودنش را ببينند يا نه. باز هم گلي به جمال سازمان بسيج جامعه زنان که از همان ابتدا غرفه شان برقرار بود.

                                   *             *               *

* پاتوق کتاب يا پاتوق نهار

ساعت 15 و 30 دقيقه از جلو غرفه دفتر نشر معارف رد شدم پارچه بزرگي جلو غرفه کشيده و چهار نفر دور ميز نشسته مشغول نهار خودن بودند. از پشت پرده ديده مي شد علاوه بر اين صداي صحبت کردن و خندشان را به راحتي از توي راهرو مي شد شنيد. باز هم جالب است که به در و ديوار غرفه کاغذ هايي چسبانده و نوشته اند: اينجا پاتوق کتاب شماست.

از پشت پرده بهشان گفتم: ببخشيد، اينجا پاتوق نهار شماست يا پاتوق کتاب ما.

                                  *           *            *

* خبرسازترين کتاب روز اول

"...وقتي پيشنهاد نگارش زندگي آيت الله سيدعلي خامنه اي را گرفتم، نخست به اين انديشيدم که دستاورد پاياني چه جايگاهي در ميان محصولات مشابه خود خواهد يافت. با کمي جستجو دانستم همه آن چه که در دسترس است از يک ويژگي مشترک رنج مي برند؛ و آن نداشتن دست کم ها و حداقل ها در علميت و ابتناء به اصول پژوهشي است."

اين ها بخشي از مقدمه سه چهار صفحه اي هدايت الله بهبودي نويسنده کتاب "شرح اسم" است. کتابي که به زندگي مقام معظم رهبري از سال 1318 تا 1357 مي پردازد.

شايد همين ويژگي مشترک "علمي نبودن" آثار قبلي موجب شده است تا آقاي بهبودي کتاب 600 صفحه اي "شرح اسم" را بنويسد. کتابي که داغ داغ به نمايشگاه رسيده و هنوز کسي آن را نخوانده اما همين که کتاب را دست بگيريد و تورقي بکنيد خواهيد فهميد که اين کتاب با همه آثاري که تا به حال درباره مقام معظم رهبري منتشر شده فرق دارد.

خبر انتشار کتاب "شرح اسم" از اولين ساعات نمايشگاه در همه خبرگزاري ها و سايت ها آمد اما حوالي بعد از ظهر خبر رسيد که کتاب را به نوعي جمع کرده اند. علتش را جويا شديم، مسئولان غرفه موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي که به صراحت نمي گفتند اما جسته و گريخته فهميديم که گويا مؤسسه پژوهشي فرهنگي انقلاب اسلامي(دفترحفظ ونشرآثار مقام معظم رهبري) از انتشار کتاب خبردار شده و گفته چرا کتاب را بدون اطلاع ما منتشر کرديد فعلا دست نگهداريد تا ما آن را بررسي کنيم. موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي - ناشر کتاب- هم به احترام دست نگه داشته و کتاب را جمع کرده بود. البته بعد از ظهر بالاي غرفه شان کاغذي نصب کرده بودند که "به علت اتمام کتاب، شنبه مراجعه کنيد."

خلاصه کتاب "شرح اسم" خبرسازترين کتاب روز نخست نمايشگاه بود هم خبر انتشارش و هم خبر جمع آوري اش.

                                 *            *             *

*"تمبر" يا "تمر"

برگه خبر مربوط به انتشار تمبر ربع قرن برگزاري نمايشگاه کتاب را دست گرفته،  انگشتش را زير کلمه "تمبر" گذاشته و گفت: اينو بخوون

گفتم: تمبر

گفت: چي؟

گفتم: تمبر

گفت: يعني چه؟

نگاهش کردم وگفتم: تمبر... تمبر، تمبري که روي پاکت مي چسبانند.

نگاه خاصي کرد و گفت: اونکه "تمره".

گفتم: نه، اونجوري تلفظ مي شيه، "تمبر" نوشته مي شه اما تو تلفظ "تمر"خونده مي شه.

فکر کردم شوخي مي کنه بهش گفتم: گرفتي ما رو

با جديت گفت: نه بابا، من فکر مي کردم "تمره" نمي دانستم که اينطوري نوشته مي شه.

تشکر کرد و رفت که خبرش را تنظيم کند. وقتي رفت تعجب کرده بودم. يعني واقعا نمي دانست که "تمبر"چيه و چطوري نوشته مي شه؟

 با هم آشنا بوديم و مي شناختمش، خبرنگار یکی از بخش های رسانه ملی بود. 

                                 *            *          *

* جايگاه هاي بدون اتوبوس

بارها اعلام شده بود که علاوه بر مترو، اتوبوس ها هم از پانزده ميدان اصلي شهر علاقه مندان به کتاب را به نمايشگاه مي برند و برمي گردانند. ساعت هفت و نيم که براي برگشت به ايستگاه ويژه اتوبوس هاي نمايشگاه مراجعه کردم ديدم اتوبوسي نيست. جايگاه اتوبوس هاي مسيرهاي مختلف را با داربست و بنرهاي زرد رنگ بزرگ مشخص کرده بودند : آزادي، صادقيه، تجريش، قيطريه، امام حسين، خراسان، انقلاب، صنعت، رسالت، 7 تير، ونک، خاوران.

فقط يک اتوبوس بود که راننده اش مرتب صدا مي زد: وليعصر- انقلاب- آزادي، وليعصر- انقلاب- آزادي

سوارش شديم، منتظر بود تا اتوبوس پر شود. بيش از نيم ساعت طول کشيد تا اتوبوس پر شد و بالاخره با اعتراض مردم حرکت کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:59  توسط نوري  | 

* يک اعتراف:

اعتراف بانك مركزي بر بي اثري هدفمندي همراه با تورم شديد

بخش خبري سايت الف، 30 فروردين 91

بانک مرکزي در گزارشي نسبت به خطر بي اثر شدن يارانه‌هاي نقدي با افزايش تورم ناشي از اجراي هدفمندي يارانه‌ها و کاهش سطح رفاه مردم و افزايش شکاف طبقاتي هشدار داد.

* يک هشدار:

کاهش 170هزار توماني دستمزد واقعي با گراني‌ها

تاريخ انتشار : چهارشنبه 6 ارديبهشت91

به گزارش فارس، بانک مرکزي از افزايش اختلاف حداقل دستمزد اسمي و واقعي به 170 هزار تومان در سال 89 به واسطه تورم خبر داد.

                                *           *           *

* و يک واقعيت:

از زمان اجراي قانون هدفمندي يارانه ها هر وقت به روستا رفته ام يا همراه اردوهاي جهادي به مناطق محروم سفر کرده ام اصرار داشته ام که دقت کنم و ببينم اجراي اين قانون چه تاثيري در وضع زندگي آنها داشته است؟ و همچنين با سماجت به مردم روستايي پيله کرده و پرسيده ام که از گرفتن يارانه ها راضي هستيد يا نه؟

همه معمولا مي گفتند: آره، يارانه گرفته ايم و راضي هستيم. دست آقاي احمدي نژاد درد نکند که اين پول را مي دهد.

منم ابتدا به همين راضي مي شدم اما - بعد از مشاهدات خودم و گفتگو با مردم- اين رضايت کمتر در چهره شان ديده مي شد يا کمتر بهبودي در وضع زندگي شان مي ديدم. بعد از اين دقت ها تصميم گرفتم دقيق تر شده و بيشتر پرس و جو کنم.

اين عين گفتگوي من است با پدرم که يک روستايي بوده و جزو دهک آخر به حساب مي آيد. پيرمردي 79 ساله ساکن روستاي نورآباد از توابع شهرستان سبزوار:

بابا يارانه ها را گرفتي، راضي هستي؟

- آره، راضي که ... ( مکث مي کند) مگر چاره ديگري هم داريم. دو تا چيز خيلي سخته برامون يکي نفت يکي هم آرد .

- آرد چرا؟

- قبلا به هر خانواده ماهي يک کسيه 40 کيلويي آرد مي دادند کيسه اي 500 تومان اما بعد از هدفمندي يارانه ها بايد برا هر کيسه حدود 15 تومان پول بدهيم. نان هاي شهري هم که شده هر تايي ( دانه اي ) 160 تومان.

- نان از شهر مي خريد؟

- بله،‌ قبلا فوجي (روستاي بالاتر از نورآباد) نانواني داشت که نزديک بود اما اون تعطيل شد.

- چرا؟

- چون ديگه مردم ازش نون نمي خريدند، بعد از يارانه ها بيشتر مردم مثل چند سال قبل برگشتن و خودشان نان مي پزند.

- يعني الان همه خودشان نان مي پزند؟

- بله همه مگر کساني مثل ما که نمي توانند و کسي را ندارند که نان برايشان بپزه مجبورند از شهر بخرند. نان هاي شهر هم که تا برسه به ده کهنه و بيات مي شه تازه هر روز بايد برويم و بياييم.

- قبلا که کيسه هاي آرد را مي گرفتيد چکار مي کرديد؟

- هيچي آنهايي که نداشتن نون مي کردن و مي خردن اونايي هم که داشتن اونا رو به گاوها مي دادن.

- خودتان گندم که داريد آرد کنيد و نان بپزيد؟

- زياد نه، بارون کم مي ياد آب کمه چيزي دستمان را نمي گيره. هر کس به اندازه خوردن خودش داره.

- زيادتر ندارن که بفروشن الان گندم را کيلويي چن مي فروشين؟

- کمند کساني که زيادي داشته باشن برا فروش.

- نفت چي؟

- قبلا هر گالن نفت 20 ليتري رو 500 تومان مي خريديم الان شده 2500 تومان، يعني قبلا من يک بشکه 200 ليتري نفت براي زمستون مي خريدم حدود 30 هزار تومان اما بايد کلي پول بدم.

- خوب گازوئيل چي ؟

- گازوئيل هم همين طور، من يک منبع دارم که 1200 ليتر مي گيره قبلا 25 هزار تومان مي دادم اين منبع را پر مي کرد براي تراکتور و بخاري اما الان اومده گفته اگه پرش کنم چند صد هزار تومن مي شه که من هم پولشو نداشتم گفتم نمي خواد.

- خوب مردم در زمستان براي گرما چکار کردند؟

- برگشتن به قديم ، بخاري ها جمع شد و خيلي ها کرسي گذاشتن و هيزم سوزاندن و بعضي ها هم مثل ما لامپ زير کرسي شون روشن مي کردن که زياد گرم نمي کرد و مجبور بودن بسازن.

- تراکتورها در اين وضعيت چکار مي کنند؟

- اونا هم کارشون کم شده تازه گران هم کردن قبلا ساعتي 4 هزار تومان شخم مي زدن الان کرده ان ساعتي 7 هزار تومان.

- وضع کشت و کار چطور است؟

- خوب نيست، آب که نداريم و قنات مان هر سال آبش کمتر مي شه خرج هاي ديگر هم که خيلي گران شده. مثلا ما کودها را کيسه اي 5 تا 7 هزار تومان مي خريديم الان شده کيسه اي بالاي 20 هزار تومان تازه اگر پيدا شود. کاه ...! (با شدت و تعجب مي گويد) از کاه بي ارزش هم مگر هست؟ ما براي کاه الان بايد مني 1500 -1600 تومان پول بدهيم. وقتي کاه اينقدر گران شده بقيه چيزها را خودت حساب کن. کشاورزي خيلي سخت شده و چيزي نداره.

- براي گاز چکار مي کنيد؟

- قبلا کپسول هامونو هزار تومان پر مي کرد 500 تومن هم کرايه مي گرفت مي شد 1500 تومان اما من همين دو سه روز پيش يک کپسول برام آورده 3500 تومن ازم گرفته.

- بقيه اجناس اينجا (سبزوار) چطوره؟

- (با تاکيد و غلظت) خيلي گران شده، من هر دفعه که مي روم شهر مي بينم جنس ها گران تر شده. يعني هر هفته يا دو هفته اي که مي روم شهر مي بينم قيمت جنس ها بيشتر شده.

                              *            *             *

* اين يک گفتگوي پدر و پسري بود اما مشابه اين گفتگو را من در سفرها با روستائيان زيادي داشته ام. وضع زندگي شان را قبل و بعد هدفمندي يارانه ها هم ديده ام. چيزي که از اين گفتگوها و مشاهدات دست گيرم شده اين است که اگر از مردم روستايي بپرسي همه معمولا مي گويند:" راضي هستيم." اما اگر بتواني با او ارتباط برقرار کني، به سوال و حرفش بگيري و پاي درد دلش بنشيني اين ابراز رضايت کم کم رنگ مي بازد.

تحليل و برداشت خودم (شايد هنوز ناقص و خام باشد و نياز به بررسي بيشتر و دقيق تري دارد) اين است که مردم روستايي چون کمتر حساب و کتاب و دو دو تا چهار تا مي کنند مي گويند راضي هستيم. احساس مي کنم اين ابراز رضايت بيشتر حالت رواني دارد چون فرد مي داند که آخر ماه يک پولي توي حسابش هست و مي تواند برداد و گر نه اگر حساب و کتاب کند مي فهمد که برابر يا بيشتر از آن پول بايد خرج کند.

اين يک فکت و مشاهده عيني بود، تحليل و بررسي علمي کم و کيف و تاثيرات هدفمندي يارانه ها بر عهده علماي قوم است که ما شاء الله کم هم نيستند. اما در هر صورت بايد اين "هشدار" و "اعتراف" بانک مرکزي را جدي گرفت. خيلي هم جدي چون "هشدار" و "اعتراف" بانک مرکزي است نه هر کس ديگري مثل من، آن هم بعد از 16 ماه از اجراي اين قانون. و باز هم بايد آن را جدي گرفت چون اگر اين هشدارها و اعتراف ها ادامه يابد يعني اين که قانون هدفمندي يارانه ها بعد از اين همه کش و قوس و تلاش به هدفش نرسيده. چرا و مشکل کجاست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 7:27  توسط نوري  | 

 

* این مطلب یک شنبه ۲۷ فرودین در خبرگزاری مهر منتشر شد.

"مرا بنا بر اصول کليساي ارتدوکس غسل تعميد داده و تربيت کرده اند. در دوران کودکي و سنين نوجواني همين مباني را به من آموختند. اما هجده ساله که شدم و دو سالي در دانشگاه درس خواندم، ديگر به هر آنچه فراگرفته بودم، ايمان نداشتم." (ص69)
کتاب "اعتراف من" با اين جمله آغاز مي شود. همين جمله آغازين کتاب کافي است تا هر خواننده اي را ميخکوب کرده و ادامه کتاب را بخواند، به خصوص وقتي که مي داند اين جمله اعتراف خالق رمان هاي بزرگي مثل "جنگ و صلح" و "آناکارنينا" و "مرگ ايوان ايليچ" است.
کتاب "اعتراف من" را در تعطيلات نوروز خواندم. اين کتاب بخوبي تلاطم روحي آدم بزرگي مثل لئو تولستوي را نشان مي دهد. و اين تلاطم روحي وقتي به اوج مي رسد که او با ديدن مرگ برادرش با پديده "مرگ" آشنا مي شود:
"اتفاق ديگري هم که رخ داد و به من ثابت کرد که باور به اين کمال کاري نادرست است و آن هم مرگ برادرم بود... آري در اثر بيماري درگذشت، بي آنکه بداند براي چه زندگي کرده و بدتر از آن براي چه مرده است. هيچ نظريه اي نبود که با آن بتوانم در کشمکش هولناک با مرگ پاسخي به پرسش هاي او يا خودم بدهم.(ص 82)
وقتي با پديده "مرگ" آشنا مي شود زندگي اش دچار سکون مي شود "و اين سکون زندگي در پرسش هايي خاص تجلي مي يافت:
چرا چنين زندگي مي کني؟
خب، سرانجام چه مي شود؟" (ص 85)
اين رو در رويي با مرگ است که زندگي برايش پوچ شده و تا مرز خودکشي پيش مي رود و مي نويسد:
"خويشتن را رو در رو با مرگي هولناک، پوچي، و نيستي کامل مي ديدم... فکر خودکشي چنان به نظرم طبيعي مي آمد که در گذشته به کمال در زندگي چنين مي انديشيدم." (ص 88)
اين جاست که بدون شتاب کاويدن و جستجو براي يافتن پاسخ پرسش هايش را آغاز مي کند:" هيچ شتابي نداشتم. زيرا در پي آن بودم که روح خويش را بکاوم. اگر بخت يارم نبود و چنين نمي کردم هميشه فرصت داشتم تا به زندگي خود خاتمه بخشم." (ص 89)
تولستوي سه سوال خيلي ساده و ابتدايي اما مبنايي مطرح مي کند. پرسش هايي که "در پنجاه سالگي به فکر خودکشي در ذهنم جان بخشيده بود." و اما آن چند سوال:
- حاصل کار امروز من چيست؟ حاصل فرداي من چه خواهد بود؟ اصلا حاصل زندگي من چيست؟ و اصلا من براي چه زندگي مي کنم؟
- آيا اصلا در جهان غايتي وجود دارد که مرگ آن را از بين نبرد؟" (ص 96)
از اينجاي کتاب ماجراي جستجوي او آغاز مي شود که بسيار خواندني است. ابتدا به علوم تجربي سر مي زند اما پس از جستجوي بسيار براي يافتن پاسخ سوالاتش،دست خالي برمي گردد و مي نويسد :
"آري، دريافتم که علوم بس جالب و جذاب هستند، اما اصلا روشني و شفافيتي ندارند تا بتوان با آن ها به اين "پرسش حياتي" پاسخي داد... حتي دانشمندان اين علوم نيز خود به ناتواني خويش اعتراف مي کنند و مي گويند: نمي توانيم علت هستي را بيان کنيم و اصلا در پي چنين کاري هم نيستيم. (ص 98-99) به کند و کاو در تمامي علوم پرداختم و فهميدم که علم هيچ پاسخي براي اين پرسش ها ارائه نمي دهد و افزون بر اين، همه کساني که در اين علوم پژوهش مي کرده اند، خود نيز به پاسخي دست نيافته اند، يعني نه تنها به پاسخي دست نيافته اند بلکه فهميده اند که تنها حقيقت موجود و نااميد کننده بشريت همان پوچي زندگي است."(ص95)
سپس به علوم نظري روي مي آورد اما در آنجا هم چيزي دستگيرش نمي شود:
"در علوم نظري نيز مي کوشند ماهيت زندگي را بدون توجه به علت آن دريابند." (ص 101) پس از جستجو در علوم نظري تنها کساني مثل تولستوي مي توانند به نکته ظريفي در اين علوم پي ببرند:
"دريافتم که حتي در دانش هاي اثبات گرايانه، برخي از علوم واقعي و برخي شبه واقعي است و با اين علوم شبه واقعي افراد مي کوشند حتي به پرسش هايي پاسخ دهند که اصلا کسي از آنان نپرسيده است. همچنين دريافتم که در حوزه  دانش هاي ژرف مي کوشند به پرسش هايي پاسخ دهند که اصلا ربطي به آن ها ندارد." (ص 100)
او در نهايت به دامن فلسفه و متافيزيک پناه مي برد اما آنها هم عطش او را نمي نشانند:
"پرسش من اين است: اين غايت چيست؟ وجود يا پيدايش آتي آن، چه حاصلي دارد؟ فلسفه نه تنها پاسخي ارائه نمي کند،‌ بلکه  حتي پرسش هاي ديگري را نيز مطرح مي سازد و بر آن مي افزايد. اصلا وظيفه فلسفه واقعي آن است که چنين پرسشي را به روشني و وضوح مطرح سازد. حتي اگر با سماجت در پي پاسخ به پرسش علت وجودي انسان و عالم باشد، پاسخي جز اين ندارد: هيچ چيز و هيچ چيز." (ص 102)
تولستوي با اين پرسشها به سراغ مردم مي رود و پس از بررسي مي بيند که افراد چهار دسته اند:
1- "ناآگاهي است، يعني فرد هيچ نمي داند و در نمي يابد که زندگي بيهوده و بي فايده است. افراد اين گروه بيشتر زنان يا مرداني جوان هستند که چندان از جنبه عقلي رشد نکرده اند و هنوز پي به اين پرسش هستي نبرده اند.
2- پيروي از اپيکور است و بر آن اساس بايد از تمامي نيکي هاي موجود بهره جست.
3- قدرت و نيروست، يعني بايد پس از آن که دريافتيم زندگي پوچ  و  بيهوده است آن را نابود سازيم... آري، انسان هاي قدرتمند و منطقي ( و شريف و نادر) پس از آنکه دريافتند اين زندگي جز بيهودگي و حماقت چيزي نيست چنين کنند... به نظر مي رسيد که اين شايسته ترين روش براي مرگ است و خود نيز مي خواستم همين کار را انجام دهم.
4- ضعف است، يعني فرد چون گذشته به زندگي خويش افتان و خيزان ادامه مي دهد. هر چند مي داند که اين زندگي پوچ و بيهوده است و خود آگاه است که هيچ حاصلي نخواهد داشت." (ص 113-116)
تولستوي تمام عقل و توانش را بکار مي برد تا راه حل پنجمي بيابد اما باز هم اعتراف مي کند "هيچ نيافتم". (ص 116) وقتي او با "عقل" که به نظر تولستوي "خرد آفرينندگي زندگي است و اگر خرد وجود نداشته باشد زندگي هم نيست"، به پوچي و بيهودگي زندگي مي رسد چاره اي جز استيصال و درماندگي ندارد و حال روز روحي خود را در مرحله اي که به تناقض عقل و ايمان مي رسد اين گونه بيان مي کند:
"حال خرابي داشتم. مي دانستم که در علوم استدلالي جز نفي زندگي نخواهم يافت و ايمان نيز ارمغاني جز نفي عقل برايم ندارد و اين نيز از ديدگاه من دشوارتر از نفي زندگي بود. بنا بر اين باز هم نتيجه گرفتم که زندگي بيهوده است... اکنون ايمان به من مي گويد که براي درک مفهوم زندگي بايد از عقل چشم بپوشم، يعني آن عقلي را ناديده انگارم که براي درک مفهوم زندگي وجودش ضروري است." (ص 123)
بعد از طي اين مراحل تولستوي به يک مساله بسيار مهم مي رسد که رسيدن به اين مساله کار هر کسي نيست و آن مساله بسيار مهم "چگونگي رابطه انسان و خدا" است.
او مي گويد:"پس از اقرار به وجود خدا باز هم به همان مساله رابطه خويشتن با خداي خود مي رسيدم."(ص 142)
اين از مواردي است که رسيدن و درک سوال از جوابش مهم تر است و روح هاي بزرگي مثل تولستوي و آن هم بعد از اين همه جستجو، تفکر و تعمق و سپري کردن اين مراحل روحي است که به اين پرسش مهم مي رسند. اين پرسش در فرهنگ اسلامي و فلسفه ما با عنوان "رابطه حادث و قديم" مطرح مي شود و بسياري از فلاسفه و عرفا براي پاسخ و يا رسيدن به آن تلاش کرده اند. چنانکه حضرت امام در خاطره اي ( جلد اول کتاب "پا به پاي آفتاب") به شخصي که ادعاي ارتباط با امام زمان (ع) دارد مي گويد اگر راست مي گويي اين سوال را از امام زمان بپرس و پاسخش را برايم بياور.
اما کسي که به درک اين پرسش رسيد قطعا پاسخي هم براي خودش پيدا مي کند و گر نه با نداشتن پاسخ اين سوال نمي توان به زندگي ادامه داد. تولستوي پاسخ خود را در "ايمان" و "خدا" مي يابد و اين "ايمان" و "خدا" قطعا با ايمان  قبلي او متفاوت است:
"پس از درک اين نکته پي بردم که نمي توان از ديدگاه عقل به پرسش من پاسخ داد. اين شيوه نگرش تنها با تغيير اين پرسش ممکن شده است، يعني رابطه امر گذرا با امور لايتناهي را در اين پرسش مطرح ساخته اند و در نهايت فهميدم که به رغم تمامي بيهودگي ها، پاسخ هاي مبتني بر ايمان ديني اين برتري را دارد که رابطه بين امور گذرا و آن امر لايتناهي در نظر گرفته مي شود و بدون آن اصلا نمي توان چنين پرسشي را مطرح ساخت. (ص 126) ...در هر حال ايمان به خدا سبب شده است که آدمي بپذيرد، زندگي به رغم وجود مرگ، جاويد است و اين زندگي جاويد با رنج و حرمان و مرگ پايان نمي پذيرد. يعني با ايمان مي توان مفهوم و امکان زندگي را دريافت... جان کلام، بدون ايمان نمي توان زندگي کرد." (ص 127)
حالا تولستوي با شستن چشم هايش به زندگي خودش و مردم نگاهي دوباره مي اندازد و اعتراف مي کند که مشکل از زندگي خود او بوده است: "دليل پريشاني من قضاوت نادرست نبوده، بلکه زندگي نادرست من بود."(ص 136) و مردم مشکلي ندارند. همين اعتراف عليه خود، صداقت و بي غرضي تولستوي و اهيمت کار او را مي رساند: "آري،‌ اين مردم با آرامش کار کرده اند و رنج برده اند، زيسته و مرده اند و در هر شرايطي تنها به جنبه نيک زندگي نگريسته اند و بر پوچي و بيهودگي چشم بسته اند. من عاشق چنين مردمي بودم."
به همين خاطر است که تولستوي به زندگي و سادگي مردم عادي "حسد" مي برد و مي گويد: "حس مي کردم براي درک مفهوم زندگي بايد زندگي کرد، البته نه مثل انگل ها و بيکاران، بلکه بايد دل به زندگي واقعي سپرد(ص 140) ...آري، شناخت خدا همان مفهوم زندگي است. کافي است! به زندگي بپرداز و به جست و جوي خدا باش،‌ چون زندگي بدون خدا ناممکن است." ( ص 144)
براي همين او در اين بخش به خودش، ثروتمندان و دانشمندان توصيه مي کند:"حقيقت پروردگار را هر انساني نمي تواند دريابد و تنها در جماعت است که مي توان به اين حقيقت پي برد. بنا بر اين نبايد از مردم بريد. براي حفظ رابطه با مردم بايد به آنان عشق ورزيد و با آنان بود و آشتي کرد."(ص 150)
تولستوي که حالا با جستجو و تعمق به "خدا" و "ايمان" رسيده است در فصل هاي پاياني کتاب با اين ايمان جديد به نقد آموزه هاي مذهبي اش مي پردازد و مي گويد بسياري از مناسک برايم مفهوم نداشت (ص 152) و "به هر آنچه اين خادمان کليسا انجام مي دادند نگريستم و پس از اين مشاهده، تمامي وجودم دستخوش ياس و نااميدي شد."(ص 161)
او تا آنجا پيش مي رود که رسما و صريحا اعتراف مي کنم که از کليسا بريده است: "بس سرخورده و مايوس بودم و ديگر مذهب ارتدوکس برايم جذابيتي نداشت (ص 160) و... "چون پاسخي که کليسا ارائه مي کرد، خلاف آموزه هاي ديني حقيقي بود، من ناگزير از کليساي ارتدوکس دل کندم." (ص 156)
 کتاب "اعتراف من" کتاب خواندني و جالبي است نه بخاطر اين که "تولستوي" آن را نوشته، نه بخاطر اينکه سوال هايي مطرح مي کند و نه حتي به خاطر پاسخ هايي که مي دهد- هر چند همه اينها هم مي تواند باشد-، بلکه بخاطر اينکه اين کتاب "دغدغه ها" و "جستجوي" فردي است براي يافتن پاسخ براي پرسش هايش. شما ممکن است برخي حرف ها و برداشت هايش را نپسنديد و حتي از پاسخ هايش قانع نشويد اما نفس اين "جستجو" و "دويدن" در پي حقيقت ارزشمند و جذاب است.
- خلاصه کتاب "اعتراف من" خواندني است چون:" اين کندوکاوها براي تفريح نبود، بلکه پرسش هاي مهم زندگي من بود و چون مي خواستم پاسخي براي آنها بيابم."(ص 96)
-کتاب اعتراف من خواندني است چون:"گوش فرا داده و پيوسته در جستجوي آن محبوبي بودم که سه سال تمام يک لحظه از يادش غافل نشدم، يعني باز هم به جستجوي پروردگار پرداختم."(ص 143)
-کتاب اعتراف من خواندني است چون: "آنچه باز گفتم، حکايت نيست، حقيقتي ناب و خلل ناپذير است و همگان از آن آگاهي دارند." (ص 92)
با خواندن چنين کتاب هايي است که تازه آدم مي فهمد "تولستوي" شدن آسان نيست و تنها کسي مي تواند شاهکارهايي مانند "جنگ و صلح" و "مرگ ايوان ايليچ" بنويسد که چنين مراحلي را پشت سر گذاشته باشد.
* کتاب "اعتراف من" را سعيد فيروزآبادي ترجمه و نشر جامي آن را منتشر کرده است. اضافه مي کنم که در 50 صفحه اول کتاب هم يادداشت هاي ماکسيم گورکي درباره تولستوي آمده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:28  توسط نوري  | 

 

* اين مطلب روز چهارشنبه ۱۶ فرودين ۹۱ در خبرگزاري مهر منتشر شد.

                             * قابل توجه اعضاي محترم کتابخانه:
به علت آمارگيري پايان سال از 15 اسفند کتاب به امانت داده نمي شود. ضمنا کليه کتاب هاي امانت داده شده را تا آن تاريخ به کتابخانه تحويل دهيد در غير اين صورت کارت عضويت شما باطل خواهد شد.                           
                                                                            کتابخانه فرامرز ناوي
تعجب نکنيد اين اطلاعيه را روز پنجم عيد روي در ورودي پرمخاطب ترين کتابخانه شهرمان ديدم.  شهري که فقط 27 هزار دانشجو دارد. کج سليقگي از اين بيشتر! دقيقا در موقعي که همه اعضاء مي خواهند براي مطالعه در تعطيلات عيد کتاب به امانت بگيرند و معمولا هم براي چنين مواقعي بيشتر از سقف تعيين شده کتاب مي خواهند، کتابخانه مي خواهد آمارگيري کند و کتاب به امانت نمي دهد. حتي تهديد مي کند که اگر کتابهاي به امانت داده شده را تحويل ندهيد کارت عضويت شما باطل مي شود. اين مثل اين مي ماند که مغازه اي در بازار يا شرکتي در ايام نزديک به عيد کرکره را پايين بکشد و اطلاعيه بچسباند که به علت انبارگرداني پايان سال مغازه تعطيل است. قطعا هر کس از جلو اين مغازه رد شود خواهد خنديد.
موقع خروج از هم اطلاعيه شرايط عضويت کتابخانه را ديدم که شرط پنجمش اين بود:
5- فتوکپي کارت شناسايي معرف کارمند ( معرف حتي الامکان کارمند بوده و آدرس دقيق و تلفن منزل و محل کار در فرم قيد شود)
- از مسئولان کتابخانه پرسيدم: ببخشيد اين معرف حتما بايد کارمند باشد؟
- گفت: بله
- گفتم: يعني اگر کسي معرف کارمند نداشت چکار کند، ثبت نام نمي کنيد؟
- قاطع تر گفت: نه، اين از شرايط عضويت است و حتما بايد معرف کارمند داشته باشد و گر نه نمي تواند عضو شود.
سري تکان دادم آمدم بيرون. ياد مصوبه اخير بانک مرکزي افتادم که شرط ضامن کارمند را از شرايط وام گرفتن حذف کرده است. اين مصوبه حتي به بانکها هم ابلاغ شده است.
جالب و بهتر از بگويم خنده دار نيست! شرط ضامن کارمند را از شرايط وام گرفتن حذف مي کنيم اما از طرف ديگر وقتي دانش آموز يا دانشجويي مي خواهد سه تا کتاب به امانت بگيرد که قيمت کل آنها 20 هزار تومان هم نمي شود بايد معرف کارمند بياورد. 
                                        *          *          *
* به کتابخانه ديگر شهرمان سر زدم، کتابخانه اي که طبقه بالاي آن نيز نهاد کتابخانه هاي عمومي شهر قرار دارد. اين کتابخانه قبلا دو سالن مطالعه - براي خواهران و برادران- داشت که با تعجب ديدم يکي از آنها تعطيل است. پرسيدم: چرا؟
-گفتند: اين قسمت را براي فعاليت هاي فوق برنامه اختصاص داده ايم.
-گفتم: پس اعضاء و مراجعه کننده ها چکار کنند؟
- با خونسردي و بي تفاوتي تمام گفت: زوج و فرد کرديم، روزهاي زوج براي خانم ها و روزهاي فرد براي آقايان.
در مواجهه با اين خونسردي و بي تفاوتي چه مي توانستم بگويم؟ هيچي. زدم بيرون.
در برگشت به اين فکر مي کردم که مگر فلسفه ايجاد کتابخانه براي "کتاب خواندن" نيست و نبايد "مطالعه" اصل و در اولويت باشد، پس چرا سالن مطالعه کتابخانه را به براي کارهاي "فوق برنامه" تعطيل مي کنند؟ ظاهرا براي مسئولان نهاد کتابخانه هاي عمومي کشور کارهاي " فوق برنامه" از خود "برنامه" مهم تر شده است.
                                   *              *           *
* اين مسائل بيشتر از آن که کج سليقگي و بي مسئوليتي مديران آن کتابخانه ها را برساند، مشکل نرم افزاري ما در زمينه کتاب و کتاب خواني و ضعف مديريت  فرهنگي در کشور را مي رساند. بله، ما در زمينه کتاب و کتاب خواني هنوز گرفتار چنين مسائل ابتدايي و پيش پا افتاده اي هستيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:2  توسط نوري  | 

 

پرده اول:

"از دلايلي که احمدي‌نژاد دچار توهم شد، فقط اين نبود که به دليل تملق اطرافيانش که بعدها انحرافي نام گرفتند، به اينجا کشانده شود. دوستاني از ما هم به تعريف و تمجيد و اغراق در مورد ايشان پرداختند و کار را به اينجا رساندند. او هرگز احيا کننده انقلاب نبود. برخي چنان گفتند که او احيا کننده انقلاب و بازگردان انقلاب به مسير اصلي است. چنين نبود. رهبري معظم سالها سرمايه گذاري کردند و اطرافيان ايشان تلاش کردند که به مردم بفهمانند؛ اصولگرايي تنها راه برون رفت از انحرافات است... بعدها گفته شد احمدي‌نژاد معجزه است و از ياران امام زمان است.

بعضي از عزيزان در جبهه اصولگرايان بايد از سال اول و دوم مي‌فهميدند که احمدي نژاد با يک سري از مسائل بازي مي‌کند. اما دير فهميدند پس از 4 يا 5 سال متوجه شدند. يعني تيزبيني آنها دچار خدشه است، افراد خوب و سالمي هستند؛ اما زماني که فردي مي‌خواهد سردمدار جريان و پيش قراول جامعه باشد بايد درک بهتري از شرايط داشته باشد و نسبت به عموم جامعه درک بهتر و نگاه تيزبينانه‌تري داشته باشد. مثلاً در مورد نشر مستند ظهور بايد قبل از ديگران بفهمند که اين خط، خط انحرافي است و دارد احمدي‌نژاد را، برخلاف اعتقادات اسلامي ما، مقدس مي‌کند.

... افرادي در برابر فتنه کمي دير موضع گرفته‌اند. دليل اين بود که فتنه يک سوي نبود و دو سويه و گاهي چند سويه بود. اگر فقط و فقط آقاي ميرحسين موسوي بود، آقاي جوادي آملي خيلي زود موضع مي‌گرفتند، ايشان زماني موضع نگرفت که ديد هم موسوي هست و هم احمدي‌نژاد مي‌خواهد به فتنه دامن بزند. اين باعث شد که شخصيت وارسته‌اي همچون آقاي جوادي آملي دير موضع بگيرد. چراکه نمي‌خواست در کنار آقاي احمدي‌نژاد قرار بگيرد. چرا که مي‌ديد احمدي نژاد هم مي‌خواهد زورآزمايي خياباني کند. زماني که آقا گفتند زورآزمايي خياباني نکنيد فقط منظورشان به ميرحسين موسوي نبود. احمدي‌نژاد هم داشت شيوه‌اي باب مي‌کرد که طرفدارانش را به خيابان بکشاند و آن طرف را تحريک کنند.

در موضع‌گيري پيرامون ماجراي فتنه بايد دقت مي‌کرديم که وزن بعضي از شخصيت‌ها در فتنه کمتر بود. بعضي از شخصيت‌ها بايد مي‌توانستند وزن افراد را در فتنه درک مي‌کردند. در اين مسئله دچار مشکل شدند. در فتنه وزن احمدي‌نژاد کمتر از سايرين بود. البته نمي‌توان اين را بهانه‌اي کرد که قوت‌هاي ديگرشان را نبينيم و ديگر توانايي‌هايشان را در نظر نگيريم. اگر بهانه اين باشد، افرادي هم که آقاي احمدي‌نژاد را به اين نقطه رساندند و هم‌اکنون از وي تبري مي‌جويند بايد به حساب عدم درک سياسيشان گذاشت، نبايد به ضعف اينان و به ضعف آنان، افراد را کنار بگذاريم، مگر اين که فردي کلاً در مسير اصولگرايي نباشد که آن ديگر بحث ديگري است."

                                  *              *            *

* اينها گزارش هاي راديوها و شبکه هاي آن ور آبي نيست، تحليل ها و مطالب سايت هاي حامي جنبش سبز هم نيست، حتي اينها صحبت هاي علي مطهري هم نيست. تعجب نکنيد و باور کنيد اينها عينا بخشي از مصاحبه عباس سليمي نمين با خبرگزاري فارس است. مصاحبه اي که فارس چهارشنبه سوم اسفند 90 آن را منتشر کرد اما به خاطر فضا و حال و هواي انتخاباتي آن موقع ديده نشد.

* چه کساني موجب شدند احمدي نژاد دچار توهم شود؟ چه کساني در تعريف و تمجيدهايشان درباره احمدي نژاد اغراق کردند و حتي تا مرز غلو پيش رفتند؟ چه کساني گفتند احمدي نژاد احياکننده انقلاب است؟ چه کساني گفتند اطاعت از رئيس جمهور با واسطه اطاعت از خدا است؟ چه کساني گفتند احمدي نژاد قطار انقلاب را به مسير اصلي بازگرداند؟ چه کساني احمدي نژاد را معجزه هزاره ناميدند؟ چه کساني او را از ياران امام زمان خطاب کردند؟ چرا سران اصول گرا دير فهميدند احمدي نژاد با مسائل بازي مي کند؟ چرا دوستان اصول گرا بعد از 4- 5 سال متوجه جريان انحرافي شدند؟ 

* چرا حضراتي که حالا ادعاي بصيرتشان گوش فلک را کر کرده است نفهميدند فتنه دو سويه است؟ چرا نفهميدند و به ملت نگفتند احمدي نژاد هم به فتنه دامن مي زند؟ چرا نفهميدند احمدي نژاد هم مي خواهد زورآزمايي خياباني بکند؟ چرا بعد از خطبه نماز جمعه رهبر انقلاب نفهميدند و نگفتند که منظور رهبري هر دو طرف است و به هر دو طرف مي گويند که زورآزمايي خياباني نکنيد؟ البته آقاي سليمي هم حالا بعد از دو سال مي گويد احمدي نژاد هم مي خواست زورآزمايي خياباني کند و منظور رهبري از زورآزمايي خياباني هر طرف بوده است و گر نه وقتي رهبر انقلاب در خطبه تاريخي 29 خرداد 88 گفتند:

"آقاي هاشمي رفسنجاني در دوران مبارزه با رژيم ستم شاهي از اصلي‌ترين و جدي ترين افراد نهضت و بعد از انقلاب هم از مؤثرترين شخصيتهاي همراه امام بوده و بارها تا مرز شهادت پيش رفته است ضمن اينكه پس از رحلت امام بزرگوار هم، تا امروز در كنار رهبري بوده است. آقاي هاشمي قبل از انقلاب، اموال خود را صرف مبارزه مي كرد و در 30 سال اخير هم با به عهده گرفتن مسئوليت هاي فراوان، در حساس ترين مقاطع در خدمت انقلاب و نظام بوده و هرگز از انقلاب براي خودش، مالي نياندوخته است و مردم بايد به اين حقايق توجه داشته باشند.

... ميان آقاي هاشمي و رئيس جمهور نيز از سال 84 اختلاف نظرهاي متعددي درباره مسائل خارجي، نحوه اجراي عدالت اجتماعي و برخي مسائل فرهنگي وجود دارد كه البته نظر رئيس‌جمهور به نظر بنده نزديك‌تر است."

من خودم در آن نماز جمعه بودم  و تکبيرهاي پياپي و هلهله و بالا و پايين پريدن هاي بيشتر نمازگزاران را شاهد بود. ‌آن موقع با اين صحبت ها کي به ذهنش خطور مي کرد که منظور رهبري، احمدي نژاد هم هست. اين مطلب را آقاي سليمي حالا مي گويد. بله، معما چو حل گشت آسان شود. 

 چرا آقاي سليمي و ديگر سياستمداران و سياست پيشگان همان موقع نفهميدند احمدي نژاد هم يک طرف فتنه است هر چند که وزن کمتري داشته باشد؟ چه کساني احمدي نژاد را به اين نقطه رساندند و حالا از او تبري مي جويند؟ کساني که درک سياسي نداشتند اين ها را تشخيص دهند چه کساني اند؟

حضراتي که خود را عمارتر از عمارياسر مي دانند لطفا به اين سوال ها پاسخ دهند؟ دو سال از انتخابات و حوادث بعد از انتخابات 88 مي گذرد اما هنوز ده ها پرسش بي پاسخ در ذهن ها باقي مانده است، آقاياني که خود را آخر بصيرت مي پندارند و بقيه را بي بصيرت مي خوانند لطفا به طور شفاف به اين پرسش ها پاسخ دهند. تنها با پاسخ به اين پرسش ها و شفاف سازي اين ابهامات است که مردم بصيرت پيدا مي کنند. چه کساني بايد اين ابهامات را براي مردم روشن کنند؟ نقش صدا و سيما در اين شفاف سازي چيست؟ مگر صدا و سيما دانشگاه عمومي نيست و نبايد سطح دانش و بينش مردم را بالا ببرد. آيا نبايد صدا و سيما حداقل يکي از برنامه هاي گفتگو محورش - مثل پارک ملت، ديروز امروز فردا حتي گفتگوي ويژه خبري- را براي پاسخ به اين ابهامات اختصاص دهد؟

اين صحبت هاي آقاي سليمي نمين خوب است اما صد حيف که نوشداري پس از مرگ سهراب است. آيا خود آقاي سليمي هم مصداق اين صحبت هايش هست، يعني آيا آقاي سليمي اين مسائل را سال 88 فهميده بود؟ اگر پاسخ آري است چرا همان موقع نگفت و حالا مي گويد؟ اگر تازه به اين نکات رسيده است چرا اينقدر دير، او که عمرش را در سياست گذرانده چرا اينقدر دير بايد بفهمد؟ اي کاش اين صحبت ها و مطالب همان دو سال پيش و در بحبوحه حوادث بعد از انتخابات زده مي شد؟ شايد اگر اين صحبت ها آن موقع زده مي شد خيلي از اتفاقات نمي افتاد. دير است اما باز هم خوب است و هنوز حرف هاي زيادي هست که گفته نشده است و در آينده گفته خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:51  توسط نوري  | 

 

* نيم نگاهي به سي امين جشنواره فيلم فجر (قسمت سوم و پاياني)

* علاوه بر رگه هاي پيدا و پنهان جريان روشنفکري که در برخي فيلم ها بود اين جريان چند فيلم مشخص هم در جشنواره داشت. اين فيلم ها به خوبي حال و هوا و درونيات جريان روشنفکري کشور را نشان مي داد. هر بيننده اي با ديدن همين چند فيلم به خوبي مي تواند به پي ببرد که اين روزها جريان روشنفکري در چه فضايي تنفس مي کند و نهايت آمال و آرزوهايش چيست.

يکي از اين فيلم ها "ميگرن" بود که اين فيلم زندگي سه خانواده را در يک آپارتمان به صورت موازي نشان مي داد. يک خانواده که سه نفره - مادر پير و دختر ميان سال و پسر جوان- که هيچ کدام تعادل روحي ندارند و هر کدام به نوعي مشکل دارند. خانواده دوم يک زن تنها است که با پسر کوچکش زندگي مي کند. اين زن هيچ حامي و پشتيباني ندارد و بايد خودش به تنهايي و با سختي و فلاکت - کار و اجاره خانه و غيره- در جامعه اي بيرحم گليمش را از  آب بيرون بکشد. تازه اگر بتواند خودش را از دست چشم هاي گرسنه اي که مثل گرگ دنبالش هستند مصون نگهدارد. و خانواده سوم زوج جواني هستند که شوهر تلاش مي کند براي زندگي بهتر به ترکيه برود. همه زندگي اش را مي فروشد و مي رود اما آنجا هم به جايي نمي رسد و سرخورده و سرگردان نه روي رفتن دارد و نه روي ماندن.

و اين حرف نهايي کارگردان و نتيجه فيلم است که عمدا دو بار هم تکرار مي شود: من اينجا بسترم تنگ است و هر سازي که مي سازم بد آهنگ است.

فيلم ديگر اين جريان "پل چوبي" مهدي کرم پور بود که باز هم به موضوع تکراري نوستالوژي دوران کودکي و دانشجويي مي پرداخت. زوج جواني بعد از شکست در زندگي ياد محله قديمي پيچ شمران و قهوه خانه سنتي دايي ناصر و دوستي هاي دوران دانشجويي مي افتند و با حسرت و آه از آن ياد مي کنند. البته کارگردان آن قدر زرنگ هست که براي به روز فيلمش پس زمينه اي سياسي از ماجراهاي انتخابات هم در آن بياورد تا متهم به تکراري ساختن هم نشود.

تنها راه حل اين فيلم و در واقع جريان روشنفکري به جوان هاي مانند خودش "رفتن" است که اين راه حل هم از زبان استاد قديمي شان - مهران مديري- که در دبي کار مي کند بيان مي شود:

- همه رفتند. رفتن دليل نمي خواهد ماندن دليل مي خواهد. زندگي جاي ديگري است.

- روياهايت را بدست بيار نوستالوژي خاک و وطن يعني کشک.

- هاموني زندگي در اين جا اصلا خوش نيست.

- اينجا جايي است که وقتي باهاشان کار نداري باهات کار دارند و در خصوصي ترين لحظه ها هم ولت نمي کنند و حتي وقتي صورتت را برمي گرداني مي آيند و از رويت رد مي شوند. خلاصه اينکه بايد رفت. همه رفته اند و اگر اين زوج جوان هنوز مانده اند نتوانسته اند بروند. البته آنها هم با همکاري سرداري به کار بساز و بفروش افتاده اند تا از اين طريق پولي دربياورند و بروند.

و اما شاخص ترين فيلم جريان روشنفکري در جشنواره سي ام فيلم "نارنجي پوش" داريوش مهرجويي بود. استاد که چند سالي است بعد از پيري و هشتاد سالگي سخت به سفارشي سازي افتاده است امسال هم يک فيلم تبليغي و سفارشي به جشنواره آورده بود. فيلمي درباره زباله ها و رفتگرها که با تبليغ شهردار تهران پايان مي يافت و فقط اسم خود شهردار را کم داشت.

آقاي مهرجويي البته آنقدر باهوش و با تجربه هست که در عين برخوردار شدن از حمايت هاي دولتي حرف خودش را هم بزند. اي کاش کسي از نهادهاي دولتي پول بگيرد و براي آنها فيلم سفارشي بسازد اما استاد مهرجويي زرنگ تر از اين حرف ها است. او از دولتي ها پول مي گيرد اما حرف خودش را مي زند. به عبارت ديگر هم پول مي گيرد هم به آنها فحش مي دهد.

از اين ها که بگذريم، اين چهره شاخص جريان روشنفکري تازه بعد از هفتاد سالگي همه اطرافش را پر از آشغال مي بيند و مي خواهد آنها را تمييز کند. در ديد او حتي خاطرات و يادبودهاي گذشته همه آشغال هستند که بايد هر چه زودتر از شرشان خلاص شد. در صحنه اي مي بينيم که شخصيت اصلي فيلم - حامد بهداد- حتي آلبوم عکس، راديوي قديمي و وسايل ديگرش را دور مي ريزد و مي گويد اين انباشتگي ها کثافت است و بايد از شر آنها خلاص شد.

او تنها با پسر کوچکش زندگي مي کند. زنش -ليلا حاتمي-که يک نخبه رياضي است او را ترک کرده و در بهترين دانشگاه ها و موسسات علمي نروژ مشغول به تحصيل و کار است.

زن در يک مسافرت کوتاه برگشته تا شوهر و پسرش را هم با خود ببرد اما شوهرش موافق نيست و نمي رود. شوهر به خارج نمي رود و پسر و زنش را هم نگه مي دارد اما استاد مهرجويي حرف هايش را از زبان زن مي زند. آنجايي که زن مي گويد:

مي روم، بمانم تا مثل تو و بقيه اسکيزوفر شوم. شما به اشياء احترام مي گذاريد اما به آدمها نه.

جالب تر آنجا است که او با خواندن يک کتاب "فنگ شويي" که معلم خصوصي بچه اش به او مي دهد يکباره متحول مي شود و از عکاسي مي رود و رفتگر مي شود. گويا دلمشغولي اين روزهاي آقاي مهرجويي "فنگ شويي" و " انرژي درماني" و پخش "انرژي مثبت" است. اين نکته وقتي بيشتر تقويت مي شود که معلم خصوصي بچه که يک عشق شکست خورده هم دارد مي گويد: من يک بار ازدواج کرده ام و ديگر نمي خواهم . تازه تنهايي ام را کشف کرده ام و مي خواهم برگردم شهرستان. 

راستي اگر چنين فيلمي را کسي غير از استاد مهرجويي ساخته بود چه فحش ها و انگ ها که نثارش نمي کردند.

سه چيز در اين سه فيلم و ديگر فيلم هاي جريان روشنفکري مشترک بود: 1- تحقير و تمسخر مردم معمولي و فرودست 2- دستورالعمل و بيانيه صادر کردن براي همين مردمي که مسخره شان مي کنند و 3- اينجا مناسب نيست بايد رفت.

روشن است که اين هر سه ويژگي از خصلت ديرينه روشنفکران وطني يعني دوري از مردم و نگاه از بالا به پايين اين جماعت به آنها نشات مي گيرد.

* در جشنواره سي ام يک پديده هم داشت و آن فيلم "تهران 1500" بود. اين فيلم اولين انيميشن سينماي کشور است که خوب هم درآمده بود. البته نبايد آن را با مثلا آواتار يا هوگو مقايسه کرد. "تهران 1500" خيلي جلوتر و بهتر از اولين فيلم انيميشن سينماي ايران بود. تا حالا هر چه فيلم انيميشن و تخيلي ديده بوديم با فضا و  ادبيات ما بيگانه بود. ديدن تهران در سال 1500 شمسي،‌آن هم با فضا و ادبياتي که براي ما آشنا است واقعا لذت بخش است. اين فيلم مي تواند راه گشاي دنياي جديدي در سينماي ما باشد.

*** و چند نکته پاياني درباره همه فيلم ها

* هنوز هم بعد برگزاري سي دوره جشنواره، مهم ترين ضعف و مشکل فيلم هاي سينمايي ما ضعف "قصه گويي" است. سينماگران ما هنوز بلد نيستند يک "قصه" ساده تعريف کنند. خيلي از فيلم هايي که در جشنواره ديديم يا اصلا "قصه" اي نداشتند و يا قصه شان بي سر و ته و ناقص بود يعني اصلي ترين ويژگي هاي يک قصه را نداشتند. به همين خاطر بيشتر فيلم ها سوژه خوبي داشتند و حتي خوب هم شروع کرده بودند اما از وسط هاي آن فيلم از دست کارگردان خارج و ول شده بود. تا اينکه فيلم به شکل بسيار بدي پايان مي يافت. چه سوژه هاي خوبي که با اين پرداخت هاي بد هدر رفته بود.

اين مشکل فکر مي کنم از عدم مطالعه و يا کمبود مطالعه سينماگران و جدي نگرفتن فيلم نامه ناشي مي شود. سينماگران ما کم مطالعه مي کنند و حرفه فيلم نامه نويسي در سينماي ما هنوز جدي گرفته نمي شود. در سينماي جهان فيلم نامه نويس اگر نگوييم بيشتر حداقل به اندازه خودکارگردان مهم است اما در سينماي ما کارگردان همه کاره است و فيلم نامه نويس فرد درجه دو يا سه است. به همين خاطردر سينماي ما کمتر مي بينيم که يک فرد يا يک گروه حرفه اي، فيلم نامه فيلمي را بنويسند. در بيشتر فيلم ها کارگران خودش فيلم نامه نويس هم هست. هنوز قبول نکرده ايم که فيلم نامه نويسي هم مثل کارگرداني يک کار کاملا حرفه اي و تخصصي است.

* هنوز هم بسياري از فيلم هاي جشنواره در ريتم و ضرب آهنگ مشکل داشتند. برخي از فيلم ها آنقدر کند و کش دار بودند که غير قابل تحمل مي شدند. من خود چندين فيلم را بيشتر از ده دقيقه نتوانستم تحمل کنم و از سالن زدم بيرون. برخي از فيلم ها بعد از باز شدن گره قصه و تمام شدن ماجراها هنوز ادامه پيدا مي کردند و يا برخي از فيلم به قول معروف آب بسته بودند. مثلا فيلم "بوسيدن روي ماه" که يکي از فيلم هاي خوب جشنواره امسال بود نيم ساعت اولش خيلي کند و کش دار بود. يعني نيم ساعت از فيلم مي گذشت اما بيننده هنوز نمي دانست موضوع چيست و درگيري اتفاق نمي افتاد که فيلم را دنبال کند. يا فيلم "گشت ارشاد" که 20 دقيقه آخرش کاملا اضافي بود چرا که گره قصه براي بيننده باز شده و ماجراها تمام شده بود و فيلم بي دليل ادامه مي يافت.

* "اين روزها رياست جمهوري به همه مي آيد مهم اين است که قدرش را بداني، دموکراسي يعني چه؟ يعني به صداي ناهنجار طرف مقابلت گوش بدي (تلفن همراه رئيس جمهور)، ما اينجا هر چه داد مي زنيم کسي نمي شنود، فرهنگ حامي ندارد و نمي شود اينجا (ايران) کار کرد (يک سطر واقعيت)، هر چه مي خواهيد باشيد اما گوسفند نباشيد، نه گوسفند باشيد و نه گرگ بلکه سعي کنيد شير باشيد (گشت ارشاد)، تو محله ما اول اعدام مي کنند بعد محاکمه ( پنج شنبه آخر ماه)، من اينجا بسترم تنگ است و هر سازي که مي سازم بد آهنگ است ( ميگرن)، يا بايد جان بدي يا همرنگ جماعت بشي (بي خداحافظي)، ما انقلاب کرديم که اخلاق حاکم شود اما  به احکام چسبيديم و اخلاق را ول کرديم، افتاديم به ديش جمع کردن و چسبيديم به بدحجابي ( زندگي خصوصي)، در اين کشور از سيب زميني هم حرف مي زني سياسي است و ملت ايران بعد از مشروطه سياسي به دنيا مي آيد (چک)، هارموني زندگي اينجا خوش نيست(پل چوبي)، وحدت در عين کثرت و کثرت در عين وحدت چهره پوپوليسم شرقي است (آمين خواهيم گفت) و...

اينها تنها چند مورد از انبوه کلمات و جملات قصاري است که در فيلم هاي جشنواره امسال ديديم و شنيديم. نمي دانم سينماگران ما چه اصراري به کلمات قصار گفتن دارند آن هم در اين حجم انبوه. برخي فيلم ها واقعا انبان کلمات قصار بود.

کلمات و جملات قصار گفتن خوب است اما به جا و به موقعش. وقتي که در فضا و متن اثر باشد که به دل بنشيند و موثر باشد. ما معمولا در بهترين فيلم هاي خارجي يک يا دو سه کلمه قصار مي بينيم که با توجه به فضا و قوت اثر در متن کار نشسته و بيننده اصلا نمي فهمد.کلمات قصار اين فيلم ها چنان طبيعي و به موقع است که بيننده احساس مي کند در زندگي معمولي هم اگر در چنين موقعيتي قرار مي گرفت دقيقا همين جمله را مي گفت. کارگردان هاي برجسته معمولا يک فيلم خيلي خوب مي سازند که يک کلمه يا يک جمله قصار را تبيين و منتقل کنند. اما در فيلم هاي جشنواره که ما ديديم انگار طرف فيلم ساخته تا کلمات قصارش را به بيننده حقنه کند، برايش اصلا مهم نيست که فيلم چقدر درآمده و اصلا اين جملات قصار در متن فيلم نشسته يا نه. آن هم نه يکي و دو تا بلکه کارگردان بيننده را به رگبار کلمات قصار مي بندد. گاه در برخي از صحنه ها  شخصيت هاي فيلم حرف زدن معمولي يادشان مي رود و پشت سر هم کلمات قصار از دهانشان بيرون مي ريزد. طوري که بيننده از خودش مي پرسد مگر آدمها در زندگي روزمره و حرف زدن معمولي شان اينطور حرف مي زنند. معلوم است که اين کلمات قصار غير طبيعي را کارگردان به زور در دهان شخصيت فيلم گذاشته است. خيلي از اين کلمات قصار چنان بي ربط و اضافي است که از فيلم بيرون مي زند.

* و بالاخره اين که "اخلاق، اميد و آگاهي" شعار جشنواره سي ام فيلم فجر بود. اين شعار شايد در برگزاري و زرق و برق جشنواره سعي شده بود که رعايت شود اما در فيلم هاي جشنواره به هيچ وجه ديده نمي شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:21  توسط نوري  |